دانیال، تو تکراری شده‌ای

دیگر نمی‌توانم از تو بنویسم دانیال! تو سوژه نخ‌نمایی شده‌ای ! آهای بچه! دستفروش 7 ساله سبزه‌رو با موهای حنایی که مثل پر جوجه نرم و داغند! آهای دانیال! که می‌گویی سواد خواندن و نوشتن نداری و وقتی می‌خندی روی گونه‌هایت چال می‌افتد! من نمی‌توانم از تو بنویسم چون زندگی‌ات، در 7 سالگی یک ماجرای کهنه شده است، چون دیگر هیچ‌کس حوصله ندارد درباره‌ات چیزی بخواند، چون سرنوشت پسر کوچکی که در شمال خیابان ولیعصر بین ماشین‌های ایستاده پشت چراغ قرمز، می‌گردد و با خنده به غریبه‌ها التماس می‌کند دستمال کاغذی جیبی بخرند، برای هیچ‌کس مهم نیست.
کد خبر: ۳۵۹۳۶۳

من نمی‌توانم از تو بنویسم چون دیگر کسی اهمیت نمی‌دهد اگر بگویم هیچ سازمانی متولی رسیدگی به وضعیت کودکان خیابانی نیست یا سازمان‌های مختلف مسوولیت تو را در لج و لجبازی‌های بچه‌گانه روی دوش هم می‌اندازند یا قانون هنوز آنقدر قاطع نیست که بتواند تو را از خانواده‌ات که بر اساس قانون بدسرپرست محسوب می‌شوند، پس بگیرد.

پسرک لاغر و شاد که جلوی شیشه‌های بالاکشیده ماشین‌ها، روی پنجه پا بلند می‌شوی و با خنده‌ات هر مسافری را مجبور می‌کنی شیشه را پایین بکشد! تو تکراری شده‌ای و به همین دلیل جایی در صفحات اجتماعی روزنامه‌ها نداری و من نباید بنویسم خواهرت دنیا، که جوراب‌های سفید و سیاه می‌فروخت می‌گفت شما دیگر نگران شهرداری نیستید و آنها جمع‌تان نمی‌کنند و یکی دو سال پیش که به بهزیستی تحویل داده شدید هم، پدر معتادتان آمد و شما را در کمتر از یک روز از بهزیستی پس گرفت!

تو سوژه‌ای قدیمی شده‌ای دانیال! هر چند فقط 7 سال داری اما حتی پیش از آن‌که به دنیا بیایی هم، من و همکارانم بارها و بارها ماجرای آوارگی هزاران دانیال دیگر شبیه خودت را نوشته‌ایم و هیچ‌کس اهمیتی نداده است، ما با انواع مسوولان گفتگو کرده‌ایم‌، ما دست به دامن مدافعان حقوق کودک شده‌ایم، ما التماس کرده‌ایم، ما غریده‌ایم، ما فریاد کشیده‌ایم ، ما نصیحت کرده‌ایم اما در همه این سال‌ها، هیچ‌کدام از سازمان‌ها، عهده‌دار مسوولیت‌تان نشده است تا به ما بفهمانند کاغذها و قوانین درباره تو و خواهر و برادرهایت، فقط برای اجرا نشدن نوشته شده‌اند.

دانیال عزیز! به من نگو چیزی درباره‌ات برای مردم بنویسم، نگو همه دستمال کاغذی‌هایت را بخرم، نگو دلت می‌خواهد خلبان بشوی، نگو دلت می‌خواهد مدرسه را فقط یکبار ببینی، نگو آرزو داری وقتی بزرگ شدی پولدار شوی که شیشه ماشینت را حتی وقتی برف می‌بارد پایین نگه داری تا پسرهای کوچکی مثل خودت مجبور نباشند برای فروش دستمال کاغذی‌های جیبی‌شان روی پنجه پا بلند شوند، نگو می‌خواهی آدم مهمی شوی تا فاصله چراغ قرمز‌ها را طولانی کنی و بچه‌هایی مثل خودت، فرصت برگشت به پیاده‌رو را پیش از سبز شدن چراغ و راه افتادن ماشین‌ها پیدا کنند و در خیابان‌های شلوغ سرگردان نشوند، این آرزوهایت هم، مثل اولین آرزویت که خواستی تا سبز شدن چراغ راهنمایی و رانندگی، خواندن و نوشتن یادت بدهم نشدنی هستند.

زندگی تو برای روزنامه‌ای شدن، حالا ارزش خبری‌اش را از دست داده است، خلبان هم نمی‌شوی چون زندگی پسرکی مثل تو، از آن سیب‌ها نیست که اگر بالا بیندازی‌شان، هزار‌ تا چرخ می‌خورند، تو برای پیش‌بینی آینده‌ات، فالگیر لازم نداری که بگوید اگر در کودکی زیر ماشین نروی، در بزرگسالی یا زباله‌ جمع‌کن می‌شوی یا خرابه‌گرد خمار یا مجرم. خیلی از دانیال‌های دیگر، مثل تو همین سرنوشت را داشته‌اند و از کجا معلوم که تو سرنوشت دیگری پیدا کنی؟

نه پسرک! فکر معجزه را از سرت بیرون کن! خاصیت معجزه به استثنائی بودن است اما پسرکان و دخترکان مثل تو فراوانند و ممکن نیست معجزه‌ای برای همه آنها اتفاق بیفتد.

دانیال! دانیال کوچک با موهای حنایی که مثل پر جوجه نرم و داغند! اِنقدر برای خوشبختی دست و پا نزن، تو حتی اگر امروز همه بسته‌های دستمال‌کاغذی جیبی‌ات را بفروشی، باز هم خوشبخت نمی‌شوی، تو اولین پسرک دستفروش سر‌چهارراهی نیستی و آخرین هم نخواهی بود.

مریم یوشی‌زاده / گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها