در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آیا در بین شما «شبهمردان» مردانگی نفس میکشد؟ مردمی نمرده است؟ حجت من بر شما این است: آیا کسی هست این طفل معصوم را به دریا برساند؟ آیا عطشانی این طفل چیزی جز معصومیت پژواک میکند؟
آیا در این سپاه سیاه ستارهای سوسو نمیزند؟ آیا در کویر سینه شما جوانهای جوان مانده است؟ آیا لبهایتان جز دشنام و دستانتان جز قبضه شمشیر و چله کمان آشنایی دیگر دارد؟
ناگهان دیگرگونه مردی که اسب جهنم را زین کرده بود، با کمانی که حکایت از خمیدهقامتی شمشیر و کجاندیشی مردم کوفه و شام داشت، تیرهترین پاسخ را به سوال امام داد.
تیری تیرهبخت، از چله کمان کمینه مردی رها شد و سپیده را به خون نشاند، مقدسترین فلق تاریخ، شفق شد. علیاصغر بر روی دستان پدر تا آسمان قد کشید و علیاکبر شد.
آسمان را خون فراگرفت و امام با قومی که از زقوم زاده شده بودند حجت را تمام کرد، امام آرام قنداقهای سرخ را در آغوش گرفت و بوسهگاه تیر را شکوفهزار دید.
امام آرام زمزمه کرد: خدای من این مردم را چگونه خواهی دید در فردایی که نه دور است و نه نزدیک، در فردایی که ... اما باران تیر مجال حرف زدن، مجال زمزمه کردن نمیداد. امام بین رفتن و ماندن مردد است. با چه زبانی مظلومیت طفل را با چه زبانی زبونی حرمله را برای مادری که خورشید نورسش را خونین پسندیدهاند، بیان کند. امام علیاصغرش را،که حالا شقایقی پرپر است، روی دست میگیرد، با چشمهایی که سرازیرند، سربلند و سرافراز، اما شمردهشمرده، آرام و مطمئن به خیمهگاه برمیگرداند. حالا خیمهگاه در استقبالشان شیون میکند. باران دست است که میبارد و اشکها دستهدسته سرازیرند.
محمود اکرامی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: