جنوب

کد خبر: ۳۶۸۹۲۷

مجید گفت: به ما گفتن که بیاییم پیش حاج آقا...

ـ آهان، شما نیروهای جدید هستین.

ـ بله.

ـ من مصطفی هستم، حاج آقا کار داشته، رفته بیرون، در نبودش مسوولیت اینجا با منه.

بعد کمی جلو آمد و خیلی جدی گفت: من همه چیز رو براتون توضیح می‌دم و شروع کرد به حرف زدن در مورد شرایط منطقه و کارهایی که بچه‌ها باید انجام می‌دادند و تاکید کرد که وظیفه اصلی شما کمک به دیگران است، این را فراموش نکنید.

مصطفی وقتی دید بچه‌ها با چه دقتی به حرف‌هایش گوش می‌دهند با شور و حال بیشتری ادامه داد و گفت: اینجا خیلی خطرناکه، هم باید مواظب دشمن باشید و هم حواستون به چیزهای دیگه باشه.

مجید و دوستش با تعجب نگاهش کردند وخواستند حرفی بزنند که مصطفی نزدیک‌تر آمد و با حالتی عجیب گفت: اینجا مار و عقرب زیاده، مواظب باشید! بعد روی یکی از تخت‌ها نشست و خواست دوباره حرف بزند که یک دفعه چیزی درشت و سیاه رنگ از زیر بالشی که روی تخت گذاشته بودند، بیرون آمد و او با دیدن آن از جا پرید و داد زد: عقرب! و به طرف بچه‌ها آمد و بازم گفت: عقربه، فرار کنید!

پسرها همین طور هاج و واج او را نگاه می‌کردند که چطور وحشت کرده است.

مصطفی بعد از این اتفاق بسرعت از سنگر بیرون رفت و هنوز از رفتن او چند لحظه‌ای نگذشته بود که مردی میانسال وارد شد و با دیدن بچه‌ها گفت: این پسره چه بلایی سرش اومده بود، کجا می‌رفت با این عجله؟

مجید گفت: داشت برای ما حرف می‌زد که یه دفعه اون عقرب رو دید و فرار کرد.

ـ چی می‌گفت؟

ـ می‌گفت من به جای مسوول بهداری هستم، اینجا خطرناکه و مار و عقرب داره.

ـ عجب خدا بگم چیکارش کنه فهمیده که شما تازه اومدید خودش رو به جای من جا زده؛ می‌خواسته شما رو بترسونه! اما انگار بلا سر خودش اومده، حقشه!

پسرها به هم نگاه کردند و پرسیدند: اینجا چه کار می‌کرد؟

ـ مصطفی تو واحد مخابراته گاهی وقتا میاد به من سر می‌زنه، پسر خوبیه ولی خیلی شیطونه، خب حالا اون عقرب کجاس؟

مجید به تخت اشاره کرد و حاجی جلو رفت و با دیدن آن حشره بلند بلند خندید و گفت: اینه عقرب؟! این که یه سوسک سیاهه.

بچه‌ها کنار تخت آمدند و با دیدن سوسک، آنها هم زدند زیر خنده.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها