شبح قاتل - این ماجرا: (قسمت دوم)

در جاده مرگ

در شماره گذشته خواندید مردی به نام گودرز که 3 سال قبل در یک سانحه رانندگی زنی را کشته بود از سوی فردی که خودش را از خانواده آن زن معرفی می‌کند، تهدید می‌شود. گودرز در همان روزی که شکایت می‌کند با خوردن غذای مسموم به قتل می‌رسد و سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری می‌فهمند قاتل، خانه گودرز را زیرنظر داشته و با اطلاع از غیبت همسر او زمانی که پیک پیتزافروشی برای این مرد غذا برده بود، او جلوی در غذا را تحویل می‌گیرد، آن را مسموم می‌کند و به گودرز تحویل می‌دهد.
کد خبر: ۳۷۲۲۶۳

در جریان تحقیقات همچنین فاش می‌شود، پسران زنی که 3 سال قبل در تصادف کشته شده بود در اسفراین زندگی‌می‌کنند و هیچ نقشی در این جنایت ندارند. کارآگاه با کمک پیک پیتزافروشی از قاتل چهره‌نگاری می‌‌کند و حالا در جستجوی اوست.

کارآگاه شهاب بوی سنگک را که در هوا بلعید یک لحظه ماجرای قتل و پرونده را از یاد برد و بلند شد تا به آبدارخانه برود و یکی دو لقمه‌ای نان و پنیر بخورد. بدجوری احساس گرسنگی می‌کرد، ستوان اما ترجیح داد در اتاق بماند و کاغذی را که جلویش گذاشته بود، بیشتر خط‌ ‌خطی کند. این عادت از دوران کودکی در او مانده بود، انگار بدون این کار نمی‌توانست تمرکز کند. او داشته‌هایشان را یک بار دیگر مرور کرد. قاتل قطعا از ماجرای تصادف 3 سال قبل خبر داشته، نشانی خانه گودرز را می‌دانسته، شماره همراه او را بلد بوده و علاوه بر همه اینها با مقتول خصومتی داشته که به انگیزه قتل تبدیل شده است. همسر گودرز چنین شخصی را نمی‌شناخت و می‌گفت شوهرش اصلا اهل دشمنی با مردم نبود. اوضاع چنان پیچیده بود که ستوان اگر آن روز تمام کاغذهای موجود در بازار را هم سیاه می‌کرد، راه به جایی نمی‌برد. نگاهی به ساعت انداخت یک ربعی می‌شد که سرگرد برای خوردن عصرانه رفته بود، خواست او هم به آبدارخانه برود که تلفن اتاق زنگ زد. ظهوری با دقت حرف‌های کسی را که آن سوی خط بود، گوش کرد و بسرعت از اتاق بیرون رفت. او کارآگاه را در راهرو دید و مثل جارچی‌ها 3 بار تکرار کرد: «یک قتل دیگر.»

سرگرد حاضر بود هر کاری بکند تا زمان به عقب برگردد و او موقع رودررو شدن با ظهوری چنین جمله‌ای را نشنود، اما حالا که نمی‌توانست این کار را بکند به غر زدن اکتفا کرد و به سمت اتاقش رفت تا کت و دفترچه‌اش را بردارد. مقتول در بیمارستان لقمان بستری بود و علت مرگش هم خوردن سم. شهاب و دستیارش تا وقتی به بیمارستان نرسیدند بجز نحوه مرگ هیچ دلیلی برای این‌که قتل سوسن جلیلی را به کشته شدن گودرز ربط بدهند، نداشتند اما در بیمارستان ورق برگشت. پزشک کشیک بیمارستان اولین نفری بود که کارآگاه سراغش رفت. دکتر خسته و کلافه روی یک صندلی فلزی نشست، نفس عمیقی کشید و به سرگرد گفت: «2 روز در کما بود، سم‌خورده و چیز بیشتری ندارم بگویم جز این‌که اول او را در بیمارستان مدنی کرج بستری کرده بودند و امروز وقتی به اینجا آوردند که دیگر کاری از دست هیچ‌کس برنمی‌آمد.»

مادر سوسن شیون راه‌انداخته بود و مامور حراست نمی‌توانست او را آرام کند. ظهوری برای این کار داوطلب شد و با پیرزن به صحبت پرداخت. حرف‌های مادر مقتول ستوان را مبهوت کرد، طوری که انگار داستان آدم‌های فضایی و سفینه‌های جادویی‌شان را از زبان یک شاهد عینی شنیده است. او در اتاق‌ها و راهرو دنبال رئیسش گشت و کارآگاه را از حلقه ماموران کلانتری بیرون کشید تا کشف بزرگش را به او خبر بدهد: «سوسن را هم تهدید کرده بودند. مادرش می‌گوید یک هفته بود که مردی تلفن می‌زد و می‌گفت می‌خواهد او را بکشد. سوسن آنقدر ترسیده بود که ترجیح داد برای مدتی پنهان شود. او داشت به شمال می‌رفت که در اتوبوس بدحال شد.»

کارآگاه در بیمارستان کاری برای انجام دادن نداشت برای همین به دستیارش گفت، بهتر است زودتر به ترمینال بروند و راننده اتوبوس را پیدا کنند. 2 همکار در حال خروج از بخش بودند که مادر سوسن جلوی ستوان را گرفت: «دخترم صدای آن مرد را ضبط کرده بود و در گوشی‌اش دارد.» کارآگاه میخکوب شد. پیرزن دستش را در کیف فرو برد و گوشی را به ستوان داد. ظهوری کار با این گوشی‌های مدل جدید را بلد نبود، اما کارآگاه که تازه یکی از آنها را از پسرش هدیه گرفته بود، خیلی زود فایل صوتی را پیدا کرد: «خیال کردی می‌توانی دختر مردم را به کشتن بدهی و قسر دربروی. فقط چند روز دیگر زنده هستی.»

ماجرا چه بود؟ مادر سوسن توضیح داد: «دخترم غریق نجات بود. یک روز در شیفتش دختر 5 ساله‌ای غرق شد. او اشتباهی به قسمت عمیق پریده بود. دخترم آن لحظه دستشویی رفته بود، همکارش هم آن روز مرخصی بود.»

شهاب سری تکان داد و از پیر‌زن اجازه گرفت گوشی را با خودش ببرد. 2 همکار در حیاط بیمارستان یک کلمه هم حرف نزدند. هر دو داشتند به یک چیز فکر می‌کردند، قاتلی دیوانه در شهر راه افتاده و از مردم انتقام می‌گیرد.

ستوان پشت فرمان نشست و همین‌ که استارت زد به کارآگاه گفت: «اول استخر می‌رویم یا ترمینال؟» نظر کارآگاه تغییری نکرده بود. او از دستیارش پرسید: «اگر هر دو قتل کار یک نفر است این یارو اطلاعاتش را از کجا به دست می‌آورد؟ اصلا چرا چنین کاری می‌کند؟»

نه شهاب و نه هیچ‌کس دیگر از ظهوری توقع نداشتند جواب این سوالات را در آستین داشته باشد. 2 ساعت طول کشید تا آنها به ترمینال غرب برسند و تعاونی‌ای را که سوسن با آن سفر کرده بود، پیدا کنند. مسوول تعاونی حتی اسم خودش را هم به زور یاد گرفته بود، چه برسد به مشخصات مسافرانش، اصلا معلوم نبود او را برای چه آنجا گذاشته‌اند. خود ظهوری پشت رایانه نشست و توانست فهرست مسافران و اسم سوسن را پیدا کند. راننده آن اتوبوس خواب بود، اما اصلا برای سرگرد اهمیتی نداشت، باید بیدارش می‌کردند. مرد از همان نگاه اول معلوم بود مشکل دارد، اما این هم فعلا اهمیتی نداشت و کارآگاه فقط دنبال جواب سوال‌های خودش بود. راننده که با هر بار دهان باز کردن دندان‌های پوسیده و زردش نمایان می‌شد، گفت: «هنوز به سد نرسیده بودیم که یکی از مسافران گیر داد و گفت می‌خواهد پیاده شود، ظاهرا وسیله‌اش را جا گذاشته بود. من هم گفتم چشم. یک کم که جلوتر رفتم حال آن دختر خانم بد شد و او را به پلیس راه سپردم و خودم حرکت کردم. آن روز خیلی نحس بود. یکی دو باری هم نزدیک بود تصادف کنم. آن طور که راننده می‌گفت مسافر فراموشکار در صندلی کناری سوسن نشسته بود با این‌که مرد بود، نمی‌شد جایشان را عوض کرد و قرار بود وقتی در چالوس چند نفری پیاده شدند، سوسن به صندلی جلو برود.

ستوان دست راننده را گرفت و به او گفت: «باید یک نوک پا به آگاهی بیایی.» مرد ترسید اما شهاب به او اطمینان داد کاری به کارش ندارد و فقط می‌خواهد یک عکس را نشانش بدهد.
2 مامور به ماشین که رسیدند سرگرد یادش افتاد چهره‌نگاری قاتل گودرز را در داشبورد دارد. دیگر نیازی به حضور راننده در آگاهی نبود او همانجا عکس را دید، به مغزش فشار آورد و گفت: «به گمانم که خودش است.» ستوان فهرست مسافران آن روز اتوبوس را گرفت، البته طبیعی بود قاتل اسم جعلی داده است.

ساعت حدود 11 شب بود که سرگرد به اداره برگشت. ستوان بین راه پیاده شده و به خانه رفته بود اما شهاب آرام و قرار نداشت، می‌دانست اگر تعلل کند جنایت سوم و چهارم هم در راه است. او باید فردا اول وقت به استخر می‌رفت و مشخصات دختر غرق شده را می‌گرفت. سرگرد بارها به صدای قاتل گوش داد اما چیزی دستگیرش نشد. او هر بار از یک تلفن عمومی و از مناطق مختلف شهر تماس گرفته و همه جوانب احتیاط‌ را رعایت کرده و بعید نبود صدایش را هم تغییر داده باشد برای همین به نظر می‌رسید طرف سرماخورده است. کارآگاه به ذهنش رسید برای فردا از خبرنگاران بخواهد گزارشی درباره این قتل‌ها چاپ کنند تا اگر نفر بعدی تهدید به مرگ شد، سریع موضوع را به پلیس اطلاع بدهد. او علاوه بر این باید با رئیس‌ خود هم جلسه می‌گذاشت تا هماهنگی‌های لازم با کلانتری‌ها انجام شود و هر مورد مشکوکی را سریع به او گزارش بدهند.

صبح روز بعد سرگرد و ظهوری سراغ مدیر استخر رفتند. او 3 سال پیش که آن اتفاق افتاده هنوز در استخر شروع به کار نکرده بود و هیچ اطلاعاتی درباره مرگ دخترک نداشت و تنها کمکی که کرد محل کار جدید مدیر سابق استخر را داد و کارآگاه و دستیارش را به یک سالن بدنسازی در شرق تهران فرستاد. 2 مامور نمی‌توانستند داخل بروند کسی هم به اف‌اف جواب نمی‌داد، آنها آنقدر منتظر ماندند تا یک نفر از باشگاه بیرون آمد بعد از او خواستند خانم زهرایی را صدا بزند. زهرایی زن میانسالی بود که ظاهرا اعصاب درست و حسابی نداشت. او که نمی‌دانست سوسن مرده است، وقتی فهمید 2 مامور درباره مرگ آن دخترک سوال دارند بدعنقی کرد: «آقا همان موقع بیشتر از 10 بار مرا بردند و آوردند و تاوانش را هم پس دادم. دیگر حالا این سوالات برای چی است نمی‌فهمم.»

شهاب اگر می‌خواست می‌توانست از هر آدم خشمگینی، عصبانی‌تر و از هر آدم بی‌حوصله‌ای بدعنق‌تر شود. این بار هم خواست: «خانم با من جر و بحث نکن همین‌جا جواب می‌دهی یا برویم آگاهی.»

ـ حکم جلب اگر دارید، می‌آیم.

ـ چرا نمی‌فهمی یک نفر این وسط مرده.

ـ شما نمی‌فهمید مرگ آن دختر یک بدشانسی بود، دیه‌اش را هم دادم.

کارآگاه جمله قبلی‌اش را اصلاح کرد: «منظور آن دختربچه نیست. خانم جلیلی را کشته‌اند، می‌خواستند انتقام مرگ دختربچه را بگیرند.»

زهرایی کمی ترسید با یک حساب سرانگشتی فهمید اگر بحث انتقام‌گیری است هیچ بعید نیست دامن او را هم بگیرد. لبه گلدان بزرگی که جلوی باشگاه بود، نشست تا کمی حالش جا بیاید. هنوز به حرف نیامده بود که تلفن سرگرد زنگ خورد. از اداره بود. شهاب وقتی موبایلش را قطع کرد به ستوان گفت عجله کن باید برگردیم. بعد رو به مدیر باشگاه کرد: «شما با ما می‌آیید یا این‌که بعدا صحبت کنیم.»

اداره آگاهی از هر جای دیگر برای زهرایی امن‌تر بود. برای همین مهلت خواست تا کیفش را بردارد. در همین فاصله سرگرد به دستیارش توضیح داد: «یک نفر دیگر را هم تهدید کرده‌اند، طرف الان در اداره است.» یکدفعه یادش افتاد احتمالا خبرنگاران هم تا حالا رسیده و منتظرش هستند اما او اصلا برای آنها وقت نداشت. برای همین شماره رئیس را گرفت و از او خواست مصاحبه را برگزار کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها