در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم «پتی بیگبی» مادربزرگ 45 سالهای است که به اتهام اقدام به فروش نوه 2 ماهه خود دستگیر و دادگاهی شده است. این زن که مدعی است نه برای پول بلکه برای خوشبخت شدن نوهاش قصد داشته او را به خانوادهای ثروتمند بسپارد از نظر دادگاه متهم است و دستکم 5 سال حبس پیش رو خواهد داشت. نوه خانم پتی که از زمان دستگیر شدنش در زندان به سر میبرد با دستور پلیس به پرورشگاه سپرده شده تا تکلیف پرونده مادربزرگ بیعاطفهاش مشخص شود.
«دخترم تنها 10 روز بعد از آن که زایمان کرد به خاطر دزدی کردن از یک فروشگاه دستگیر شد. او که سابقه دزدیهای کوچک دیگری هم داشت این بار به مدت 3 سال باید پشت میلههای زندان میماند و من که خودم در گذران زندگی دچار مشکل بودم وظیفه نگهداری از نوه کوچکم را به عهده گرفتم. دامادم قبل از به دنیا آمدن فرزندش ما را ترک کرده بود و هیچ کس دیگری وجود نداشت تا از «مارک» کوچک مراقبت کند. من هم نمیخواستم مشکلاتی را که با آنها دست و پنجه نرم میکردم را به دخترم منتقل کنم. میدانستم زندگی کردن در زندان به اندازه کافی برایش مشکل است و این که نگران چگونگی زندگی ما باشد شرایط را برایش غیرقابل تحملتر هم میکند. از این که از نوهام نگهداری میکردم ناراحت و ناراضی نبودم اما هر روز به آن میاندیشیدم که «مارک» کوچک چه سرنوشتی خواهد داشت؟ نه پدری داشت که بتواند او را در زندگیش حمایت کند و نه مادری که اطمینانی به او باشد. هزینههای بالای زندگی و بیکار بودن من و دخترم سبب شده بود که به ناچار دست به دزدیهای کوچک بزنیم و میدانستم که بالاخره این کارمان هزینه زیادی را برایمان در پی خواهد داشت. حکم 3 سال زندانی شدن دخترم که به تازگی صاحب فرزندی شده و باید از او نگهداری میکرد در واقع آواری بود که روی سر من خراب شد. پولی نداشتم که خرج «مارک» کنم و همه میدانند که داشتن نوزاد چقدر پول نقد لازم دارد. وقتی بارها نیمههای شب او به خاطر گرسنگی از خواب بیدار میشد به خودم لعنت میفرستادم که چرا هرگز نمیتوانم مادربزرگ خوبی باشم که بتواند از او حمایت کند. همه چیز برخلاف میلم پیش میرفت و این بود که وقتی یک پیشنهاد خوب برای سپردن حضانتش به خانوادهای ثروتمند دریافت کردم دیگر جای فکری باقی نبود. باید خوشبختی نوهام را در نظر میگرفتم و کار را یکسره میکردم».
دستگیری خانم «بیگبی» زمانی صورت گرفت که ماموران پلیس از خبر فروخته شدن یک نوزاد حدودا 2 ماهه مطلع شدند. طبق آنچه که به پلیس اطلاع داده شده بود یک زن نسبتا میانسال قصد فروش نوهاش را به یک خانواده ثروتمند داشت و این کار از طریق یک دلال صورت میگرفت. با وجود به دست آمدن جزییات کامل از این اتفاق و روزی که قرار بود به وقوع بپیوندد، ماموران پلیس خود را آماده کردند تا در محل حاضر شده و فروشنده و خریدار را دستگیر کنند. شخصی ناشناس که با ماموران تماس گرفته و خبر فروش عجیب نوه توسط مادر بزرگ را گزارش کرده بود عنوان میکرد که قیمت نهایی قرار داد از 75 هزار دلار به 30 هزار دلار کاهش یافته و احتمالا پس از تحویل گرفته شدن پول توسط فروشنده، این نوزاد در اختیار خریداران قرار خواهد گرفت. به محض حاضر شدن پلیس در محل معامله که خود را در پوشش ماموران مخفی فرو برده تا این خرید و فروش انجام شود، خانم «بیگ بی» که پس از بوسیدن نوهاش او را در خودرو دلال قرار داده بود دستگیر شده و به بازداشتگاه منتقل شد.
«خرج زندگی بالا بود و من از پس آن برنمیآمدم. مشکل بزرگ آنجا بود که به خاطر حضور «مارک» در خانه حتی نمیتوانستم کارهایی را که قبلا انجام میدادم تا پول ناچیزی به دست بیاورم را ادامه بدهم. کار کردن در منازل مردم و حتی تمیز کردن پارکینگها از جمله کارهایی بود که قبل از به دنیا آمدن نوهام انجام میدادم و لااقل خرج خورد و خوراکم را درمیآوردم، اما نگهداری دائمی از نوهام حتی این امکان را هم از من گرفته بود. چند روز اول بعد از منتقل شدن دخترم به زندان سعی کردم با خرج کردن آنچه پسانداز کرده بودم گذران کنم، اما بیفایده بود. برای چند روز هم همه تلاشم را به کار بردم تا دامادم را پیدا کنم و با شرح دادن شرایط به او بفهمانم که نگهداری کردن از فرزندش از عهده من که تنها بودم خارج است، اما کوچکترین اثری هم از او پیدا نکردم. مستاصل شده بودم و نمیدانستم چطور میخواهم دستکم 3 سال از نوهای که پول برای بزرگ کردنش نداشتم نگهداری کنم تا این که یک روز زمانی در پارک نزدیک محل سکونتمان نشسته بودم مردی سراغم آمد. او اول شروع به سوال کردن در مورد «مارک» کرد و وقتی متوجه شد من مادربزرگش هستم و در مخارج او بشدت عاجز شدهام پیشنهاد عجیبی به من کرد. او گفته که خانواده بسیار ثروتمندی را میشناسد که صاحب فرزند نمیشوند و به او سپردهاند که کودکی را برایشان فراهم کند. این که نوهام را به فردی غریبه بسپارم کاری غیرقابل تصور بود، اما وقتی از جزئیات زندگی این افراد ثروتمند برایم توضیح داد متوجه شدم که «مارک» زندگی بسیار خوبی را در کنار آنها سپری میکند و فکر کردن در مورد آن بیفایده است. او حتی به من گفت که این افراد حاضر هستند تا هر مبلغی را که من اعلام کنم بابت بچهای که به آنها تحویل داده شود بپردازند و کوچکترین مشکلی هم در این رابطه وجود نخواهد داشت. شماره تلفنش را به من داد و خواست که هر زمان تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم. هفته بعد که به دیدار دخترم در زندان رفتم سعی داشتم این موضوع را با او مطرح کنم، اما وقتی میدیدم چطور در مورد مارک سوال میکند و چقدر دلتنگ اوست، نتوانستم ماجرا را برایش تعریف کنم. او میگفت نمیتواند 3 سال صبر کند تا بتواند بار دیگر کودکش را در آغوش بگیرد و از اینکه همه فشارهای این زندگی روی دوشهای من افتاده بود عذرخواهی میکرد. چندین بار سعی کردم تا در مورد پیشنهاد خوبی که داشتم به او بگویم، اما هر بار نتوانستم موضوع را پیش کشیده و او را در جریان بگذارم. بعد از آن ملاقات بود که تصمیمم را گرفتم. تمام شب را به این فکر میکردم که چطور زندگی کردن در یک خانواده ثروتمند میتواند به نفع نوهام باشد و بالاخره یکی از ما شیرینی زندگی را تجربه کند. میدانستم که دلتنگی برایش بسیار سخت است و حتی پاسخگویی به مادرش میتواند سختتر هم باشد، اما تصور این که او در آن خانه بزرگ خوشحالتر است سبب شد که بالاخره تصمیمم را بگیرم و به آن مرد تلفن بزنم.
من قیمت 75 هزار دلار را برای تحویل دادن مارک ارائه کردم و او گفت که جواب این خانواده را به من خواهد داد. 3 روز بعد او تماس گرفت و اعلام کرد که رقم درخواستی من بیش از حد بالاست و آنها تنها حاضرند 30 هزار دلار برای نوه عزیزم پرداخت کنند. چارهای نبود با این پول میتوانستم قرضهای خودم و دخترم را پرداخت کنم و در عین حال اطمینان داشتم که زندگی کردن نوهام با این خانواده حتما به نفع او خواهد بود. این بود که قبول کردم و روزی را برای تحویل دادن نوهام معین کردم.»
زمانی که ماموران پلیس هنگام رد و بدل شدن پول خانم «بیگبی» را دستگیر کردند او از اقدام به فروش نوهاش ابراز بیاطلاعی کرد. دلال خرید و فروش نوزادان که از افرادی سابقهدار بود نیز حاضر نشد اسم خانواده خریدار را به زبان بیاورد و ماموران فعلا تنها با دستگیری این دو نفر به پرونده فروش این نوزاد خاتمه دادند. در مورد حضانت قطعی مارک نیز که با دستور پلیس هماکنون در پرورشگاه نگهداری میشود بعد از 3 سال و آزاد شدن مادرش تصمیمگیری میشود.
«من تنها خوشبختی او را میخواستم و پول برایم اهمیتی نداشت. من خوشحالی نوهام را میخواستم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: