دام دام

درباره نویسنده: ثنا نصاری متولد 1364 است و تا 18 سالگی در آبادان بوده. وی از همان کودکی به جلسات نقد شعر و داستان می‌رفت و از 15 سالگی شعر و داستان‌هایش در نشریات محلی استان خوزستان چاپ می‌شد. نخستین حضور حرفه‌ای او شرکت در جشنواره سراسری شعر و قصه جوان بود که داستانش به عنوان اثر برگزیده معرفی شد.یک داستان بلند از او با نام «در من فیلی خفته است» چاپ شده و از 1382 که در رشته مهندسی پزشکی در دانشگاه آزاد تهران قبول شده، برای ادامه تحصیل و زندگی به تهران آمده است.
کد خبر: ۳۷۳۳۵۹

خبر تمام کوچه را به هم ریخته بود. من با دوستانم بازی می‌‌کردم. دم در خانه. در سال‌های بی‌خبری. در سال‌های کودکی. مردی زنگ همسایه بغلی ما را زد. منزل آرامی. خانم آرامی‌‌تپل و خندان روبه‌روی مرد ظاهر شد. صدای مرد را نمی‌شنیدم. خیلی ناراحت به نظر می‌‌رسید، اما نه به ناراحتی خانم آرامی‌‌در چند لحظه بعد. خبر احتمالا در یک جمله خیلی خلاصه و آرام گفته شد. مثل تمام خبرهای بد. خانم آرامی ‌‌به مرد خیره بود. تصمیمش برای انتخاب عکس العمل یک لحظه بیشتر طول نکشید. یک لحظه کوتاه تا تصمیم گرفت دست‌هایش را به سمت یقه‌اش ببرد. دوطرف یقه پیراهن بلند کودری‌اش را گرفت و به دو سمت مخالف کشید. جیغش به اندازه پاره شدن پیراهنش از چاک یقه تا پایین شکمش طول کشید. آقای‌آرامی ‌‌خودش را به در حیاط رساند. حالا همسرش روی زمین نشسته بود، گریه می‌‌کرد و جیغ می‌‌کشید. آقای آرامی ‌‌به در حیاط تکیه زد. همسایه‌های چادر به سر و بیژامه‌پوش دور پیرزن و پیرمرد عزادار جمع شدند. خودم را از لای پای آدم‌ها به چادر مادرم رساندم و بدنم را به پایش چسباندم. بدن مادر ریز ریز تکان می‌‌خورد. سرم را بالا آوردم. صورتش چروک و جمع شده بود. داشت گریه می‌‌کرد. لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه‌شان می‌‌رفت. آمده بود مرخصی. اولین و آخرین باری بود که فکر ‌همچین مردم آزاری مسخره و بی‌مزه‌ای به سرم زد. ظهر بود. من از خواب ظهر فرار کرده بودم تا زنگ یکی از همسایه‌ها را فشار بدهم و فرار کنم. زنگ منزل کمالی. چون بچه هم‌سن و سال من نداشتند که بعدا با هم دعوامان بشود. دستم به زنگ نمی‌‌رسید. فکر اینجایش را نکرده بودم. شاخه نازک و خشکی از روی زمین برداشتم. مرد داشت از انتهای کوچه می‌‌آمد. بی‌فایده بود. شاخه خیلی نازک و کوتاه بود. مرد پشت سرم رسیده بود. نباید فرار می‌‌کردم. فرار مربوط به بعد از فشار دادن زنگ بود. دستت به زنگ نمی‌‌رسه عمو؟

برگشتم. مهران بود. مهران لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه شان می‌‌رفت. آمده بود مرخصی. عرق از سر و رویش می‌‌ریخت. ظهر گرمی ‌‌بود. سرم را بالا گرفته بودم و مهران را نگاه می‌‌کردم. زبانم بند آمده بود. گردنم درد گرفت. دست مهران را دیدم که به سمت زنگ می‌‌رفت. امیدوار بودم برق قطع شود تا زنگ صدا ندهد اما صدای یکنواخت کولرهای گازی که از حیاط همه خانه‌ها می‌‌آمد تا لحظه آخر مطمئنم می‌‌کرد که برق قطع نشده. انگشت مهران زنگ را فشار داد و صدای دریییییینگ طولانی زنگ گوشم را پر کرد. شاخه را زمین انداختم و پا به فرار گذاشتم.

می‌‌توانستم تصور کنم مهران ماتش برده و آقای کمالی در را باز کرده و با یک مهران سرباز مات که هیچ جوابی برای مزاحمتش آن هم این وقت ظهر ندارد، روبه‌رو شده. در حیاطمان را باز گذاشته بودم. دویدم توی حیاط و در را بستم. نفس نفس می‌‌زدم. اگر مهران به جای این‌که برود خانه خودشان، مستقیم با همسایه بیاید دم خانه ما و به پدر و مادرم بگوید چی؟ هیچی. چون این اتفاق نیفتاد.

گوش‌هایم را تیز کردم و منتظر ماندم. صدای قدم زدن‌های بی‌خیال پوتین‌های مهران را می‌‌شنیدم که پشت در خانه‌شان متوقف شد. بعد صدای زنگ. یک‌بار. درییییینگ. 2بار... صدای باز شدن در‌هال. دمپایی پوشیدن خانم آرامی. لخ لخ دمپایی‌ها در طول حیاط.

کیه؟ در باز شد. فریاد شاد خانم آرامی‌‌ و صدای ملچ و ملوچ بوسه‌هایش. خوش اومدی مادر. چرا نگفتی مرخصی داری؟ الهی مادر فدات. مهران جانم.صدای مهران مبهوت گفت: مادر دختر آقای کمالی چقدر بزرگ شده!

و من بی‌هیچ دلیلی با خودم فکر کردم وقتی به سن دختر آقای‌کمالی رسیدم شاید با یک سرباز که ظهر بی‌هیچ دلیلی زنگ خانه‌مان را زده و بعد معذرت خواهی کرده و رفته خانه خودشان، عروسی کنم. دختر آقای کمالی پا برهنه از خانه شان به سمت جمعیت می‌‌دوید. همه راه را باز کردند تا خانم آرامی ‌‌و دختر آقای کمالی همدیگر را بغل کنند. چادر دختر آقای کمالی سر خورد و روی شانه‌اش افتاد. صدای گریه مادرم کمی ‌‌بلندتر شد.

روی زمین نشسته بودند و گریه می‌‌کردند. دختر آقای کمالی می‌زد توی صورت خودش. حالا دیگر چادرش دور کمرش بود. فاصله ضربه‌ها یکسان و خیلی کم بود.

با هر دو دست روی دو طرف صورت خودش می‌‌زد و پشت سر هم می‌‌گفت: مهران مهران مهران. و من به این فکر کردم که هرگز وقتی به سن دختر آقای‌کمالی رسیدم با یک سرباز مات و مبهوت که ظهر بی‌هیچ دلیلی زنگ خانه مان را زده بود، نامزد نکنم. چون بی شک نامزدم غرق خواهد شد. شهید خواهد شد و نهایتا پیش خدا خواهد رفت. مهران شهید شده بود و غرق شده بود توی اروند.

شب کوچه را چراغانی کردند و جلوی خانه آرامی ‌‌حجله بستند و عکس مهران را با کمی‌‌ تغییرات و به وضوح خوشگل‌تر از خودش در حجله گذاشتند. همه اهل شهر در کوچه ما جمع شده بودند. صدای نوحه‌خوان از بلندگو توی تمام محل پخش می‌‌شد. از بین جمعیت و گریه‌ها و چای‌ها و خرما‌ها خودم را به خانه آرامی ‌‌رساندم. دنبال مادرم می‌‌گشتم اما فشردگی سیاهپوش زن‌ها نمی‌‌گذاشت چهره کسی را ببینم. مثل مورچه‌ای که راه خودش را پیدا کند، خودم را به در اتاق مهران رساندم. زورم به دستگیره سفت در اتاق مهران نمی‌‌رسید. تقریبا از دستگیره آویزان شدم و در را باز کردم. اتاق مهران تنها جای خلوت و آرام خانه بود. شش هفت دخترجوان نشسته بودند و داشتند با کاغذ رنگی‌های زرورقی و براق، فانوس‌ها و رشته‌های تزئینی (که برای جشن‌های تولد و دهه فجر و... استفاده می‌‌شد) درست می‌‌کردند. خواهر تازه عروس مهران ـ مریم ـ هم بین دختر‌ها نشسته بود. آرام اشک می‌‌ریخت و با قیچی زرورق‌ها را می‌‌برید. هیچ‌کدام از دخترها به حضور من توجه نکردند و مرا از اتاق بیرون نکردند. بی‌صدا همان جا کنار در نشستم و درست کردن تزئینات را نگاه کردم. بدون این‌که بدانم وسط این همه عزاداری و ناراحتی و لباس‌های سیاه، این کاغذهای رنگی و شاد می‌‌تواند فردا اشک‌ها و فریادها و سوز دل‌ها را چند برابر کند و همه را به یاد عروسی نگرفته مهران بیندازد و دل همه را برای دختر آقای کمالی بسوزاند. نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. کسی در خانه نبود. در حیاط را باز کردم. قیامت بود. زن و مرد توی کوچه ایستاده بودند. حلقه‌وار. دور یک رینگ فرضی. همه منتظر اتفاقی بودند. منتظر شروع مراسمی. نمی‌‌توانستم از بین پاها به وسط رینگ برسم. یکهو کسی زیر بغلم را گرفت و از زمین بلندم کرد. پسر جوانی از بستگان پدر بود. مرا روی شانه‌اش گذاشت.

می‌‌بینی عمو؟

از شنیدن کلمه عمو پشتم یخ کرد.

دستت به زنگ نمی‌‌رسه عمو؟

می‌‌دیدم. پسر‌های جوان محل، داخلی‌ترین ردیف دایره را تشکیل داده بودند. طبل‌هایی از گردنشان آویزان بود. همه لباس سیاه پوشیده بودند. یک نفر که وسط دایره ایستاده بود، چوب بلندی که پرچم قرمز و بزرگی به انتهایش وصل بود در دست داشت. همه سکوت کرده بودند. آن یک نفر کشدار فریاد زد: حیدر! جمعیت جواب دادند: یا علی! مرد پرچم را بر فراز سر جمعیت تکان داد و مراسم شروع شد. پارچه لخت و قرمز، نرم روی هوا سر می‌‌خورد. موج بر می‌‌داشت. چین می‌‌خورد و به دور چوبی که به آن متصل بود، جمع می‌‌شد. دوباره با تکان بعدی از چوب جدا می‌‌شد و از روی سرمان عبور می‌‌کرد. پرچم در آسمان بالای سر من، می‌‌رفت و می‌‌آمد. قرمز. آبی. قرمز. آبی. قرمز. دام دام. دام دام. د د دام دام. دمام‌ها صدای بم وبلندی داشتند. یک ضربه. دو ضربه. کم کم ریتم‌ها جان گرفت.

دمام زن‌ها با هر ضربه‌ای که می‌‌زدند، سر و گردنشان را تکان می‌‌دادند. چیزی شبیه رقص. اما خیلی تلخ.

صدای سنج‌ها بلند شد. چی چی. چی چی ‌/‌د د دام دادام دام دام ‌/‌چی چی ‌/‌ت ت تات تا تام دام دام‌/‌چ چ چک چچک چی چی ‌/‌چ چ چک چچک دام دام . می‌‌دیدم که صورت پسر‌های سنج و دمام زن مچاله شد. داشتند گریه می‌‌کردند و دمام می‌‌زدند. چ چ چک. دام دام...

با اشاره مردی که گفته بود حیدر، کم کم ضربات قطع می‌‌شد. سنج‌زنی کاملا متوقف شد. صدای دمام ضعیف شد و ضربه‌ها فاصله‌دار. حالا دیگر فقط یک نفر داشت دمام می‌‌زد. برادر مهران. تک و تنها‌ با قیافه‌ای جدی ولی ناراحت.

برادر مهران اغلب پیش خانواده نبود، چون در کارخانه‌ای خارج از شهر کار می‌‌کرد و فقط آخر هفته‌ها می‌‌آمد و به پدر و مادرش سر می‌‌زد. آخر هفته‌ها و البته این روزها.

مردی که گفته بود حیدر؛ بلند و کشدار طوری که رگ‌های گردن و پیشانی‌اش بیرون زد و صورتش کبود شد گفت: یا حسین...

برادر مهران دمام را رها و تقریبا غش کرد. سکوت شد. گوشم سوت می‌‌کشید و ذهنم هنوز صدای سنج و دمام را مرور می‌‌کرد.

تقریبا 2 ماه بعد دختر آقای کمالی شوهر کرد. بی‌سر وصدا. با برادر جدی مهران. جدی ولی ناراحت. جدی ولی کمی خوشحال.

ثنا ‌نصاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها