در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
دعوا. به دیه محکوم شده بودم، اما پولی نداشتم که بدهم، برای همین به زندان افتادم.
آن موقع چند سال داشتی و دعوا بر سر چه بود؟
21 سالم بود. یک سال قبلش ازدواج کرده بودم، اما شوهرم را دوست نداشتم، این را همه میدانستند، در واقع به اجبار پدرم ازدواج کرده بودم. او به من میگفت فرهاد پسر خوبی است، دستش به دهانش میرسد، خانواده محترمی دارد و... آنقدر این حرفها را زد و اصرار کرد تا توانست مرا سر سفره عقد بنشاند. آن موقع من به پسر دیگری به اسم رضا علاقه داشتم، اما مشکل آنجا بود که رضا پول نداشت، او کارگر ساده یک تولیدی پوشاک بود.
بعد از ازدواج رضا را فراموش کردی؟
در ظاهر بله، اما ته دلم همیشه به او فکر میکردم و پیش خودم میگفتم اگر با او ازدواج میکردم خوشبختتر میشدم. شوهرم مرا خیلی پایینتر از خودش میدانست و همیشه به من امر و نهی میکرد و میگفت از رفتارهای من خجالت میکشد. ما همیشه دعوا داشتیم تا اینکه تصمیم گرفتم طلاق بگیرم، اما فرهاد سر لج افتاده بود و میگفت زیربار طلاق نمیرود.من هم مهریهام را اجرا گذاشتم تا از این طریق او را تحت فشار بگذارم.شوهرم با اینکه برای خودش مغازه داشت خیلی به پولش وابسته بود و حاضر بود هر کاری بکند، اما مهریه مرا ندهد. خلاصه اینکه کشمکشهای ما تا آنجا ادامه پیدا کرد که یک روز از دست فرهاد عصبانی شدم و با چاقو ضربهای به او زدم.خدا را شکر فرهاد زنده ماند و من فقط به پرداخت دیه محکوم شدم.
چرا شوهرت با وجود تمول میخواست دیه را از تو بگیرد؟
لجبازی. در نهایت بعد از 8 ماه توافق کردیم مهریهام را ببخشم و او رضایت بدهد وبه این شکل از هم جدا شدیم. وقتی به خانه پدرم برگشتم دیگر اوضاع مثل دوران مجردیام نبود،پدر و مادرم سعی میکردند مرا از بقیه پنهان کنند، برایشان مایه آبروریزی بودم، مطلقه بودن در خانواده ما جرم است، حالا اگر زندان هم افتاده باشی و به قول پدرم چاقوکشی هم کرده باشی که دیگر باید بمیری.
بعد از آزادی چه کردی؟
رضا هنوز مجرد بود امیدوار بودم به خواستگاریام بیاید، ولی خانوادهاش او را از این کار منصرف کردند و میگفتند حق ندارد با زن سابقهدار و مطلقه عروسی کند او هم تسلیم فشارهای خانوادهاش شد و من ازدواج رویاییام را هم از دست دادم. در خانه داشتم میپوسیدم برای همین تصمیم گرفتم لااقل سر کار بروم یکی از دوستان دوران دبیرستانم مرا به خواهرش که مهدکودک داشت معرفی کرد و به صورت آزمایشی یک ماه در آنجا کار کردم، ولی وقتی فهمیدند سابقهدار هستم اخراج شدم.
بالاخره شغل مناسبی پیدا کردی؟
نه ، هر کجا که میرفتم تا میفهمیدند چاقوکشی کردهام در خروجی را نشانم میدادند. 2 سال خانهنشین شدم تا اینکه پدرم بازنشسته شد و مبلغی پول گرفت. آن موقع تاکسی بانوان تازگی داشت. من با اصرار او را راضی کردم برایم تاکسی بخرد، ولی وقتی فهمیدم یکی از شرایطش نداشتن سوءسابقه است منصرف شدم.
پس رابطهات با خانواده بهتر شده بود؟
گذشت زمان این مساله را حل کرد. دیگر کار به جایی رسیده بود که پدرم هم دلش به حالم میسوخت. خانهنشینی مرا افسرده کرده بود و پدرم میخواست کاری کنم از آن حال و هوا بیرون بیایم. حتی کنکور هم دادم ولی فایدهای نداشت یعنی اصلا نمیتوانستم درس بخوانم حواسم جمع نمیشد.
بالاخره چه کار کردی تا آنجا که میدانم الان سهتار درس میدهی؟
من از بچگی ساز میزدم بالاخره مادرم توصیه کرد همین رشته را پی بگیرم .پدرم هم کمی پول به من داد و یکسال طول کشید تا مدرکم را گرفتم. بعد از آن شروع کردم به تدریس خصوصی سهتار. اوایل فقط 2 هنرجو داشتم، اما حالا سرم شلوغتر شده و به یک آموزشگاه هم میروم.
پس بخشی از مشکلاتت حل شد. دیگر آن سوءسابقه اثراتش را از دست داده است؟
من خیلی از فرصتهای زندگیام را از دست دادم و هنوز دارم تاوانش را پس میدهم. دیگر ازدواج نکردم و لذت مادر شدن را از دست دادم، امکان اینکه شغل ثابت داشته باشم از من گرفته شد. ادامه تحصیل برایم به موضوعی دستنیافتنی تبدیل شد. از نظر روانی اوضاعم به هم ریخت، پدر و مادرم از غصه من پیر شدند و هزار عوارض دیگر که اگر بخواهم بگویم به این زودیها تمام نمیشود. زندان در واقع زندگی را از من گرفت.
حالا از اوضاع راضی هستی؟
خدا را شکر با توجه به آن گذشته همینکه خودم را به این مرحله رساندهام خودش موفقیت بزرگی است.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: