یک تلنگر

همکلاسی بودیم، جثه‌اش به بقیه کلاس اولی‌ها نمی‌مانست، ظریف و لاغر بود، نای جست و خیز کردن نداشت، چیزی از زندگی‌اش نمی‌دانستیم تا روزی که دیدیم حالش به هم خورده است و فقط آب بالا می‌آورد، همان روز مسوولان مدرسه، مادرش را خواستند، زن زار زد، گفت یک هفته است از شدت فقر به هر 8 بچه‌اش، مخلوطی از شربت مولتی‌ویتامین و آب و نان می‌دهد، تازه فهمیدم چرا دخترک همیشه بویی شیرین داشت.
کد خبر: ۳۷۲۲۱۸

ماه بعد محرم رسید، کار همکلاسی‌ام شده بود بو کشیدن قیمه نذری همسایه کناری و گوش کردن به همهمه مردمی که با قابلمه‌های بزرگ پشت در آن خانه صف می‌کشیدند، سهم او اما فقط بوی نذری بود، تعطیل که می‌شدیم راهی دور را تا خانه‌اش می‌دوید و چشم‌انتظار بابا می‌نشست که رفتگر بود و دخترک می‌گفت محرم‌ها کارش بیشتر می‌شود چون مردم عادت نکرده بودند لیوان‌های شربت و ظروف یکبار مصرف را توی سطل‌های زباله بیندازند و بابا باید آن‌ها را تا دیروقت از کف کوچه‌ها جمع می‌کرد، همان ظرف‌هایی را که تا چند ساعت قبل پر از غذا بودند، همان غذایی که شکم بچه‌هایش از آن خالی بود و همکلاسی‌ام با بوکشیدن‌شان سیر می‌شد و مولتی‌ویتامین و آب را با ولع بیشتری می‌خورد، نمی‌دانم آنها امروز کجا هستند، نمی‌دانم با مولتی‌ویتامین و آب، آدم چند سال می‌تواند دوام بیاورد اما هر محرم که بوی غذای نذری را می‌شنوم، ظرف‌های یکبار مصرف را که کف خیابان‌ها می‌بینم، هر بار برای گزارش به محله‌ای فقیرنشین سر می‌زنم یا در محله‌های بالای شهر ظروف نذری را می‌بینم که از خانه‌های شیک به خانه‌های شیک دیگر می‌روند و به صاحبانشان نمی‌آید با مولتی‌ویتامین سرپا مانده باشند، دلم می‌گیرد و با خود می‌گویم ای کاش سهم مستمندان را از این سفره‌های نذری پرداخت کنیم.

مریم یوشی‌زاده
گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها