دنی بویل متولد20 اکتبر 1956 در رادکلیف لانکاشیر در یک خانواده ایرلندی طبقه کارگر و کاتولیک است. خودش در اینباره میگوید: «8 سال در کلیسا بودم و قرار بود کشیش شوم. این آرزوی مادرم بود. تا 14 سالگی قرار بود کشیش شوم. حتی به یک صومعه نزدیک شهر ویگان فرستاده شدم، اما یکی از پدرهای روحانی آنجا دستم را گرفت و گفت: «فکر نمیکنم جای تو اینجا باشد.»
او درس سینما را در موسسه سینماتوگرافی خواند و از همان نوجوانی دوست داشت فیلمساز شود. علاقه او بین سینما و ورزش فوتبال در تعلیق بود. اما به هر حال در یکی از کالجهای شهر بولتون شروع به تحصیل کرد و بعد هم وارد دانشگاه بنگور شد و سپس به تئاتر رو آورد. او در سال 1982 به تئاتر سلطنتی رفت و آثاری را هم کارگردانی کرد. پس از اتمام کالج تصمیم گرفت وارد حرفه فیلمسازی شود.
بویل فعالیت هنری خود را با کارگردانی برای رسانه تلویزیون آغاز کرد و اولین ساختهاش به نام «راهنمای ویژه» سال 1987 روی آنتن تلویزیون انگلستان رفت. او برخلاف برخی الگوهای سینمایی جامعهاش مانند مایک لی و کن لوچ چندان به طرح انتقادهای سیاسی و اجتماعی در آثارش توجه نشان نمیداد و به صورت طبیعی، در کارهای تلویزیونی خود هم این اصل را رعایت میکرد و از ساخت فیلمهایی که الزاما پیامی در خود داشته باشند، امتناع میکرد. او در این باره در جایی گفته بود: «نمیخواهم فیلمهای جدی و عبوس بسازم. فیلمهایی را دوست دارم که دارای نوعی نشاط، سرخوشی و سرزندگی هستند و میتوان در درونشان این نکته را یافت. وقتی فصل نمایش فیلمهای اسکاری و دیگر مراسم اهدای جوایز فرا میرسد، اولین چیزی که به ذهنتان میرسد این است که اگر بخواهید یکی از این جوایز را ببرید، پس باید یک فیلم جدی بسازید. اما غریزهام به من میگوید فیلمهای سرزنده بسازم.»
دنی بویل در فاصله سالهای 1987 تا 1995 در تلویزیون به کسب تجربهاندوزی میپردازد و بیش از 8 فیلم تلویزیونی (و اپیزودهایی از چند مجموعه دنبالهدار تلویزیونی) را کارگردانی میکند که البته برخی از این مجموعهها، جزو کارهای پربیننده زمان خود بودند. او در این مدت توانست با بیش از 7 فیلم و مجموعه تلویزیونی اعتبار و شهرت خوبی را برای خود کسب کند.
اما سرانجام بعد از 8 سال کار در تلویزیون دنی بویل سراغ سینما میآید و اولین فیلمش را روانه پرده سینماها میکند: «گودال کم عمق» که در سال 1995 اکران عمومی شد، اگرچه حکایت از حضور یک فیلمساز خوشفکر و صاحب قریحه داشت، اما به اعتقاد بسیاری از صاحبنظران چندان دارای ویژگیهای بارز و منحصر به فرد نبود. بویل هم از آن همیشه به عنوان تجربهای برای ورود به دنیای حرفهای سینما یاد کرده است. با این حال این فیلم موفقترین فیلم تبلیغاتی بریتانیایی در سال 1995 بود که جایزه بهترین کارگردان تازهوارد را از منتقدان لندن در سال بعد کسب کرد. اما دومین فیلم سینمایی بویل، نام وی را در بین منتقدان و تماشاگران حرفهای سینما مطرح کرد و آنها با این فیلم، یک فیلمساز نوجو و مستعد را کشف کردند. نام این اثر ترانسپورتینگ ـ که در ایران با نام «قطاربازی» ترجمه شده است ـ بود که سال 1996 براساس رمانی از ایروینگ ولش ساخته شد و به نمایش عمومی درآمد. این فیلم خبر از ظهور کارگردانی میداد که میخواهد حرفهای خود را به صورت دیگری به زبان بیاورد، به گونهای که تا قبل از این کس دیگری آنها را به زبان نیاورده است. او خودش بارها گفته بود فیلمهایی باید ساخت که تماشاچی را شگفتزده کند و قطار بازی او دقیقا چنین خصلتی را داشت. قطاربازی درباره چند جوان انگلیسی است که زندگی روزمره آنها در ترکیب با بحث اعتیاد و بیهدفی تبیین میشود و طنز گزنده بویل ساختاری نوین را به اثر میبخشد.
بیمناسبت نیست بدانیم که یکی دو سال قبل بیش از 60 کارشناس، منتقد، سینماگر و هنرمند بریتانیایی 10 فیلم برگزیده 25 سال اخیر سینمای بریتانیا را از نگاه خود در نشریه آبزرور برگزیدند که قطاربازی دنی بویل در صدر این فهرست قرار گرفت. این فیلم با بودجه 5/3 میلیون دلاری تولید شد و 5/16میلیون دلار در آمریکا و 12 میلیون پوند در بریتانیا فروخت. ضمن اینکه نامزدی اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را هم برای جان هوج به ارمغان آورد. چندی قبل نیز در رسانهها اعلام شده بود که بویل مایل است قسمت دوم این اثر را هم با همان بازیگران خودش کارگردانی کند که البته هنوز این امر محقق نشده است.
موفقیت این فیلم، دوستداران جدی سینما در انگلیس را چشم انتظار کار جدید وی میکند. در همین دوران است که تهیهکنندگان هالیوودی به وی پیشنهاد کارگردانی قسمت چهارم مجموعه فیلم علمی ـ تخیلی «بیگانه» با بازی سیگورنی ویور را میدهند؛ فیلمی که سریهای قبلی آن را افراد معتبری همچون رایدلی اسکات، جیمز کامرون و دیوید فینچر ساخته بودند، اما او چنین دعوتی را رد کرد، زیرا در آن زمان میخواست فیلم مورد علاقهاش «یک زندگی کمتر معمولی» (1977) را کارگردانی کند. فیلم بعدی او براساس رمان ساحل و به همین نام (The Beach) ساخته شد که در آن لئوناردو دیکاپریو (که هنوز شهرتش به خاطر بازی در تایتانیک عالمگیر نشده بود) نقش اول را داشت، فیلمی با مایههای نوجوانانه که روایتش در مسیری ماورایی ادامه پیدا میکند. او در فیلم بعدیاش به نام«28 روز بعد» با نویسنده معروف آلکس گارلند همکاری کرد. این فیلم یکی از بهترین نمونهها درباره سینمای آخرالزمانی به شمار میآید و با روایتی پرتعلیق آینده تلخی را که بشر غربی برای جامعه خود رقم میزند به تصویر میکشد. بویل در این فیلم الگوی پرتاملی را در ساب ژانر وحشت از نوع زامبیها خلق میکند که دغدغه مخاطب را نسبت به فلسفه بشریت و روانشناسی قدرت او برمیانگیزد. پس از این فیلم او در سال 2004 فیلم «میلیونها» را کارگردانی کرد. مضمون این فیلم ایده بامزهای دارد: دو پسربچه مبلغ هنگفتی پول پیدا میکنند و نمیدانند آن را چگونه خرج کنند! بویل بعد از این اثر مفرح، در همکاری دیگری با آلکس گارلند فیلم علمی ـ تخیلی «آفتاب» را ساخت؛ فیلمی فضایی- سفینهای درباره عزیمت برخی دانشمندان به سوی خورشید برای به انجام رساندن طرحی علمی که باعث نجات بشر از مخاطرات کهکشانی میشود. او در رابطه با این فیلم در مصاحبهای ابراز کرده بود «وقتی میخواستم آن را بسازم به خودم گفتم هیچ فیلمسازی دوباره به سفر و ماموریت فضایی خود برنگشته است، جز آنهایی که فیلمهایشان به صورت یک مجموعه فیلم دنبالهدار درآمده است. حالا من میخواهم چکار کنم؟ همان زمان تصمیم گرفتم که این فیلم نباید دنبالهای با خودش داشته باشد.»
اما شهرت اساسی دنی بویل با فیلم 2 سال قبلش بود که شکل گرفت؛ «میلیونر زاغهنشین» محصول سال 2008 که اقتباسی از رمان Q and A، نوشته ویکاس سواروپ بود. داستان فیلم درباره پسر 18 ساله، یتیم و فقیر و ساکن بمبئی بهنام جمال ملک است که در مسابقه «چهکسی میخواهد میلیونر شود؟» شرکت میکند و موفق میشود تا مرحله پایانی پیش برود؛ همین باعث مظنونشدن پلیس به تقلب در مسابقه و دستگیریاش میشود. بازرس پلیس به او میگوید بهشرطی آزادش میکند که جمال، داستان زندگیاش را برای او تعریف کند و همین سرآغاز روایتی پرماجرا و تعلیقوار از زندگی پسرک میشود.
دنی بویل این فیلم را برخلاف فیلمهای بالیوودی که در استودیوها ساخته میشوند، در خیابانها و محلههای شهر بمبئی تصویربرداری کرد. البته این کار به دلیل حضور جمعیت زیاد مردم و تغییرات سریع شهر، دشواریهای زیادی را برای گروه سازندگان فیلم بههمراه داشت. در عین حال به دلیل ممنوعیت فیلمبرداری افراد خارجی از طریق بالگرد، گروه تولید برای فیلمبرداری این صحنهها، مجبور شدند با یافتن یک مدیر فیلمبرداری هندی و اعلام نام او، اجازه فیلمبرداری با بالگرد را کسب کنند. میلیونر زاغهنشین، جوایز فراوانی را در محافل سینمایی کسب کرد که از آن جمله در مراسم شصت و ششم جایزه گلدنگلوب (2009) در رشتههای بهترین فیلم و کارگردانی و فیلمنامه و موسیقی برنده شناخته شد و در مراسم 81 اسکار در همین سال در 10 رشته نامزد شد که از آن بین جایزه بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه و فیلمبرداری، موسیقی، تدوین، ترانه و میکس صدا را به خود اختصاص داد. خود دنی بویل که فکر ساختن میلیونر زاغهنشین را از زمان تولید فیلم قبلیاش یعنی آفتاب در ذهن داشت، طی مصاحبهای درباره این فیلم گفته است: «این فیلم یک ملودرام ویژه بود و قصههای دیکنز هم همه ملودرام خالص هستند. جامعهای که قصه فیلم به تصویر میکشید، یک جامعه ویژه بود و جنبههای ملودرام قصه بشدت رئال و واقعی به نظر میرسید. فضای کشور هند هم از خیلی نظرها شبیه فضای عصر ویکتوریایی لندن است. میخواستم ببینم چگونه میتوانم یک فضای دیکنزی خلق کنم. میدانید که دیکنز استاد مسلم قصهگویی است و بریتانیای عصر ویکتوریایی و بویژه لندن را خیلی خوب توصیف کرده است. با چنین قصهای، فرصت ویژهای برایم فراهم میشد تا یک کار تازه ارائه کنم. میدانستم تغییرات خیلی خوبی میتوانم در کارم ارائه بدهم.»
دنی بویل به خاطر کارگردانی میلیونر زاغهنشین از سوی نشریه سینمایی اسکریندیلی بهعنوان بهترین کارگردان سال 2008 میلادی برگزیده شد.
دنی بویل، فیلمساز قدرتمندی است که توانایی خود را در ساخت ژانرهای متفاوتی به اثبات رسانده است: اجتماعی، کمدی، عاطفی، علمی ـ تخیلی، وحشت، کودک و ملودرام.
جالب است بدانیم که موضوع آخرین فیلم او 127 روز هم به نوعی با بحث ورزش در ارتباط است. 127 روز براساس زندگی ایرون رالستون و کتاب زندگینامه خودنوشت او به نام «بین یک صخره و یک موقعیت سخت» ساخته شده است. این فیلم داستان واقعی یک کوهنورد را تعریف میکند که در یکی از صعودهایش در یوتا بین صخرهها گیر میکند و برای نجات جان خود به هر کاری دست میزند، اما این کارها خیلی فراتر از آن چیزی است که مخاطب تصور میکند و این مرد جوان سرانجام تصمیم میگیرد تا برای نجات زندگیاش، دستش را فدا کند. به نظر میرسد بویل در این فیلم هم مثل سایر کارهایش با نگاه ویژه خود به ماجرا مینگرد و ژانر قراردادی اثر را برمبنای ایدههای شخصیاش چنان تنظیم میکند که امضای او بخوبی در تار و پود کار قابل ردگیری باشد.
مهرزاد دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم