در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
متهم سالها مورد آزار پدرش قرار گرفته و زمانی که بزرگ شده و توانسته بود از خود دفاع کند، اقدام به قتل پدرش کرده بود. زمانی که خانواده دختر جوان متوجه این موضوع شدند، قبل از رسیدن پرونده به مرحله دادگاه اعلام رضایت کردند و از من خواستند تا به او کمک کنم.
بعد از خواندن پرونده به زندان رفتم تا با خود متهم صحبت کنم. زمانی که با هم ملاقات داشتیم، از او خواستم تا واقعیت را به من بگوید. به او گفتم در صورت بیان واقعیت به تو کمک خواهم کرد و بهتر میتوانم از تو دفاع کنم.
دخترک برایم گفت پدرش آزارش میداده و چطور نقشه قتل او را کشیده است. او گفت: از زمانی که بچه بودم، پدرم این کار را میکرد البته مادرم از این موضوع خبر نداشت. پدرم زمانی این کار را میکرد که مادرم در منزل نبود. وقتی بزرگتر شدم و فهمیدم چه اتفاقی برایم میافتد، سعی میکردم از پدرم فرار کنم. نمیدانستم چطور باید این موضوع را حل کنم و از طرفی نمیتوانستم مشکل را به خانوادهام بگویم، میترسیدم آنها دچار بحران شوند. تصمیم گرفتم ازدواج کنم و فکر میکردم ازدواج چاره کار است اما پدرم اجازه نمیداد هر بار که خواستگاری به خانه ما میآمد پدرم مخالفت میکرد، بهانهای میآورد و او را رد میکرد. هیچکس جز من نمیدانست چرا پدرم چنین کاری میکند. چند بار تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما جراتش را نداشتم. سعی میکردم در برابر پدرم مقاومت کنم اما همیشه نمیتوانستم. مادرم که در خانه نبود روزگار من سیاه میشد. همیشه به مادرم التماس میکردم، بیرون نرود. رفتار پدرم با من آنقدر متفاوت بود که خواهران و برادرانم حسادت میکردند. پدرم بیشتر از بقیه به من پول تو جیبی میداد و همیشه ماشینش را در اختیارم میگذاشت. در این مدت من با پسری آشنا شدم که خیلی به من ابراز علاقه میکرد، او میگفت قصد دارد با من ازدواج کند. من هم به او علاقه مند شده بودم اما گذشته سیاهم را چه میکردم، چطور باید به این پسر میگفتم چه اتفاقی برایم افتاده است و چطور باید از روزهای تلخم برایش میگفتم. برای چندمین بار تصمیم به خودکشی گرفتم و این بار آن را اجرا کردم اما مادرم مرا نجات داد. او خیلی سعی داشت بفهمد چرا من دست به خودکشی زدهام اما من حرفی نزدم تا اینکه تصمیم گرفتم پدرم را بکشم. به پسر مورد علاقه ام گفتم کمی سم لازم دارم و باید آن را برای کار باغبانی استفاده کنم. او هم این سم را برایم تهیه کرد. سم را داخل شربتی ریختم و آن را به پدرم دادم و او هم درجا مرد. خودم هم از آن سم خوردم اما چون دوزش بسیار پایین بود برای من اتفاقی نیفتاد و فقط چند روزی در بیمارستان بستری شدم. بعد از آن که از بیمارستان مرخص شدم، پلیس به من مظنون شد چون من تنها کسی بودم که برای پدرم گریه نکردم و از مرگش ناراحت نشدم.
بعد از شنیدن حرفهای این دختر وکالتش را قبول کردم و از همه تجربه ام برای نجات او کمک گرفتم. چندبار پرونده را با دقت خواندم. در پرونده برگهای وجود داشت که نه تنها گفتههای دخترک را تایید میکرد که میتوانست او را از مجازات سنگین برهاند.
این برگه اعلام رضایت از سوی خواهران و برادران مقتول به عنوان ولی دم بود. مادر مقتول فوت کرده بود و فرزندانش به عنوان ورثه باید در مورد دختر جوان تصمیم میگرفتند. آنها در اولین جلسه بازپرسی برگهای را امضا و اعلام رضایت کرده بودند.
دادگاه تشکیل شد. همه آمده بودند و دخترک ماجرای قتل پدرش را تعریف کرد و انگیزهاش را از این کار گفت. او اشاره کرد که یکی از عموهایش از موضوع خبر داشت. فرزندان دیگر مقتول اعلام رضایت کردند اما عمهها و عموها تاکید بر قصاص داشتند. زمانی که من در جایگاه حاضر شدم به آن برگه اشاره کردم و گفتم از طرف این افراد قبلا اعلام رضایت شده است. عمهها و عموها از این موضوع خبر نداشتند اما این برگه روی پرونده بود، آنها میگفتند وقتی این برگه را امضا کردهاند قرار نبود در آن درباره اعلام رضایت چیزی نوشته شود.
یک نفر امضای آنها را گرفته بود. این فرد که بود ؟ وقتی تحقیقات بیشتر در این زمینه انجام گرفت، معلوم شد امضاها را عموی دخترک گرفته است همان عمویی که متهم مدعی بود موضوع را برایش گفته است.
این مرد از آنجا که میدانست برادرش چه کرده است برای اینکه آبروی خانوادگیاش به خطر نیفتد بدون آن که موضوع را به سایر اولیای دم بگوید از آنها وکالت تام گرفته و بعد اعلام رضایت کرده و این رضایت نیز مورد تایید دیگران قرار گرفته بود. هر چند اولیای دم مدعی بودند نمیدانستند چه چیزی را امضا کردهاند اما چون رضایت نامه محضری بود، دادگاه آن را پذیرفت و دخترک از مجازات اعدام رها و به زندان محکوم شد.
بعد از اینکه کار من در پرونده تمام شد، دیگر از دخترک خبری نداشتم تا اینکه یک روز تماس گرفت و گفت ازدواج کرده است. این دختر با پسر مورد علاقهاش عقد کرده بود. پسر جوان به چشم یک قربانی به این دختر نگاه کرده بود و نه یک مجرم.
این پرونده یکی از سختترین پروندههایی بود که من وکالت آن را پذیرفتم. این سختی به خاطر کار حرفهای و دفاع نبود. برای من به لحاظ روانی، وکالت این پرونده مشکل بود و تصور اینکه پدری چنین جنایتی در حق دخترش بکند، بسیار سخت بود.
عبدالصمد خرمشاهی وکیل دادگستری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: