ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

شبح قاتل

سرگرد شهاب گیج شده بود به نظرش یک جای کار ایراد داشت .آدم تهدید به قتل بشود و بعد خودش در را به روی قاتل باز کند؟ مگر چنین چیزی ممکن است. جنازه روی کاناپه دراز به دراز افتاده بود. دهان گودرز بوی بادام تلخ می‌داد و مردمک چشمانش گشاد شده بود. او را با سیانور کشته بودند در این‌باره شکی وجود نداشت. یک بطری دوغ خانواده و یک پیتزای نیم‌خورده روی میز عسلی کنار کاناپه به چشم می‌خورد و می‌شد با اطمینان گفت یکی از آن دو مسموم بوده، اما چه کسی سم را داخل آنها ریخته است؟ کارآگاه افسر کلانتری را دعوت کرد کنارش در نزدیکی جسد بنشیند. مامور جوان کمی از این کار ابا داشت ولی به هر حال باید خودش را برای مواجهه با چنین مواقعی عادت می‌داد. از نگاهی که به گودرز انداخت می‌شد فهمید کم و بیش احساس عذاب وجدان هم می‌کند البته انصافا کاری بیشتر از آن چیزی که انجام داده بود از دستش برنمی‌آمد.
کد خبر: ۳۷۰۷۳۱

او کلاهش را روی زانویش گذاشت، سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «دم غروب بود که به کلانتری آمد ، زیاد هم وحشت‌زده به نظر نمی‌رسید یعنی خیال می‌کرد حالا طرف یک چیزی گفته تا او را بترساند. من هم همین‌طور فکر می‌کردم چه می‌دانستم طرف تا صبح هم صبر نمی‌کند. تشکیل پرونده دادم و قرار بود صبح به دادسرا برود تا تلفن را ردیابی کنند. واقعا کار دیگری از دستم برنمی‌آمد وگرنه انجام می‌دادم.»

ماجرا مربوط به 3 سال پیش بود. گودرز در تاریکی شب با سرعت 120 کیلومتر در ساعت، بزرگراه رسالت را به طرف میدان پشت سر می‌گذاشت که یکدفعه زنی وسط اتوبان پرید .چادر مشکی سرش بود و گودرز وقتی او را دید که دیگر کوبیدن روی ترمز هم فایده‌ای نداشت زن از زمین کنده شد و بعد از پروازی بلند سرش به گاردریل خورد و در
جا تمام کرد.

بیمه ،دیه زن را داده و ماجرا تمام شده بود و او هم داشت آن تصادف را از یاد می‌برد که 2 روز قبل مردی تلفن زد و گفت می‌خواهد انتقام بگیرد، انتقام خون مادرش را. آن زن دو پسر داشت که آن موقع یکی‌شان 17 و دیگری 14 ساله بود. ستوان ظهوری وقتی مامور کلانتری از مبل بلند شد جای او نشست و به رئیس گفت: «اگر صلاح بدانی هر 2 پسر را بازداشت کنیم.»

کارآگاه با این کار موافق بود ولی حسی به او می‌گفت شاید ماجرا به همین سادگی هم نباشد. همسر گودرز برای یک ماموریت کاری به کیش رفته بود و قاتل می‌دانست طعمه‌اش در خانه تنها است پس حتما او را در روزهای اخیر زیرنظر داشت و حتما می‌دانست او به پلیس هم شکایت کرده است برای همین دیگر تعلل نکرد و قبل از این‌که کار بیخ پیدا کند کار را تمام کرد.

سرگرد دستانش را پشت سرش قلاب کرد و گفت: «اگر قاتل واقعا یکی از پسران آن زن است می‌دانست با توجه به شکایت گودرز او خیلی زود دستگیر می‌شود پس کمی بیشتر احتیاط می‌کرد نه این‌که چند ساعت بعد قتل را انجام بدهد مگر آن‌که انتقام آنقدر برایش مهم باشد که به دستگیری و مجازات اهمیتی ندهد.

ضمن این‌که آنها چرا بعد از 3 سال یادشان افتاده که انتقام بگیرند. تازه همه اینها را هم که فراموش کنیم آنها چه طور غذای گودرز را مسموم کردند قطعا مقتول آنها را به خانه راه نمی‌داد پس سم جای دیگری در غذا ریخته شده بود .»

ستوان ظهوری هر وقت به این نتیجه می‌رسید که معما حل شده و قاتل در یک قدمی‌شان بود کارآگاه اگر و اما می‌آورد و رشته‌های او را پنبه می‌کرد. کارآگاه نگاهی به ساعتش انداخت 10 و 20 دقیقه. معمولا پیتزافروشی‌ها این موقع صبح کارشان را هنوز شروع نکرده‌اند، اما او ترجیح داد سری به آنجا بزند. قبل از خروج از آپارتمان از ستوان پرسید اظهارات همسایه را صورتجلسه کرده است یا نه. ظهوری هر چقدر هم که گیج بود این یک کار را فراموش نمی‌کرد. همسایه تمام دیشب از صدای بلند تلویزیون گودرز خوابش نبرده و صبح وقتی شنیده بود تلویزیون هنوز روشن است در زده بود تا اعتراض کند ولی کسی جوابی نداده و او که مشکوک شده، پلیس را خبر کرده بود.

کارآگاه با پای پیاده به سمت پیتزافروشی راه افتاد و ستوان هم دنبال پسران آن زن رفت تا بازداشت‌شان کند. هنوز مغازه را باز نکرده بودند، اما داخلش چند کارگر مشغول نظافت بودند. با سوییچ چند تقه به در شیشه‌ای زد.

یکی از کارگران با بی‌اعتنایی نگاهی به مشتری بی‌محل انداخت و با اشاره دست به او فهماند تعطیل است. سرگرد کارت شناسایی‌اش را درآورد و روی شیشه چسباند.

کارگر جوان را یک لحظه برق گرفت.در را با کندی باز کرد و همین‌ که کارآگاه خواست داخل برود او ضربه‌ای به مامور پلیس زد و پا به فرار گذاشت. شهاب بدون این‌که بداند طرف کیست و چرا می‌گریزد دنبالش کرد و سر کوچه او را گرفت و دستبند به دست به پیتزافروشی برش گرداند. برای چند لحظه موضوع قتل فراموش شد.

حالا سرگرد می‌خواست بداند چه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه جوانک است. او به حرف آمد: «زنم را 3 شب پیش کتک زدم و فرستادم خانه پدرش. برادرزنم گفته بود شکایت می‌کند و نمی‌گذارد آب خوش از گلویم پایین برود.»

کارآگاه علاقه زیادی به مداخله در زندگی خانوادگی آن کارگر نداشت وفقط می‌خواست بداند دیشب گودرز چه ساعتی غذا سفارش داده و چه کسی پیتزای او را برایش برده. جواب دادن به سوالات زیاد سخت نبود صاحب مغازه همه سفارش‌ها را در دفترش می‌نوشت.

شهاب خودش دفتر را دست گرفت و اسم و آدرس گودرز را پیدا کرد و اسم پیک و مشخصات موتور را در دفترچه‌اش نوشت؛ کیان خلیلی. کیان شب‌ها به پیتزافروشی می‌آمد و صبح‌ها پیک موتوری بود.

کارآگاه درنگ را جایز ندانست و راهی دفتر پیک موتوری شد. کیان جوان قدبلند و شیک‌پوشی بود که ظاهرش بیشتر به بازرگانان شباهت داشت. او که نمی‌خواست جلوی همکارانش بدنام شود با احترام کارآگاه را به بیرون دفتر راهنمایی کرد، حرف‌های او را با دقت شنید و به سوالات جواب داد: «حقیقتش پیتزا را بالا نبردم. همین که جلوی در رسیدم مردی جلو آمد و خودش را به عنوان گودرز معرفی کرد و غذا را گرفت و پولش را هم حساب کرد.»

معما حل شد. قاتل جلوی در کشیک کشیده و وقتی پیک را دیده فرصت را غنیمت شمرده و نقشه‌اش را اجرا کرده بود. جای شکرش باقی بود کیان حافظه خوبی داشت و می‌توانست آن مرد غریبه را چهره‌نگاری کند. او موتورش را جلوی دفتر قفل و زنجیر کرد و همراه شهاب به اداره آگاهی رفت. ستوان ظهوری هم حدود 10 دقیقه بعد رسید البته دست خالی. هر دو پسر آن زن از تهران رفته بودند. مدتی بعد از مرگ مادرشان راهی اسفراین شده بودند تا پیش پدربزرگ‌شان زندگی کنند پدر آنها سال‌ها قبل فوت شده و تنها ماندن‌شان در تهران تقریبا غیرممکن بود. برای همین هم بازگشت به اسفراین را بهترین راه تشخیص داده بودند. البته ستوان هیچ مدرکی نداشت که ثابت کند آن دو یا لااقل یک نفرشان برای انجام جنایت به تهران نیامده باشند.

چهره‌نگاری حدود یک ساعت طول کشید کارآگاه وقتی پرینت را گرفت به ظهوری گفت: «حالا باید بفهمیم این بابا کیست قطعا یکی از پسران آن زن نیست چون آن‌طور که کیان گفته آن مرد حداقل 40 سال داشت.»

کارآگاه به دفتر رئیس رفت تا از او کمک بگیرد می‌خواست بچه‌های آگاهی اسفراین سر و گوشی آب بدهند و از دو مظنون بازجویی کنند تا تکلیف این احتمال که آنها آدمکش اجیر کرده‌اند روشن شود. ستوان ظهوری در این فاصله برای خودش یک استکان چای آورد و سعی کرد کمی بیشتر تمرکز کند. او می‌خواست این بار هم مثل چند پرونده دیگر از رئیس‌اش پیشی بگیرد ولی عقلش به جایی نمی‌رسید. اگر قتل زیر سر پسران زن تصادفی نبود چه کسی می‌خواست انتقام مرگ او را بگیرد؟

کارآگاه به اتاق برگشت با این‌که معمولا در جریان تحقیقات به هیچ‌کس حتی دستیارش هم اعتماد نمی‌کرد این‌بار چاره‌ای نداشت جز این‌که ببیند همکاران خراسانی‌اش چه می‌کنند. او هم برای سوال ستوان جوابی نداشت و نمی‌دانست چه کسی ممکن است بعد از 3 سال به این فکر بیفتد که یک حادثه فراموش شده را دوباره زنده کند.

روز بعد شهاب یک تماس از اسفراین داشت: «سرهنگ مومنی هستم. ما پیگیری کردیم این 2 نفر در 3 ماه گذشته اصلا از شهر بیرون نرفته‌اند. وضع مالی خوبی هم ندارند که بخواهند به کسی برای قتل پول بدهند .یکی‌شان کارگر شهرداری است و برادر کوچک‌تر هم در یک نمایشگاه ماشین کارگری می‌کند. اصلا نمی‌دانند قاتل مادرشان کجاست و چه می‌کند خاطرتان جمع باشد پرونده شما ربطی به این 2 نفر ندارد.»

کارآگاه تلفن را که قطع کرد بدون این‌که توضیحی به دستیارش بدهد به فکر فرو رفت. قاتل می‌خواست رد گم کند و آنها باید دنبال کسی می‌گشتند که با گودرز خصومت شخصی داشته و از طرفی از ماجرای تصادف هم با خبر بوده باشد. شهاب از نظر روحی شرایط لازم را برای بازجویی از همسر گودرز نداشت. برای همین این وظیفه را به دستیارش سپرد و خودش به حیاط رفت تا کمی قدم بزند. ستوان خودش را کشت تا توانست زن را کمی آرام کند تا آنجا که همسر گودرز در جریان بود شوهرش با هیچ کس دشمنی نداشت و خیلی آرام و بی‌سر و صدا زندگی می‌کرد. او بعد از آن تصادف منزوی هم شده بود و حتی مدتی داروی اعصاب مصرف می‌کرد. 2 همکار از هر راهی که می‌رفتند به در بسته می‌خوردند. انگار یک شبح بدون هیچ دلیلی سر راه پیک موتوری سبز شده، در دوغ گودرز سیانور ریخته و بعد دود شده و رفته بود هوا.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها