در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه، در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده، فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کردهام که حاصل آن نوشتار پیشروست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگیهای برجسته متن که به اشاره از آنها سخن رفت، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی بشدت تصویرمند است:
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپهای کوچک ده را بیفروز
که ده نباید در سیاهیها بمیرد
از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست میزند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست مییازد:
بی تو تنها فقط خودم هستم، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت. میخندم ! سین دوم: صدا نمیآید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی
از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی است و در مثالی میبینیم که زبان را به جنون هم میکشد:
از کجای سیاه بنویسم؟
از کجای جهان مثل لجن؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم؟ چگونه؟ از چه؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله میگردد
بشر از عقدههای تو در تو
دارد از دور دست میدردد
توجه کنیم به واج آراییهای متعدد که موسیقی را پر تب و تاب میکند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش مینشیند.
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم میشوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درونمایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگیها و دردکشیدگیها را بخوبی در پارههای خود به تصویر میکشد.
اما برسیم به مشکل! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد. اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار میگیرد تلالو نخستین خود را از دست میدهد. چرا این زیبایی اینقدر فرار است؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی است که به کلیت کتاب آسیب میزند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید میآورد.
بگذارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم. شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست. شکل نگرفته رها میشود تا تصویر بعدی ـ که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد ـ شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق میافتد. مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است، اما آنقدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمیشود. چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم:
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد... و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست؟
سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند، اما ارتباطها گم هستند: دلقک اینجا چه میکند؟... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر میخوانیم:
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بیهدفت هدیه...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه...آه! نه !
چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم؟ پرنده از کجا آمد؟ عشق این وسط چه میکند؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کردهاند به پاییز و میچرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که میگریستند تبسم بیاورند؟
بند قشنگی است بیشک، ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست؟ بله میشود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول، ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن، چون عشایر و میش و باقی الِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمیکنند:
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بیقراری دل گنجشکها قسم
که رفتهاند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه میروم
باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل. رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست؟و...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آنچه میشود راجع به کلیت کتاب شاعر جوانمان گفت مستتر است. بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد، اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته میکند. تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا میشود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار کرد تا ذهن با جای گشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد. تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر. اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی میانجامد.
از سوی دیگر، در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات میتازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست میدهد و یکنواخت میشود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شدهاند و به دلیل آن عدمانسجام پیش گفته، گاهی حتی میشود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند. مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی است مونتاژ کرده:
ما صبح تا غروب پی هیچ میدویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من میروم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است
و به همین ترتیب تا بینهایت ترکیب تازه میشود در کل کتاب شکل بگیرد، چون لحن و فضا و وزن بشدت به هم نزدیک هستند و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن را به سمت خستگی میبرد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کند. اما شک نیست که شاعری با این توان با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربههای خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد.
سیامک بهرام پرور / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: