در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیمان خاکسار این نویسنده را برای نخستین بار توسط نشر چشمه به خوانندگان ایرانی معرفی کرده است. روانی ترجمه خاکسار به خوبی توانسته است خواننده را مشتاق کند تا بدون هیچ مغلقگویی خاص خوانش کتاب را ادامه دهد.
پیش از هر سوال کلیشهای باید بگویم نثر این کتاب به 2 دسته تقسیم میشود. بعضی ادبی است و بعضی هم عامیانه. چه تفاوتی میان این دو سبک در ترجمه وجود دارد؟
برای شخص من ترجمه متن عامیانه لذتبخشتر است. وقتی که اثر به محاوره میرسد به نظرم دستم بسیار باز میشود. مساله مهم این است که آدم باید بداند متن چه نوع زبان عامیانهای است، همان طور که عامیانه حرف زدن در شمال تهران با جنوب تهران فرق میکند. مثلا داستان اول این کتاب کاملا لاتی است، کلمات خورده میشود و حتی املای آنها درست نیست. من میخواهم به یک لحن عامیانه شخصی برسم و سعی کردهام قالبی مشخص برای خودم بسازم.
وقتی شما میخواهید سبک عامیانه خاص خودتان را بسازید، تا چه اندازه میتوانید سبک عامیانه شخصی نویسنده کتاب را در ترجمه پیاده کنید؟
این بحث دیگری است. من میخواهم حرفی را بزنم که شاید خیلیها آن را نپسندند یا حتی با من مخالفت کنند. سبک نویسنده در بستر زبانی که در آن مطلب را نوشته، معنا دارد. نویسنده دیگر در زبان مقصد ترجمه سبکی ندارد و چیزی از آن بر جا نمیماند. مثلا بازیهای زبانیاش از بین میرود، توصیفهایش عوض میشود و... من خودم قبلا اگر در مقدمه کتابی میخواندم که مترجم نوشته: سعی کردهام سبک نویسنده را حفظ کنم، میدانستم که دیگر نثر کتاب خواندنی نیست.
اما شاید این تلاش نه به باقیماندن سبک نویسنده کمک کند و نه ترجمهای روان به دست دهد؟
بعضی مترجمان ما فقط وقتی از پس متن برنمیآیند و در نهایت میبینند که نثر فارسی آن کتاب خوانا نیست، خوشخوان نیست و اذیتکن است، ناتوانی خودشان را پشت این حرف پنهان میکنند. مثل این است که کسی بخواهد حافظ را ترجمه کند و بعد متن بدی را به دست آورد و در نهایت هم بگوید: این سبک حافظ است. ترجمهای که بخواهد فقط به کلمه وفادار باشد، ناخوانا خواهد بود. من به جمله وفادارم. اگر ببینم که نویسنده کلمهای را در متنش به کار برده که ما در فارسی از آن استفاده نمیکنیم، من کلمه مناسبتری جایگزینش میکنم. جز بعضی از نویسندگان که سختنویس هستند، بقیه نویسندگان هر زبانی نیز به همان روانی که ما غلامحسین ساعدی یا صادق هدایت را میخوانیم، متن خود را نوشتهاند. اگرچه ممکن است ادیبانه باشد، با توصیفهای عجیب و غریب اما بازهم خواننده بسیار روان کتاب را میخواند. من در هر کتاب خصوصا اگر تعدد شخصیت داشته باشد تلاش میکنم لحن هر شخص را تشخیص دهم و برای آن ساختاری مشخص در نظر بگیرم.
با توجه به این که کتاب شما ویراستار داشت، اما تقریبا از علائم نگارشی استفاده نشده است. حتی مکالمهها در سطور جداگانه نیامده است. آیا این سبکی نو است یا اختصاصی است؟
هیوبرت سلبی متن و گفتوگو را از هم جدا نمیکند و از علائم نقل قول نیز استفاده نمیکند. البته چنین کارهایی بسیار باسابقه است. مثلا در فصل آخر اولیس جویس نیز حتی یک نقطه به کار نرفته است که جریان سیال ذهن را نشان میدهد. هیوبرت سلبی مبدع این کار نیست. مثلا on the road از جک کرواک در 1956 نوشته شده بود که مهمترین کتاب جنبش بیت است. کرواک تمام جملات را پشت سر هم در یک طومار نوشته است که اکنون در موزهای به نمایش گذاشته شده است. به نظرم جدا نکردن متن از مکالمهها و پیاپی آمدن آنها باعث میشود که خواننده فضای داستان را خصوصا هنگام مجادله و... بخوبی درک کند و انگار به جنون شخصیتهای داستان برسد.
غیر از جریان سیال ذهن این امر بیانگر چه چیزهای دیگری است؟
هیوبرت سلبی از یک سنتشکنی تبعیت کرده است. جویس هم یکی از سنتشکنان ادبیات است و اگر کسی بخواهد فصل آخر کتاب او را بخواند حتما اذیت خواهد شد. هنگامی که رویابافی میکنیم، ذهنمان مغشوش است، دیگر در ذهن جملهبندی وجود ندارد و همه چیز در تداخل با هم است. نوشتن بدون جداکردن مکالمهها از متن جریان پیوستهای از تنش در خواننده ایجاد میکند و حتی فرصت نفس کشیدن به خواننده نمیدهد و انگار خواننده فقط صدا میشنود و نه هیچ چیز دیگر.
بعضی از داستانهای این مجموعه بسیار ساده است، تا جایی که فکر میکردم بیشتر شبیه خاطراتی است که نویسنده برای خودش به شکل خصوصی نوشته و بعدها کسی به او گفته که سلبی میتواند یک نویسنده باشد.
در این کتاب قرار بوده که تمام داستانهای کوتاه سلبی جمعآوری شود و داستانی مثل نهنگها و رویاها کاملا انعکاس زندگی سلبی است. من شخصا با آن ارتباط زیادی برقرار نکردم. اما این داستان که بیشتر شبیه خاطره است در آمریکا به تنهایی طرفداران زیادی دارد. البته باید اشاره کنم که ادبیات اروپا با ادبیات آمریکا تفاوت دارد. در ادبیات آمریکا پیچیدگیها کم است. قصهگویی و سرراست بودن وجه غالب آن است و در ادبیات اروپا مغلقنویسی و پیچیدهگویی و به رخ کشیدن فرهیختگی نویسنده و... بیشتر به چشم میخورد. در هر صورت دوران شیوههای پیچیدهگویی گذشته است و از طرفی کسی که حرف خاصی ندارد از چنین شیوههای مغلقگویی استفاده میکند.
شما در مقدمه این کتاب، زندگینامه سلبی را آوردهاید. بخشی از داستانهای مجموعه به بیماری و رنج ناشی آن باز میگردد که مشخصا نویسنده هم دورهای طولانی از زندگیاش را در بیماری سپری کرده است. شاید نیازی نبود زندگینامه شخص را بیاورید تا خواننده با پیشزمینه ذهنی سراغ اثر برود.
اگرچه بحث جدایی نویسنده از اثر درست است اما در هرصورت همه کنجکاو هستند که از زندگی نویسنده آگاه شوند. ما هم نمیتوانیم به طور کامل زندگی نویسنده را از اثرش جدا بدانیم. اگر من ابتدای کتاب زندگینامه او را نمیگذاشتم خوانندگان میتوانستند براحتی با یک جستوجوی اینترنتی اطلاعاتی درباره سرگذشت او به دست آورند.
حورا نژادصداقت
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: