در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
[در ضمن:] 4-اگه کوتاهتر بنویسید، امکان چاپش بیشترههااااا. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟!! 7-تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینا، چیییییی؟... نهاااااریییییمهااااا!!
زهرا چاوشی از اهواز: دفتر خاطراتم را ورق میزنم. تلخ، شیرین، تلخ، شیرین... کاش میشد تمام خاطرات شیرین را تا ابد به خاطر سپرد؛ اما افسوس که طعم تلخ خاطرهها ماندگارتر است.
عادل: یادش به خیر، قبلنا بچهها باصفاتر بودن، حرفاشون از ته دل بود، خاطره مینوشتن اما حالا همهش شده متن ادبی. حالا حرفاشون بدون روح شده و خشک. بهتر نیست اسم این صفحه رو بذارین «خانه ادبیها»؟
اِوا عادل جان، انصافت کو؟ بینم... تو اصن زلفعلی رو میشناسی؟! نه... جان من...! میشناسی؟! بابا جون، یه نگاه به قانون اول بنداز. از بس تکرار شده دیگه نخی واسهش نمونده که نمایون بشهها! آخه من نمیدونم چرا اینقد علاقه داریم علائق خودمون رو ملاک علائق دیگران قرار بدیم! تو به خاطره علاقه داری؟ خاطراتت رو بفرست. حرفای از ته دلت رو دوس داری؟ اونا رو بفرست، چرا میزنی تو پر و بال دیگران دیگه عزیز من؟ اینجوری پیش بری، فردا مییای بر اساس علائق و سلائق خودت بنویسی، حرف بزنی، زندگی کنی، بپوشی... دیگران مییان میگن: داداش... اینجوری باش (یا اینجوری نباش!) اونوخ اونجوری... خوبه؟
نگار: ...من حالم خوبه چون از وقتی تو برگشتی حالم دوباره خوب شده. درسته صفحه ما بروبچ یکصفحهای شده اما وجود تو برای من یک نفر از هر چیز دیگهای باارزشتره... ببخشید که توی این برگه نوشتم چون دیدم بهترین فرصته که خانم عرب رو [تو نمایشگاه مطبوعات] دیدم و [میتونم] نامه[ام رو] بدم تا ایشون به شما برسونه. حتماً جواب بدی. یادت نره.
نگار عزیز، اگه یه نفر باشه که از رفع نگرانیهات خوشحال میشه... همانا من و همین خانوم عربه (این که شد دو نفر!) خوشحالم که برخلاف خیلیها، تو متوجه تلنگری که به زندگیت زده شد، شدی و رفتی سراغ تغییر دادنش. میبینی چه لذتی داره؟ امیدوارم صد سال که نه، یه شونصد سال (حتی اگه از جیب خودم هم بود: نااااقاااابله) عمر کنی، اونم با عزت و خوشی و سربلندی. یادت باشه قابلیتهای اون آدمی رو که تو آینه دیدی و اینهمه تغییر خوب تو زندگیت داد، هیچ وقت فراموش نکنی.
هیرش سهرابی از دیواندره: ...از یاد رفتهام چون کفشی که پس از مدتی به گوشة خیابان پرت شده است. از یاد رفتهام چون مُردهای که پس از سه روز به خاک سپرده شده است. از یاد رفتهام چون پیرمردی که مدتهاست در گوشة [خانة] سالمندان پرت شده است. از یاد رفتهام همچون کابوس تلخی که مدتی نیست در خواب دیدهام.
کوثر اوجانی 18 ساله از بابلسر: ...ماهیگیری شدهام که به هوای تو در مِهِ صبح، از خواب برمیخیزد و روی آرامِ آبیِ دریای قلب تو زیر نگاه نارنجیِ طلوع، تورِ با تار و پودِ امید و عشق خالص را... به امید به دام انداختن مِهر تو [به آب میاندازد]... ولی باز هم هنگام غروب... دستِ خالی از مهرِ تو به خانه میرود.
قند حبّه کنار استکان چای پدر! عزیز مادر! بگو ببینم... این ماهیگیره وقتی میخواد بره دریا، از جاده هراز میره؟ بهش بگو اونجا پیچ و تابش خیلی زیادههاااا، ممکنه به مقصد نرسهواااا... بگو الان زمونة اتوبان و بزرگراهههاااا... میگیری چی میگم خواهر؟
غزل بیگلری از کرمانشاه: ...یه زمونی تموم عشق زندگیم شده بود چاردیواری و بروبچ واقعاً دوستداشتنی. هر دوشنبه که میرسید زمین و زمون رو بهم میدوختم که هر طور شده چاردیواری رو به دست بیارم و هر هفته واسهش نامه مینوشتم و منتظر چاپشون میموندم... راستش وقتی هنوزم اسم برخی از بروبچ قدیمی مثل سید میلاد اشرفی، شب جنگلبان، جعفر دردمندی و... رو میبینم خیلی خوشحال میشم. حسامی عزیز میبینی؟ قدرشون رو میدونی؟ به نظرم اینقدر وفادار بودن کار هر کسی نمیتونه باشه.
قدرشون رو میدونم؟ یعنی چی؟ حرفا میزنی؟ دونه دونة این بچهها، چه قدیمیهاش، چه جدیدیهاش، چه اونا، چه اینا نباشن، باس گوشة خیابون بشینم، یه مقوا بذارم کنارم، روش بنویسم به منِ عاجزِ قدرناشناس کمک کنین... آقایووووننن... خانوووومااااا... (یه چی میگیهاااا!)
یه حوا: ...باز آن جادوگر زیبای فصلها آمد. پائیز، افسونگری که پیامت با مهر همراه است و بهای بودنت را برگها باید بپردازند. پائیز، ای که عصیانزدهترین احساسها با تو یکیست، به من نگاه کن، به من که از جنس تو و یک مهرگانم. من با تو پیوند خوردهام و نارنجیترین لحظاتم، فرا رسیدن توست. پائیز، ای که لقب پادشاه فصلها با توست، به من نگاه کن؛ من یک پائیزیام. توفانهای دلانگیزت را از من نگیر...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: