پس پایهایش ببریدند. تبسمی کرد و گفت: «به این پای سفر خاک میکردم، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند، اگر توانید آن قدم ببرید.»
پس دو دست بریده خونآلود روی در مالید و روی وساعد را خونآلود کرد. گفتند: «چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من رفت. دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی روی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است.»
گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد را برای چرا آلودی؟» گفت: «وضو میسازم» گفتند: «چه وضو؟» گفت: «رکعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم» در عشق 2 رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.پس چشمهایش برکندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند ،گفت: «چندانی صبر کن که سخنی بگویم» روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی بر این رنج که از بهر تو میدارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بینصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کند در مشاهده جلال تو بر سر دار میکنند».
محمدرضا مهدوی در گفتوگو با جام جم آنلاین
«جامجم» در گفتوگو با معاون گردشگری وزارت میراث فرهنگی بررسی کرد