یک قاچ از زندگی

همسایه؛ نزدیک اما خیلی دور

کد خبر: ۳۷۰۳۱۸

گویا از پشت تلفن می‌دیدم که دارد این پا و آن پا می‌کند و با مکثی گفت: نه... چیزی که نشده.

پرسیدم پس آن صداها چیست؟ پاسخ داد: متاسفانه پسر جوان یکی از همسایه‌های مادرم فوت کرده است.برای تبریک عید به خانه مادر رفته بود، اما هنوز بیرون از خانه مانده بود. می‌دانستم مادرش بیمار است. گفتم: مرا هم از حال مادر بی‌خبر نگذار. تلفن را که قطع کردم با خودم گفتم این زندگی، عجب ماجراهایی دارد. ما آدم‌ها هیچ گاه از رمز و رازش سر در نمی‌آوریم. نه از شروعش و نه از پایانش و... .

تولد و مرگ را می‌گویم که از ما نمی‌پرسند برای آمدن‌شان آماده‌ایم یا نه؛ نمی‌پرسند عید است یا غیر آن؛ نمی‌پرسند که اصلا می‌خواهیم بیایند یا نه. اتفاق‌هایی که فقط می‌دانیم روزی و ساعتی و دقیقه‌ای و لحظه‌ای را نشان خواهند داد.

اما آنچه در میان این دو روی می‌دهد و انجام می‌شود که ما نام زندگی و سال‌های عمر بر آن گذاشته‌ایم، نه تمامش که بخشی جدی از آن را ما با میل و اراده خود رقم می‌زنیم.

تا عصر این فکرها را در سرم مرور می‌کردم. آفتاب پاییزی کمرنگ‌تر از بعدازظهر شده بود و مانند کارمند منظمی که کار روزانه‌اش را به پایان رسانده و کیف در دست به سوی خانه می‌رود، به پشت ساختمانی می‌لغزید. صدای زنگ تلفن در فضای اتاق پیچید. همان دوست بود که صبح با هم حرف زده بودیم. از احوال مادرش پرسیدم گفت: خوب است.

پرسیدم: آن ماجرای صبح چه بود؟

و برایم گفت که مادرش آن خانواده را می‌شناخته اما نمی‌دانسته پسر 23 ساله‌شان چند سالی می‌شود که بیمار است. شنیدن این خبر، مادر را در عین غمگینی، متعجب کرده و زیر لب زمزمه کرده بود: یادم باشد امشب برایش نماز بخوانم.

*‌*‌*‌

دوستم خداحافظی کرد. تلفن قطع شد. نمی‌دانم مغزم به دست فرمان نمی‌داد یا دستم فرمان مغز را اطاعت نمی‌کرد! هر چه بود، گوشی در دست من ماند و پایین نیامد.

یاد مادربزرگ خدا بیامرزم افتادم. نه چون خبر مرگی را شنیده بودم بلکه به خاطر حرفی که همیشه به من می‌گفت.

می‌گفت: این حرف من نیست، از زبان پیامبر خداست. حواس آدم فقط نباید به خودش و زندگی‌اش باشد. باید نیم نگاهی هم به همسایه‌ها داشت.

می‌گفت: قدیم‌ترها همسایه، مایه آرامش بود. همه از حال هم خبر داشتند. دست یکدیگر را در سختی‌ها می‌گرفتند و در شادی‌ها هم با هم شاد بودند و می‌خندیدند.

می‌گفت: اگه عروسی بود مال اهل محل بود و اگه خدای ناکرده غم و غصه‌ای بود، مال اهل محل بود.

به او می‌گفتم: مادر من دوستی دارم که می‌گوید در این دوره و زمانه خیلی هم نباید با همسایه جماعت قاتی شد.

و می‌گفتم: دلایلی هم برای این حرفش دارد که وقتی می‌شنوی به او حق می‌دهی.

مار بزرگم ابروهایش را بالا می‌برد و می‌گفت: به حق چیزهای نشنیده؛ مادر دوره آخر زمان شده!

و من همان روزها فکر می‌کردم شاید این هم یکی از دوراهی‌های زندگی امروز ماست که باز هم ما را وامی‌دارد پای تعادل را به میان آوریم. شاید برای بهتر زندگی کردن باید به راه‌های دیگری هم فکر کنیم.

و حالا با خودم می‌گویم: راستی در این دوران با این زندگی‌ها که درگیر سرعت و نداشتن وقت و بی‌حوصلگی‌ها هستیم، چگونه باید زیست؟

آیا باید تسلیم زندگی ماشینی بی‌رحم شد؟

آیا تسلیم به چرخ زندگی جدید تنها راه پیش روست؟

یا هنوز هم می‌توان اگر نه با همه، با برخی مهربان‌تر بود.

احتمالا باید راه‌های جدیدی بیابیم که بدون دخالت در زندگی یکدیگر، بیشتر از حال و روز دوست و فامیل و همسایه و همکار خبر داشته باشیم تا آنجا که بتوانیم دست کمکی به سوی آنها دراز کنیم، شاید فقط برای شنیدن درددلی.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها