پُستخانه

کد خبر: ۳۷۰۳۴۱

گل آفتابگردان: (امیدوارم هنگامی که این نامه را می‌خوانی خوب و خوش و سلامت باشی و از خوشیِ زیاد، دماغت آنقدر چاق باشد که با صد تا جراحی و چسب بینی کوچک کننده! نتوانی آن را لاغر کنی!...) پاسخگوی عزیز خواهش می‌کنم یکی از اون کلیدهای طلائیت که نه! ولی یکی از اون راهکارهای مؤثرِ نقره‌ای درباره اساتیدی که در کلاس به جای تدریس، به مقدار بسیار زیاد! و به طور کاملاً بی‌ربط فقط حرف می‌زنند، ارائه بده تا ما دانشجوهای بیچاره بدونیم تکلیفمون آخرِ ترم چیه با درسها و واحدهای پاس نشده؟...

(هه‌هه‌هه! انگار نمی‌دونی که تو دنیای علم هیچ کاری نشد نداره! فقط حیف که آدمایی با نگاه علمی دور و بر آدم کمن!) خیلی راحت دستت رو بگیر بالا و بگو: آقا اجاااازه...؟ اگه آخر ترم نمره‌مون رو می‌دین، که بیخودی حرص نخوریم و به بقیة حرفاتون گوش بدیم! (فقط یادت باشه اگه اونم گفت حرص نخور، ممکنه مدرک رو بهت بده، ولی نگاه علمی رو...؟ نع!)

رضا علی‌نیا 19 ساله از لاهیجان: همیشه سعی کن چیزی داشته باشی که جهان خریدار آن باشد. اگر این‌گونه باشی در میان جنگل تاریک هم که باشی عاقبت، دردمندی، راه‌گم‌کرده‌ای، کوفته و رنجوری از رنج راه به سراغ تو خواهد آمد و در خانة تو را خواهد کوفت.

یه حوا: باز هم سکوت کن دل غمگین من/ اینجا کسی با تو یکی نیست/ هیچ قاصدکی اینجا به پرواز نمی‌رسد/ و تو بارها و بارها/ باز باید خود را با مرهمی تکراری آرام کنی...

هادی هزامی از خرمشهر: باید شکست سکوت این شبای تارو/ از دل گرفت تلخی زهر انتظارو/ باید غمو کشید به صلابة نفرت/ بیگانه شد با درد تنهایی و حسرت...

بدون نام: کاش در جایی دوردست، در جزیره‌ای در زمانهای بسیار بسیار دور که هیچ امکاناتی نبود ولی دل‌ها یکرنگ و نزدیک بود چشم به جهان می‌گشودم.

خب! حالا که یه همچو اتفاقی برات نیفتاده! پس بگو بینم، می‌شه با یه گوشه نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن و واس خودت خیالپردازی کردن و همین جور هی‌ی‌ی‌ی حسرت خوردن، حتی یه کوچولو تغییری تو زندگیت به وجود بیاری؟! می‌تونی با یه همچی کاری یه دل یکرنگ و نزدیک پیدا کنی؟! از دایرة اوهام بیا بیرون و تو دنیای واقعی زندگی کن عزیزک مادر، وگرنه به جان خودم نباشه... (نه... همون به جان خودم! ...چه کاریه دشمن واس خودم دُرُس کنم؟!) کلاه زندگیت پس معرکه‌س! می‌گی نه؟ واستا و نگاه کن! حالا نشسته هم می‌شه دیدهاااا... ولی اگه حتی یه‌نمه، این‌قد، یه کوچولو، تاریخ، اونم تو شاخة زیست‌شناسی و بخصوص دربارة فرگشت انسان مطالعه کرده بودی، می‌دونستی که حداقل در یکی از اون زمان‌های بسیار بسیار دورِ بدونِ امکاناتی که می‌گی، آدما دل که چه عرض کنم، پاش می‌افتاد تمام هیکل پسرعموهاشونم می‌خوردن! یه گشتی تو اینترنت بزن تا این‌جا و اون‌جا ردّ پای هوموهابیلیس‌ها یا همون انسان‌های ماهری رو ببینی که بعضی از دانشمندا و محققا معتقدن به دلیل کمبود غذا، پسرعموهای خودشون رو‌ که بهشون می‌گیم آسترالوپیتکوس رودولفونسیس، یه لقمة چرب کردن و نسلشونو از رو زمین منقرض کرده‌ن! فک کن! یه جایی یه آدمایی بودن که جزو آداب غذا خوردن و مهمونی رفتنشون تعارف دل و رودة همدیگه بوده! من که دودلم یه همچو زمانی یکدلی کجا بوده!) به هر حال، یادت باشه دفعة بعد اسمت رو هم بنویسی ماااادر.

نشمیل نوازی 28 ساله از بوکان: امروز که جوابت رو به «شکیبا» خوندم، نوشته بودی تو ذهنت امیدواری قدیمی‌ها هر بار که این صفحه رو می‌خونن بدونن به یادشون هستی. این شد که بعد از 6 ماه درِ خونة بروبچه‌ها رو زدم تا بدونید همیشه واسه یاد کردن از عزیزا، وقت، حتی اگه قدِ قاشق خاله‌ریزه هم باشه، پیدا می‌شه... هنوزم منتظرم شاید یه روزی یه جایی بروبچه‌ها رو چه قدیمی‌ها و چه جدیدها رو دور هم جمع کنی؛ قول می‌دم این دفعه اون‌قدر تو آرزوم غرق نشم که غذام رو گاز بسوزه! امیدوارم این صفحه همیشه سبز و بهاری بمونه... تا وقتی بچمیل کوچولوی من بزرگ شد مثل مامانش بشه یکی از بروبچه‌های این چاردیواریِ پرشکوفه.

واااای‌ی‌ی! اون قضیة سوختن غذا یادته؟! هاه‌هاه‌هاه! چه باااامزه! واااای‌ی‌ی! نشمیل... تو دارای یک عدد بچمیل شدی‌ی‌ی ماااادر؟ هه‌هه‌هه! چه شیییییرییییین! ببین این پاسخگو چه بزرگ شدن‌ها و ازدواج‌ها و بچه‌دار شدن‌ها و... غصه‌ها و خنده‌هایی از این بروبچ تو خاطراتش ثبت کرده! (چقدر عمر آدم زود می‌گذره... 20-19 ساله بودی‌هاااا... می‌بینی؟! یادته؟ همه‌مون داریم می‌شیم خاطره!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها