در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایستگاه اول: دهنه چهل چاه، مینودشت
یک ربع از ساعت یک بعد از ظهر گذشته که به کمپ دهنه چهل چاه میرسیم. لایه غلیظ دود جلوی نور خورشید را گرفته، هوا نیمه تاریک است و بوی کربن میدهد. برگهای سوخته از فضا میبارند. بسختی میشود نفس کشید، اما نیروهای امدادی که در کمپ باقی ماندهاند به بوی دود عادت دارند. کمپ چهل چاه مینودشت فضای نسبتا بزرگ و مسطحی است که به یکی از کانونهای اصلی آتشسوزی نزدیک است. درست جایی که میشود دید دود چطور با هر وزش باد فشرده و همانند قارچی بزرگ در آسمان جمع میشود.
بعداز ظهر روز یکشنبه که ما به چهل چاه میرسیم فرماندار، بخشدار، فرمانده انتظامی، فرمانده سپاه مینودشت، چند سرباز یگان حفاظت و چند نیروی هلال احمر و اورژانس در منطقه مستقر هستند. پس وقت خوبی برای گرفتن اطلاعات از آنهاست، اما هیچ کدام از آنها حاضر به دادن اطلاعات به ما نیستند، حتی نمیخواهند بگویند برای اطفای آتش چند نیرو به محل فرستادهاند. در کمپ مینودشت بازار حرفهای غیررسمی داغ است. برای همین بعد از امتناع مسوولان محلی از هرگونه اظهارنظر شنیدیم که علت سکوت آنها به خاطر دستوری است که از مقامات بالاتر گرفتهاند تا جلوی حرفهای ضد و نقیضی که یکبار خبر میدهد آتش خاموش شده و بعد مشخص میشود آتش دوباره شعلهور شده، گرفته شود. آنها از اینکه آتشسوزی در جنگلهای گلستان خوراک خبری رسانههای خارجی شده نگرانند. برای همین حتی نمیخواهند خبرنگاران به آنها نزدیک شوند.
مسوولان اداره منابع طبیعی گلستان که در منطقه حاضر هستند به ما قول میدهند با اولین بالگرد که در کمپ مینشیند ما را به منطقه آتشسوزی ببرند، اما حتی نشانی از آمدن بالگرد به منطقه نیست. برای همین ترجیح میدهیم تا زمان رسیدن وسیله پرواز ما هم مثل کلاغهایی که از شدت دود از پرواز کردن منصرف شدهاند روی زمین بنشینیم و به همان حرفهای غیررسمی گوش دهیم.
رد پای خرابکارها و بطریهای نوشابه
تکه موکتی که برای نشستن نیروهای مستقر در کمپ در گوشهای ازمحل پهن شده دست کمی از زمین ندارد چون به همان اندازه کثیف و خاک آلود است، اما به هر حال اسمش زیرانداز است و باید رویش نشست. از اینجا که نشستهایم بهتر میتوانیم باقیمانده تجهیرات اطفای آتش را ببینیم، یعنی همان چند بیل و شنکش با گالنهای آبی رنگ آب.
اینجا صرف نظر از مسوولان محلی که نمیخواهند حتی کلمهای در مورد وقایع گلستان حرف بزنند کسانی هستند که دلشان میخواهد اطلاعاتی به ما بدهند، البته به این شرط که اسمشان را نپرسیم و کاغذ و خودکارمان را زمین بگذاریم. اعتماد این افراد را که جلب میکنیم برایمان از خستگیهای تلنبار شده در منطقه میگویند که نیروهای امدادی را کلافه کرده است: آنها با تجهیزات اندکی که دارند از صبح تا شب آتش را سرکوب میکنند، اما وقتی به امید تمام شدن آتش، چشمهای خستهشان را روی هم میگذارند طلوع خورشید برایشان نوید آتشی قویتر از دیروز را میدهد. انگار آتش در گلستان زمان میخرد.
حتی اگر در خط مقدم آتشسوزی هم باشی باز حرفهای ضد و نقیض تمامی ندارد. اینجا بعضیها میگویند خشکی هوا و بخیل شدن آسمان جرقه آتش را میزند، اما بعضیها چنین اعتقادی ندارند و همچنان معتقدند مردم محلی جنگل را آتش میزنند:بعضی مردم محلی با مسوولان دعوایشان شده برای همین از جنگل انتقام میگیرند. بعضیها هم به خاطر اخراج دامهایشان از جنگل عصبانیاند و میگویند دیگی که برای ما نمیجوشد باید سر سگ در آن بجوشد.
البته این اعتقاد همه آنهایی نیست که میخواهند به ما اطلاعات بدهند، چون بعضیها حرفهای متفاوتی برای گفتن دارند. آنها میگویند همین که مردم زبالههایشان را در جنگل میریزند و بطریهای آب و نوشابهشان را روی زمین رها میکنند فرصت خوبی برای خورشید مهیا میشود تا اشعههای سوزانش را روی زبالهها بتاباند و آتشی به پا کند.
بالگرد نیامد، آتش رسید
بالگرد نیامد، اما مردم محلی که بعد از خاموش کردن آتش در ارتفاعات با وانت به کمپ دهنه چهلچاه برگردانده شدند، آمدند. بعضیهایشان با خود بیل دارند، بعضیها هم شن کش اما بعضیها دست خالی برگشتهاند چون با پاهایشان آتش را خاموش میکنند. اگر حرفهایی که شنیده بودیم درست باشد این مردم باید تایید کنند که یکی از خودشان جنگل را آتش میزند، اما حرف کشیدن از آنها هم بسختی اطلاعات گرفتن از مسوولان است. البته یکی از جوانهایی که تازه از وانت پیاده شده تایید میکند که جنگل را مردم آتش میزنند، اما وقتی میبیند این جمله او را مینویسم حرفش را پس میگیرد و میگوید مگر مردم با جنگل دشمنی دارند؟
ساعت از 5 بعدازظهر گذشته اما ما هنوز به آنچه میخواستیم نرسیدیم. برای همین به قصد برگشت به گرگان سوار ماشین میشویم. وارد جاده که میشویم صداهای فریادی که از آتش گرفتن بخشی از جنگل خبر میدهند شنیده میشود، پس دور میزنیم و به آنجا میرویم.
کف جنگل در حال سوختن است. برگهای خشک افتاده روی زمین مثل پارچه آغشته به نفت در یک چشم به هم زدن میسوزند. از ماشین پیاده میشویم. صحنه ناراحتکنندهای است. آتش از اندام جنگل بالا میرود. پشت سر ما نیروهای امدادی هم میرسند. آنها با خود هیچ امکاناتی ندارند حتی یک ماسک. اشک از چشمهایشان سرازیر میشود. دود چشم و گلوی همه ما را میسوزاند. ما از آتش فاصله میگیریم اما نیروهای امدادی به دل آتش میزنند آن هم با دست خالی. کسی از آن دور میدود، با خودش یک گالن آب دارد. گالن را روی آتش خالی میکند. آتش کمی مینشیند اما باز زبانه میکشد. مرد دیگری دوباره به دل آتش میزند، اما این بار با یک قوطی یک لیتری وایتکس که رمقی برای مهار آتش ندارد.
از اینجا دور میشویم، چون شنیدهایم کمی جلوتر یک درخت در حال سوختن است. اینجا آتش به جاده رسیده و آتش کف جنگل به یک درخت خشکیده زده. درخت مثل مشعل میسوزد و تکههای زغال شدهاش با کمترین نسیم میافتند. دودی که از این کنده بلند میشود معرکه به راه میاندازد. جاده پر از برگ سوخته و خاکستر است، درست مثل چشمها، گلوها و لباسهای ما.
واگویه با خودم
دست خالی به جنگ آتش رفتن را وقتی در تهران بودیم میشنیدیم، اما اینکه روزی با چشم ببینیم باورمان نمیشد. دیدن زمینهای سوخته در دل جنگلهای دلفریب گلستان آنقدر ناراحتکننده است که دلت نمیخواهد باور کنی مملکتی داری که برای مهار چنین بحرانی چیزی در چنته ندارد، حتی دلت نمیخواهد صدای کسانی را که از سر ناچاری رو سوی آسمان کردهاند و برای بارش باران دعا میکنند بشنوی. در کمپ چهل چاه آن هم موقع غروب آفتاب که تاریکی هوا شعلههای آتش را نمایانتر میکند دلت از اینکه کسی بگوید آتش برای جنگل مفید است و اینگونه هوا تلطیف و ضدعفونی میشود، آشوب میشود چون نمیفهمی اگر آتش مفید است چرا مسوولان از روسیه برای مهار آتش کمک خواستهاند. اینجا حتی از اینکه بشنوی تمام امکانات کشور برای نجات گلستان بسیج شده هم سرگیجه میگیری چون نمیدانی چه جوابی به این سوال بدهی که یعنی همه امکانات کشوری با این وسعت همین قدر است؟
ایستگاه دوم: کمپ جعفرآباد، گرگان
قرارمان برای سوار شدن به بالگرد، گرفتن عکسهای هوایی و دیدن دامنه آتشسوزی از بالا 7 صبح روز دوشنبه در کمپ جعفرآباد بود. ما سر وقت به کمپ رسیدیم. از دیروز برای پرواز ما با فرمانداری و یگان حفاظت هماهنگی شده بود. برای همین تا آمدن بالگرد در ساختمانی که در محل وجود داشت مستقر شدیم تا دوباره از لابهلای حرفهای غیررسمی اطلاعاتی دستگیرمان شود.
درون ساختمان به محوطه بیرون کاملا دید دارد. برای همین بخوبی دیدیم که اولین بالگرد از راه رسید، اما برخلاف قولی که داده بودند اجازه سوار شدن به آن را به ما ندادند. وعده پرواز با بالگرد دوم البته کمی آراممان کرد. برای همین درباره نیروهای مردمی حاضر در صحنه سوال کردیم تا بدانیم آیا فقط عشق به طبیعت آنها را از صبح تا شب در عرصه نگه میدارد یا پای مشوقی دیگر در میان است.
کسی که پاسخ این سوالمان را داد نخواست اسم و سمتش را بنویسیم اما گفت از روزی 10 تا 20 هزار تومان به نیروهای مردمی داده میشود تا در مهار آتش مشارکت کنند. او البته گفت که دادن پول به مردم حالا خودش مشکلی بزرگ شده چون مردم محلی که اغلب بیکارند و درآمدشان محدود است به خاطر پول داوطلب میشوند، اما وقتی پای کار میرسند کار زیادی از دستشان برنمیآید و در منطقه پخش میشوند.
این اطلاعات را که گرفتیم بالگرد دوم هم آمد اما باز نوبت به ما نرسید. برای همین دوباره گرم صحبت شدیم تا این بار از دهان یکی از کارشناسان اداره منابع طبیعی استان بشنویم نیروهایی که به محل اعزام میشوند آنقدر مبتدیاند که آتش را نمیشناسند و نمیدانند چطور باید مهارش کرد. حرف او منطقی به نظر میرسید چون طولانی شدن آتشسوزی از عید قربان تا بیست و دوم آذرماه فقط میتوانست معنایش کمبود امکانات و نیروهای باتجربهای باشد که آتش را بشناسند و بدانند چطور با همان امکانات اندک بهترین نتیجه را بگیرند.
مدیر بحران زده
در کمپ جعفرآباد چند صدایی بیداد میکند. اینجا همه ریاست میکنند و برای خودشان برنامههای جداگانه دارند. ساعت نزدیک 10 صبح است و تا به حال نزدیک به 10 پرواز انجام شده اما هنوز نوبت به ما نرسیده است. فرماندار با پرواز ما مشکلی ندارد، اما برایمان پیغام میآورند که بهتر است هوس پرواز را از سرمان بیرون کنیم. شاید آنها میترسند که ما شنیدههایمان را که میگفت بخشی از گروه امداد در ارتفاعات در چنبره دود گرفتار شدهاند و راهی برای نجاتشان نیست را ببینیم و بنویسیم و عکس بگیریم و آن وقت با این کار عدهای زیر سوال بروند. اما برای تکمیل گزارشمان چارهای جز پرواز نداشتیم. برای همین مرتب اصرار کردیم تا شاید کسی اسم ما را در لیست قرار دهد. اما در کمپ جعفرآباد برای پرواز ما یک مانع انسانی بیشتر وجود نداشت؛ مدیرکل ستاد بحران استان. او مردی قد بلند با ظاهری عصبانی است که اگر چه همه در کمپ از او حساب میبرند اما به ما میگویند که او در تمام روزهای آتشسوزی به جای آنکه بحران را مدیریت کند خودش بحران ایجاد کرده است. استدلال او برای جلوگیری از پرواز ما این است که من یک زنم، استدلالی که بیشتر از اینکه ناراحتکننده باشد خندهدار است؛ البته شاید تنها زن حاضر در منطقه بودن نیز چنین دردسرهایی داشته باشد.
ما از پرواز جا ماندیم، اما همین جاماندن و حذف شدن بهانه خوبی شد تا بفهمیم اگر مهار یک آتش سطحی در جنگل هفتهها طول میکشد یا اگر مردم محلی از سر بغض آتش به جنگل میاندازند یا وقتی نیروهای امدادی از دل و جان کار نمیکنند نه فقط به خاطر کمبود امکانات که به خاطر نبود کسانی است که مدیریت را با جنجال اشتباه میگیرند.
مریم خباز / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: