در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی است که در زندان هستی؟
حدود یک سال و نیم. شرایط سختی داشتم.
چرا فرزندانت را به قتل رساندی؟
اگر زنده میماندند، آینده خوبی در انتظارشان نبود. من آنها را کشتم تا بدبخت نشوند.
تو از کجا میدانی آینده خوبی در انتظار بچههایت نبود؟
حسم به من میگفت. من پولدار نبودم، حتی نمیتوانستم نیازهای اولیه آنها را تامین کنم.
به هر حال آنها داشتند زندگی میکردند، خودشان میتوانستند کار کنند و زندگیشان را تامین کنند. چرا آنها را کشتی؟
من به عنوان پدرشان باید کاری میکردم که زندگی خوبی داشته باشند، چون نتوانستم، آنها را از بین بردم.
قتل را چطور انجام دادی؟
همسر و دختر بزرگم در خانه نبودند، صبح خیلی زود من سراغ آنها رفتم و سرشان را بریدم.
باور این که یک پدر چنین کاری انجام دهد، آنقدر سخت است که حتی پلیس در ابتدا به دنبال قاتل دیگری بود. تو چه حسی داشتی زمانی که فرزندان نوجوانت را میکشتی؟
حس بدی بود و نمیدانستم چه میکنم. فقط میدانستم که دارم به آنها کمک میکنم. من آنها را آزار نمیدادم و اگر زنده میماندند، آینده خوبی در انتظارشان نبود.
اما تو حق نداشتی در مورد جان فرزندانت تصمیم بگیری؟
من لطف بزرگی به آنها کردم. فرزندانم به خاطر فقری که داشتیم، نمیتوانستند درس بخوانند و شرایطشان خوب نبود.
اما همسرت گفته است شما آنقدر فقیر نبودید که از شدت فقر دست به چنین کاری بزنی؟
من شرایط روحی خوبی نداشتم. اگر حالم خوب بود که فرزندانم را نمیکشتم.
پزشکی قانونی گفته است تو به لحاظ روحی سالم هستی و بیماری خاصی نداشتی. در این باره چه میگویی؟
بله میدانم متخصصان چنین نظری دادهاند؛ اما من واقعا حالم خوب نبود.
تو با همسرت اختلاف داشتی؟
نه آنطور که بشود نامش را اختلاف گذاشت. من و همسرم مثل همه زن و شوهرها با هم اختلاف داشتیم و جر و بحث میکردیم؛ اما هیچ وقت درصدد این نبودیم که انتقام بگیریم.
تو 3 فرزند 8، 12و 18 سالهات را به قتل رساندی. یکی از این بچهها به نسبت بزرگ بود، چطور در برابر تو مقاومت نکرد؟
آنها خواب بودند. من ابتدا فرزند بزرگم را به قتل رساندم که نتواند به 2 نفر دیگر کمک کند. 2 نفر دیگر هم بچه بودند. بنابراین مقاومتی در برابرم نکردند.
این درست است که تو از قبل برای قتل آنها نقشه کشیده بودی؟
بله من نقشه داشتم؛ اما نه برای قتل آنها. سعی میکردم کاری کنم که خوشبخت باشند. وقتی دیدم کارهایم نتیجه ندارد، تصمیم گرفتم آنها را بکشم.
همسرت گفته است تو شب قبل از این حادثه، او را به زور به خانه یکی از اقوام فرستادی، این درست است؟
همسر و دختر بزرگم به من گفتند میخواهند به شهرستان بروند و من هم قبول کردم، یکدفعه به ذهنم رسید از فرصت پیش آمده استفاده کنم؛ زیرا مدتی بود کابوس میدیدم و تصمیم گرفتم به آن پایان بدهم.
ماجرای قتل فرزندانت چطور اتفاق افتاد؟
شبی که همسرم در خانه نبود تا صبح بیدار ماندم. به او قول داده بودم از بچهها مراقبت و کاری کنم آنها بهانه نگیرند. حال درستی نداشتم، از خود بیخود شده بودم. آنها شام خوردند و بعد رفتند و خوابیدند؛ اما خواب به چشمان من نمیآمد، سرم داغ بود. چه اتفاقی برایم افتاده بود، نمیدانم. فقط میدانم حالم بد بود. تا صبح سیگار کشیدم و ساعت 6 بود که تصمیم گرفتم کاری کنم. باید همه چیز را تمام میکردم، صداهایی در گوشم میپیچید، تمامی نداشت. به سمت آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم، ناگهان پشیمان شدم و چاقو را سر جایش گذاشتم. چند دقیقه بعد دوباره چاقو را برداشتم، دستانم میلرزید و با خودم گفتم تمامش کن.
شبی که همسرم در خانه نبود تا صبح بیدار ماندم. به او قول داده بودم از بچهها مراقبت کرده و کاری کنم آنها بهانه نگیرند. حال درستی نداشتم، از خود بیخود شده بودم. آنها شام خوردند و بعد رفتند وخوابیدند؛ اما خواب به چشمان من نمیآمد، سرم داغ بود. چه اتفاقی برایم افتاده بود، نمیدانم. فقط میدانم حالم بد بود. تا صبح سیگار کشیدم و ساعت 6 بود که تصمیمم را گرفتم
چقدر طول کشید این جنایت را انجام بدهی؟
خیلی طول نکشید. زمانش درست در خاطرم نمانده است.
بعد از قتل چه حسی داشتی؟
تصمیم داشتم خودم را هم بکشم؛ اما نمیدانم چرا نتوانستم این کار را بکنم. چند بار سعی کردم رگ دستم را بزنم که نشد. ای کاش در آن زمان میتوانستم این کار را بکنم.
چقدر طول کشید تا پلیس را خبر کنی؟
ساعتها بالای سر اجساد نشستم. میدانستم همسرم برمیگردد و این صحنه را خواهد دید. با خودم گفتم همسرم آنها را پیدا خواهد کرد و نیازی به حضور من نیست. وقتی نزدیک آمدن همسرم شد، از خانه بیرون رفتم.
زمانی که داشتی مرتکب قتل میشدی، به اینکه همسرت به چه حالی میافتد، فکر کردی؟
همسرم بچهها را خیلی دوست داشت. او خیلی به آنها رسیدگی میکرد و من همیشه حسرت میخوردم و دلم میخواست مادرم به من هم تااینحد محبت میکرد. میدانستم ضربه روحی بزرگی به همسرم خواهم زد؛ اما به هر حال برایم مهم بود بچههایم از بدبختی و آینده مبهم نجات پیدا کنند.
باز هم فرزندی داری؟
بله یک دختر دارم که او زنده است.
چرا او را نکشتی؟
او دختر بزرگم بود و با همسرم به مهمانی رفته بود و آن شب در خانه نبود.
اگراو هم در خانه بود، میکشتی؟
بله این کار را میکردم. دخترم بزرگ شده بود و آیندهای نداشت. او در خانه مانده بود و کاری هم نمیتوانست بکند. نگاه به زندگی او باعث شد من تصمیم بگیرم، فرزندان دیگرم را بکشم.
چه کسی موضوع را به پلیس خبر داد؟
همسرم. وقتی او وارد خانه شده بود به تصور اینکه بچهها هنوز خواب هستند، بالای سر آنها رفته و وقتی بچهها را غرق در خون دیده بود، موضوع را به پلیس خبر داده بود.
هنوز هم با همسرت در ارتباط هستی؟
چند بار سعی کردم با او تماس بگیرم؛ اما او حاضر نیست با من حرف بزند، حتی دختر بزرگم دیگر مرا پدر خود نمیداند و بارها به من گفته است دیگر تلاشی برای اینکه او را ببینم، نکنم.
میدانستی که مجازات اعدام در انتظار تو نیست؟
زمانی که تصمیم گرفتم بچههایم را بکشم، اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. نمیدانستم چه مجازاتی در انتظار من است. البته باید بگویم هیچ مجازاتی نمیتواند جبران کاری را که من کردهام، بکند. عذابی که حالا دچار آن هستم، آنقدر زیاد است که اگر اعدام میشدم، خیلی شرایطم بهتر بود.
به فرزندانت فکر میکنی ؟
زندگیام با یاد آنها میگذرد. انگار روحشان همیشه دنبال من است و هر شب خواب آنها را میبینم. ای کاش اعدام میشدم. ای کاش میمردم و از این عذاب راحت میشدم.
با حکم دادگاه تو باید 5 سال در زندان بمانی و 80 میلیون تومان دیه هم به همسرت بپردازی. آیا میتوانی؟
اگر من چنین پولی داشتم، آینده فرزندانم را تامین میکردم و آنها را نمیکشتم.
فکر میکنی از زندان آزاد میشوی؟
روزگارم طوری شده که هر روز از خداوند مرگ میخواهم. ای کاش قبل از آزادی از زندان، مرگ مرا راحت کند. من نه در خانوادهام جایی دارم و نه مردم حاضرند مرا بپذیرند. عذاب وجدان هم رهایم نمیکند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: