درد دل‌های جوانی‌که شکست را تجربه کرده است

زندان درس بزرگی به من داد

هیچ‌کس نیست که در زندگی‌اش طعم شکست را نچشیده باشد، البته نوع شکست‌ها و واکنش افراد در برابر آنها خیلی متفاوت است. رادین ـ م جوانی 31 ساله است که در 19 سالگی سنگین‌ترین و تلخ‌ترین شکست زندگی‌اش را تجربه کرد و به زندان افتاد اما توانست بر خودش مسلط شود و زندگی تازه‌ای را شروع کند. رادین گفت‌وگویی کوتاه با تپش انجام داده و داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است:
کد خبر: ۳۶۴۸۷۲

چرا به زندان افتادی؟

15 سالم بود که ترک تحصیل کردم و افتادم دنبال کار و با پادویی در یک مغازه در ناصرخسرو شروع کردم. کارمان خرید و فروش پودرهای مکمل و داروهای تقویتی بود بعد از 3 سال تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم البته مغازه نداشتم کنار خیابان می‌ایستادم و جنس می‌فروختم. بعد از یک سال مرا دستگیر کردند و گفتند پودرها قاچاق و  فاسد است.

چند وقت در زندان ماندی؟

یک سال و 2 ماه. آبرویم رفت ما در خانواده‌مان خلافکار نداشتیم من هم نمی‌خواستم خلاف کنم ولی به هر حال از سر نادانی کار دست خودم دادم.

در همان زندان تصمیم گرفتم مسیر زندگی‌ام را تغییر بدهم و شروع کردم به درس خواندن و وقتی بیرون آمدم ادامه دادم تا توانستم دیپلم بگیرم.

پس شرایط تو بعد از آزادی زیاد هم سخت نبود و خانواده‌ات تو را طرد نکردند؟

این‌طور نبود که مرا از خانه بیرون بیندازند. پدرم می‌دانست من از سر نادانی کارم به چنین جایی رسید. برادر بزرگم هم انصافا هوایم را داشت. من همان‌طور که درس می‌خواندم به فکر ورزش افتادم و در یک باشگاه بدنسازی ثبت‌نام کردم البته قبلش خیلی تحقیق کردم تا مطمئن شوم در آن باشگاه از قرص و آمپول‌های غیرمجاز و کارهای خلاف دیگر خبری نیست.

چطور خرجت را در می‌آوردی؟

اوایل پدرم کمکم می‌کرد تا این‌که بعد از 6 ماه در همان باشگاه دست خودم را بند کردم و کارهای جزئی انجام می‌دادم.

کار جزئی یعنی چه؟

نظافت، جواب دادن تلفن، کارهای دفتری و هر کاری که صاحب باشگاه و مربیان می‌خواستند. این طوری ورزش کردن خودم هم مجانی می‌شد.

این روند تا کی ادامه پیدا کرد؟

23 ساله بودم که مادرم تصمیم گرفت برایم زن بگیرد، البته من هنوز پول زیادی درنمی‌آوردم و باید کار بهتری پیدا می‌کردم.

برادرم در یک فروشگاه زنجیره‌ای صندوقدار بود اما نمی‌توانست دست مرا هم بند کند.

پدرم هم در یک هتل کارمند پذیرش بود و او هم کاری از دستش برنمی‌آمد، ناچار خودم دنبال کار گشتم و بالاخره یکی از بچه‌های باشگاه به اسم علی کمکم کرد. برادر او یک کافی‌شاپ راه انداخته بود و من و علی هم در آنجا مشغول شدیم.

و ازدواجت چه شد؟

مادرم دختری را نشان کرده بود، خودش برید و دوخت البته شکر خدا راضی هستم، فرزانه زن خوبی است.

تا کی در کافی‌شاپ ماندی و ورزش را چه کردی؟

حالا دیگر برای خودم مربی شده‌ام، کافی‌شاپ هم برایم یک شغل موقت بود. الان درآمدم خوب است و شاید با یکی از دوستانم یک باشگاه راه بیندازیم. البته فکر کنم من به خاطر سوءسابقه‌ام نمی‌توانم پروانه بگیرم و دوستم باید زحمت این کارهایش را بکشد.

فکر می‌کنی اگر به زندان نمی‌افتادی الان چقدر جلوتر بودی؟

بعضی اتفاق‌ها باید در زندگی آدم بیفتد تا طرف سر عقل بیاید.

خدا را شکر وقتی به زندان افتادم که کارم به جرم‌های سنگین نرسیده بود.

کسی چه می‌داند شاید اگر آن موقع دستگیر نمی‌شدم الان وضع بدتری داشتم، در واقع زندان برایم یک زنگ خطر جدی بود، البته بهتر بود از همان اول سراغ کار خلاف نمی‌رفتم ولی آن زمان عقلم نمی‌رسید و اصلا نمی‌دانستم کاری که می‌کنم، جرم است و حبس دارد.

الان اوضاع زندگی‌ات چطور است؟

دخترم همین مهر ماه یکساله شد در کنار او و همسرم خوشبخت هستم و مشکلی ندارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها