فسفرهایی‌که‌‌ حرام شد

فی‌الواقع حال خوشی داریم و اعصاب مان سر جایش است. کلی هم از دست خودمان راضی هستیم و هیچ چیزی برای نق زدن وجود ندارد. از آنجا که حالا فهمیده‌ایم چقدر اینجا را دوست داریم بدون این که حرف زیادی بزنیم می‌رویم سراغ مشتری‌ها و چشم‌مان را هم روی هر چه گاو و شتر است، می‌بندیم.
کد خبر: ۳۶۷۷۲۴

پرنیان از اراک واقعا 7 سال است که مشتری ما هستی؟ یعنی ما 7 سال است داریم کافه می‌نویسیم؟ کی باورش می‌شود؟ آه؟ راستی راستی 7 سال گذشته‌ها! بگو ما چرا این جوری به شماها عادت کرده‌ایم … عجب … عجب …اینها را هم ادیسون نوشته است. البته به ما گفته حواس پرت. کی؟ ما؟ حواس پرت؟ کی گفته؟ کی دیده؟ کی باور کرده؟ چرا بُهتون می‌زنی خواهر من؟ ای بابا... ادیسون نوشته: «راستش بگفتمی حال که درب مکتبخانه‌ها روی دوستان مشتاق درس و مکتب باز بشده است یکی از خاطره‌های مکتب رفتنمان را برای شما نقل بکنیم.

در خاطر ندارم ایامی از یوم‌های خزان می‌بود یا زمستان، لیک هر روزی که می‌بود هوا در گذر ابر و باران‌های دل‌انگیزی به سر می‌برد. آن روزگاران ما و هم‌مکتبیان در حال مار و پله بازی با کتب سال اول دبیرستان می‌بودیم. در مکتبخانه قانونی نانوشته و ناانصاف همیشگی است از این قرار که هر آینه مابین سبد کتب و پرسنل معلمان یا باید یکی از کتب حال گیر باشد یا یکی از دبیران حال‌گیر.

ما نیز بسان همان قانون به سبب تیره گونی بخت، درسی داشتیم با نام شریف تعلیمات اجتماعی که بسیار درس جلبکی می‌بود! دبیرش نیز مرغش همیشه یک پا داشتندی به سبب این‌که اگر ایشان یکی روز را از برای آزمایش و امتحان می‌گذاشتندی امکان نمی‌داشت که آن را به تعویق بیندازندی. لپ‌کلام این‌که یکی روز ایشان بر این شدند که دانسته‌های ما را بر بوته امتحان قرار بگذارند که بر حسب اجبار یا اتفاق یا خوش اقبالی امتحان نفسگیر دیگری در همان یکی دو روز می‌داشتیم که این دو در هم می‌فتادند. تعلیمات اجتماعی را چه بگوییم که بسیار حول موضوعات خاص گردش می‌کرد چندان که یکایک ما توان این را نمی‌داشتیم که طرف کتاب برویم چه رسد بر این‌که آن را از بر کنیم. با این تفاسیر جملگی محکوم بر دادن دو امتحان در یکی روز می‌بودیم. عاقبت امر روز موعود فرا رسید. لاجرم امتحان اول را با اشتراک و شادکامی می‌دادیم و بسیار نیز در این باب فسفر حرام همی‌بنمودیم. دیگرین امتحان تعلیمات اجتماعی می‌بود که در این بین همه به کردار بید همی‌بلرزیدیم به سبب این‌که احد‌الناسی از دوستان کتاب را از بر نکرده بود. خانوم ما نیز کوتاه نمی‌آمدندی. هوا نیز بارانی می‌بود و سرد از بخت و اقبال بلندمان که این بار بر حسب اتفاق نیز بسیار بلند همی‌بود. یکی چند از شوفاژ‌های مکتبخانه ما خراب می‌بود وگاهی نیز اندک مایه‌ای آب پس همی‌بداد. فرصت طلب نیز که به گوشتان بخورده است. وانگهی جملگی خدعه‌ای (نیرنگ) بکر به کار بر ببستیم از این قرار که تنی چند از هم‌مکتبیان همجوار شوفاژ یکسر زدند و لوله شوفاژ را از جا در بیاوردند و خراب‌تر کردندی. چو این امر عملی همی‌بشد دیدگانتان روز بد نبیند کل مکتبخانه را آب همی‌برد و ما را خواب. آری فیلمی بود دیدنی چو معاون مکتبخانه آگه شدندی از در رسید و چنین گفت که آب‌ها را درون سطل‌ها گرد آورید و جملگی دستور را بر سر نهادیم، لیک با این تفاوت که پس از جمع نمودن آب‌ها سر‌به‌سر سطل‌ها را از بالای مکتبخانه خالی همی‌بکردیم. دیگر مکتبخانه نگفتندی، گفتندی دریای خزر و با پیاده‌روی هم مکتبیان تو گفتی موج و جزر و مد هم پیدا ‌‌بکردی. جملگی برای چهار نعل کردن واقعه بورز آوردیم آنچه سودمند می‌بود و با فسون و اندیشه‌های بی‌شمار طبقه‌ها را در کنجی از مکتبخانه بگذاردیم. سر انجام عاقبت امر زمان تشریف فرمایی خانوم فرا رسیدندی. اوی که مکتبخانه را اینچنین آشفته یافتندی، طریق مدارا فرو گرفتند و دیگر نه امتحانی و نه تدریسی کردند و از آن که جملگی حیلت‌مان می‌بگرفته بود بسیار بسیار بر ما خوش برفت.»

* نورا هم نوشته: «از این‌که از افسردگی حاد خارج شدین بسیار خوشحالم. پیش پای شما رفتم ایمیل قبلیم رو که هفته پیش به کافه کاغذی داده بودم خوندم و نتیجه گرفتم که به احتمال نمی‌دونم چندین درصد، من هم کمی تا قسمتی دچار افسردگی شده بودم. بس که کافه کاغذی دو هفته قبل ناراحتانه (غمگینانه) بود، ما هم گفتیم بیاییم یه‌کم افسرده شیم. خب شکر خدا، آدمیزادیم دیگه.گاهی وقتا کمی افسردگی هم لازمه.(حتما الان گفتی عجب عجب!)

من نمی‌دونم این شترگاوپلنگ بیچاره به این مهربانی، چه هیزمی به شما فروخته که آنقدر ازش بدت میاد؟ اصلا دلت میاد که ازش بدت بیاد؟خوبه که اونم ازت بدش بیاد؟ حتما می‌خوای که منم ازش بدم بیاد؟ خوبه من ازت بدم بیاد؟(زبانم از حلقوم بریده شود!) یا اون از من بدش بیاد؟ نکنه دلت می‌خواد از منم بدت بیاد؟اگه می‌خواد بیاداااا، تعارف نکن! ما با هم این حرفا رو نداریم... ولی خواهش می‌کنم از من بدت نیاد، من خیلی بچه خوبی هستم. فقط رفتم شترگاوپلنگی شدم.» خب اولا ما چه کار به کار شما داریم؟ هی برای این شترگاو نامه بنویسید. به ما چه. ولی اگر یک وقت ما زدیم داغونش کردیم نیایید بگویید کافه حسود بود و این حرف‌ها... ما هیچ حسادتی نداریم به این جناب بکنیم. اما در مورد خندیدن و این حرف‌ها... راستش سوال تو به نظر ما هم خیلی خنده دار نبود. خیلی هم سوال منطقی بود. مثلا همین خود ما. بدون این که توی قطب جنوب گیر کنیم هم توانایی داریم شترگاو را بکشیم. خلاصه خیلی هم خودت را درگیر نکن. مهم این است که آدم فقط بخندد. بهانه و چون و چرایش خیلی مهم نیست.

*‌ شادی خانم مخترع! ای بابا تو چرا جدی گرفتی؟ هر چه بود حل شد رفت. حالا تو چرا از خوش شانسی‌هایت ننوشتی؟ ‌اصلا ببینم چی شد؟ اختراع‌تان قبول شد یا نه؟ نمی‌گویی ما این همه منتظر بودیم ببینیم جواب چه شد؟ بالاخره ما یک شیرینی افتادیم یا نه؟

*‌ تارا میلانی! شما لطف داری. ما هم خودمان می‌دانیم که خیلی کافه مودبی می‌باشیم... چیه؟ چرا این جوری نگاه می‌کنید؟ به هرحال دست شما درد نکند. اینجا هم تا دلتان بخواهد هوا سرد شده و ما بسی مشعوف می‌باشیم. زهرا هم نوشته: «چه خبر شده؟مشکوک می‌زنی! نکند قرار است تعطیل شویم برویم پی کارمان ها؟!: - (ای کافه این‌طوری حرف می‌زنی از غصه می‌ترکیم. فاتحه‌مان را باید بخوانی. خود دانی.خونمان گردن خودت.» ای بابا آقا چرا گردن ما؟ ما خودمان قربانی هستیم ... گرفتاری شدیم‌ها …

منیر خاتون! ما بمیریم هم نمی‌گذاریم دست کس دیگری به این نامه‌ها برسد.

خیالت راحت. ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها