در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی از قرنطینه بیرون آمد جثهاش از قبل هم ضعیفتر شده بود. او در این مدت مواد را ترک کرده و بدنش بشدت ضعف داشت. اسماعیل میگوید مصرف مواد مخدر را از زمانی آغاز کرد که پدرش فوت شد و خانوادهاش از هم پاشید: ما 8 فرزند هستیم و من بچه آخر. 9 سالم بود که پدرم فوت شد او خیلی پیر بود و من هیچ وقت نتوانستم با پدرم ارتباط برقرار کنم. هیچ وقت حوصله من را نداشت. مادرم میگفت کاری به کار پدرت نداشته باش، او مریض است.
یک روز از حال رفت و چشمانش را بست و دیگر باز نکرد. خانه را با پارچه سیاه پوشاندند و مدتی خانه شلوغ بود. پدرم مرده بود.
من درآن زمان نمیدانستم پدری که هرگز از او محبت ندیدم چه نعمت بزرگی بود فکر نمیکردم تا این حد در زندگی من تاثیر داشته باشد. وقتی پدرم مرد همه چیز به هم ریخت. 2 برادر داشتم که معتاد بودند و به راحتی در خانه مواد میکشیدند تا وقتی پدرم بود این کار را نمیکردند، اما از وقتی او مرد هر کاری دوست داشتند میکردند و مادرم نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد. آنها خواهر کوچکم را وادار میکردند برایشان قلیان چاق کند.
اسماعیل میگوید: مادرم بیشتر روزها در خانه نبود او در منازل مردم کار میکرد تا شکم ما را سیر کند. پولی که درمیآورد زیاد نبود او نمیتوانست خرج تحصیل من را هم بدهد به همین خاطر ترک تحصیل کردم و برای این که کاری یاد بگیرم در یک مکانیکی مشغول به کار شدم. ماهی 50 هزار تومان پول میگرفتم و آن را به مادرم میدادم. مادرم سعی میکرد پول را برای خود من خرج کند. برایم لباس یا چیزهایی که لازم داشتم میخرید.
کمی که بزرگتر شدم برادران معتادم کمکم من را پای قلیان خودشان نشاندند. هرچه مادرم میگفت دست از سر این بچه بردارید قبول نمیکردند. آنها خیلی با مادرم بدرفتاری میکردند و وقتی حالشان بد بود برای به دست آوردن پول مواد او را کتک میزدند و به زور پولهایش را میگرفتند. مادرم هر بار که این اتفاق میافتاد به من میگفت تو مثل برادرانت نشو.
نصیحتهای مادر در اسماعیل تاثیری نداشته است.او از روزی که به سمت مواد رفت میگوید: مادرم در خانه نبود و برادرم داشت مواد مصرف میکرد او از من خواست امتحان کنم عقلم به من میگفت این کار را نکنم، اما وسوسه شده بودم و نمیدانستم چه باید بکنم. بالاخره جلو رفتم و امتحان کردم فکر میکردم با چند بار کشیدن اتفاقی نمیافتد و من معتاد نمیشوم، اما دیگر نتوانستم ترک کنم. از وقتی معتاد شده بودم نمیتوانستم کار کنم خیلی لاغر و ضعیف شده بودم. وقتی مادرم فهمید خیلی ناراحت شد و خیلی گریه کرد و خودش را زد. مادرم میگفت تو بچهای و نباید این کار را بکنی. مادرم به خاطر من برادرانم را از خانه بیرون کرد و دیگر آنها را به خانه راه نمیداد، اما چه فایده من معتاد شده بودم و برای مصرف مواد پیش برادرانم میرفتم و در خیابان میماندم. شغلم را از دست دادم. در خیابان گدایی میکردم تا پول مواد خودم و برادرانم را تهیه کنم. چند سالی بود که هروئین مصرف میکردم و تا به حال نشده بود بازداشت شوم کسی فکر نمیکرد یک روز بازداشت شوم، اما یک روز وقتی برای خرید مواد رفته بودم ماموران در طرح پاکسازی من را هم بازداشت کردند. اسماعیل میگوید مادرش نمیدانسته است او کجاست: یک ماه طول کشید تا مادرم به دیدنم بیاید او مدتها دنبال من گشته بود و بعد از یک ماه من را در زندان پیدا کرد.دیدار اسماعیل و مادرش یکی از دردناکترین لحظههای زندگی این نوجوان بوده است: وقتی مادرم را دیدم تازه از قرنطینه بیرون آمده بودم و چهره زرد و ضعیفی داشتم. شرایط سختی داشتم. مادرم وقتی من را دید غمگین شد و گریه کرد. ما زمان زیادی در آغوش هم گریه کردیم، اما مادرم به من قول داد کمکم کند.او گفت در مدتی که کار میکردم پولم را برایم پسانداز کرده است و اگر قول بدهم ترک کنم و برای خودم زندگی کنم و آیندهام را بسازم پولم را به من میدهد تا سرمایه کنم.تنها دلخوشی اسماعیل در کانون ملاقات بامادرش است. او میگوید: هر هفته سهشنبه که میشود در پوست خودم نمیگنجم منتظر دیدن مادرم هستم برایم خوراکی می آورد و یک ساعت با هم حرف میزنیم و مادرم به من امیدواری میدهد. ای کاش همه روزهای هفته سهشنبه بود و من خوشحال بودم. نمیدانم بعد از این که از کانون بیرون بروم باز هم رابطهام با مادرم همین طور است یا نه، اما میدانم تصمیم گرفتم از این به بعد زندگی خوبی داشته باشم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: