مرگ از تو سقوط خواهد کرد

رضا نیکوکار در حوزه شعر جوان از چهره‌های آشناست؛ شاعری از سرزمین گیلان که غزل می‌سراید و غزلش از جنس شعرهایی است که ضمن داشتن ساختار و نظم معمولا روایی که در روزگار ما متداول است گاه هندی‌وار و بیت‌محور هم می‌شود، به گونه‌ای که تصویر‌ها و ظرافت‌های بیانی‌اش در یک بیت، ذهن مخاطب را تا مدت‌ها درگیر می‌کند. این هفته و در آینه‌های رو به رو میزبان چند غزل از رضا نیکوکار هستیم.
کد خبر: ۳۶۷۹۳۸

ردپای مین‌ها

بوی باروت می‌دهی بابا، بوی یک عمر بهترین‌ها را

در خودت شعله می‌کشی هر صبح ردپای تمام مین‌ها را

بیشتر سرفه کن عزیز دلم، سرفه‌هایت برای من وحی است

پشت سر می‌گذارم این‌گونه آیه آیه پل یقین‌ها را

بی‌تفاوت‌تر از همیشه هنوز روزها می‌روند و می‌آیند

این زمانه زیادتر کرده ست روی پیشانی تو چین‌ها را

حرف بسیار می‌زنند اما، هرکسی که عمل کند مَرد است

هیچکس بی‌ریا نزد بالا توی این شهر آستین‌ها را

با چه معیار می‌شود سنجید گوهری را که در دلت داری

محو انگشتری خود کردی کل مجموعه نگین‌ها را

دسته‌دسته پلنگ‌ها هر شب صف کشیدند تا به تو برسند

ماه، آن سوی پنجه‌ها اما فتح کرده ست سرزمین‌ها را...

سنت جنون

دیده‌ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد

سایه گستر شود درختی که تنه‌اش زخمی تبر باشد

دیده‌ای تاکنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد

استخوانی بیاید و مثل قاصدک‌های خوش خبر باشد

فکر کن دیده‌ای که یک شب ماه روی دوشش ستاره بگذارد

یک نفر بعد رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد

همه شهر می‌شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست

من ندیدم هنوز دریایی از دل تو بزرگ‌تر باشد

آنقدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد

زندگی بعد مرگ می‌آید بیشتر در تو شعله‌ور باشد

هر چه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون این است:

عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد

در جام کندوها

زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم است

دل که می‌گیرد تمام سحر و جادوها کم است

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده‌اند اعجاز شب بوها کم است

تا تو لب وا می‌کنی زنبورها کل می‌کشند

هرچه می‌ریزی عسل در جام کندوها کم است

بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده‌ام

خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

از سمرقند و بخارا می‌شود آسان گذشت

دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

عاشقم... یعنی برای وصف حال و روز من

هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می‌زنم

جرات دیوانگی در شهر ترسوها کم است!

بازار شعر

بند آمده در حسرت وصف تو زبان‌ها

این آتش عشق است که افتاده به جان‌ها

در حیرت چشم تو و ابروی تو ماندند ـ

انگشت به دندان همه تیر و کمان‌ها

زانو زده در پای بزرگی تو انگار

الوند و دماوند و سهند و سبلان‌ها

بی‌تابم و بی‌تابی من شهره شهر است

نگذار فروکش بکند این هیجان‌ها

آنقدر دل تنگ مرا ضرب خودت کن

تا گوش فلک کر شود از این ضربان‌ها

من با تو غزل می‌شوم و شعرترینم

ای علت بی‌چون و چرای فوران‌ها

تو کیستی ای عشق! که بانام توسکه ست

بازار تمام شعرا، مرثیه‌خوان‌ها

تا لحظه رویایی دیدار تو ای خوب

من خون به جوش آمده‌ام در شریان‌ها

ای کاش ببندی چمدان سفرت را

این جمعه بیفتد به تو چشم نگران‌ها

پلنگ مدعی

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

بهترین محصول‌ها مخصوص کندوهای توست

فتنه‌ها افتاده بین روسری‌های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سر موهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می‌ریزد امشب، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن، بردار سازت را، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

خوش به حال من که می‌میرم برایت این همه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها