سال‌های دور از خواب

خوابمان می‌آید. چی؟ این که چیز تازه‌ای نیست؟ بله تازه نیست ولی این دلیل نمی‌شود که مهم نباشد. فی‌الواقع داریم حسرت تمام آن سال‌هایی را می‌خوریم که می‌شد هی بخوابیم و نمی‌خوابیدیم. ای... روزگار... بی‌خیال اصلا آقا جان برویم دنبال کار و زندگی خودمان که مشتری‌ها پشت در ایستاده‌اند.
کد خبر: ۳۵۶۷۲۷

زهره شیرعلی‌پور عید شما هم مبارک باشه. راستش یادم نیست که چه کسی آرزو کرده بود در کتابخانه زندانی باشد. حالا چرا اینقدر برایت مهم بود؟

ورونیکا خانم، ما بالاخره نفهمیدیم باید بهت جواب بدهیم یا نه. کاش تکلیف ما را روشن می‌کردی. از این که تو هم از شترگاو خوشت نمی‌آید بسی مسروریم. راستش ما همین شتر را بتوانیم از صفحه‌مان بیندازیم بیرون، کاری کرده‌ایم کارستان، دو صفحه شدنمان پیشکش.

«تا چشم روی هم گذاشتیم ماه رمضان هم تموم شد، یادش بخیر سر افطار دور سفره جمع می‌شدیم و...» اینها را ادیسون از کرمانشاه نوشته بود. در ضمن بابت شعری که برای تولدمان گفته بودی دستت درد نکند. کلی ذوق‌زده شدیم.

به‌به خواهر و برادر نمونه شبنم و عرفان. ببینم مگر شما دوقلو هستید که هر دو با هم در دانشگاه شرکت کرده‌اید؟

آیدا صفری از اصفهان به جان خودم من آن کسی که تو فکر می‌کنی نیستم. اصلا نمی‌دانم مرا چرا همه‌اش با این بنده خدا اشتباهی می‌گیرند. گرفتاری شدیم ها.

عاطفه خانم پنیر که سهل است هر چیزی می‌تواند برای آدم نوستالژی داشته باشد. این مایع‌های دستشویی هست که بوی آلاسکا می‌دهد ما هر وقت از آنها استفاده می‌کنیم، اشک توی چشممان حلقه می‌زند. در فراق آلاسکا. بعد هم دختر جان شما می‌زنی استکان چایخوری پدر محترمتان را می‌شکنی چرا می‌اندازی گردن ما؟ لابد فردا پس فردا هم که گواهینامه گرفتید هی می‌خواهید دم به ساعت تصادف کنید، بیندازید گردن ما. حالا ما گفتیم گردنمان از مو باریک‌تر است، اما نه اینقدر.

دوستی که رفیق‌هایت همه اطراف همدان و کرمانشاه قبول شده بودند، اما خودت هیچ جا قبول نشده بودی؟ اولا اسمت کو؟ البته چون حال خیلی خوبی نداری اشکالی ندارد. خیلی هم حرص و جوش نخور. تا سال دیگر خدا بزرگ است.

شبح کلاهدار، ما هم از عروسی رفتن بیزاریم. اصولا از مهمانی رفتن حالمان بد می‌شود. حالا اگر مادر محترممان این سطور را بخوانند در دلشان می‌گویند تو چه چیزیت به آدمیزاد رفته که این ادا اصول‌هات بره؟ بله این طور کافه‌کاغذی هستیم که دیالوگ‌های ذهنی آدم‌ها را از حفظیم.

«سلام کافه عزیزتر از جانم. امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی، من که حالم اصلا خوب نیست، نمی‌دانم چرا این ویروس‌های سرماخوردگی مرا همچون مادرشان می‌پندارند و دائم و بی‌وقفه به من ابراز علاقه می‌کنند و دست از سرم برنمی‌دارند از لطفشان بسیار درمانده و ضعیف گشته‌ام و در کل حدود یک درصدم، این یک درصدم هم به خاطر ایمیل زدن به کافه عزیزم است وگرنه دیگر هیچ علائم حیاتی نداشتم و مرده حساب می‌شدم...» آهای این ایمیل برای کیه؟ کی فرستاده؟ چرا اسم نداره؟

ستاره خانم ما که بالاخره نفهمیدیم به این دانشگاه غیرانتفاعی رفتی یا نه. این دفعه جان هر کس که دوست داری فارسی بنویس که بفهمیم چه خبر است. دست شما درد نکند.

این هفته همگی اعتصاب کرده‌اید اسمتان را ننویسید؟ دوستی که تازگی‌ها ساز کار می‌کنی؟ حالا چه سازی هست؟ پس اسمت کو؟ اینقدر ذوق‌زده شدی که دیگر یادت رفته اسمت را بنویسی. مهندس پویا مطلب طنزت خیلی هم خنده‌دار نبود. چیه حالا چرا قاطی می‌کنی داداش؟ جنبه داشته باش. باز هم بنویس اگر خوب بود به جان خودمان قول می‌دهیم در ستون همین شتر بچاپانیم. از خدایمان هم هست. کور شویم اگر دروغ بگوییم.

دوستی که از بهشهر برایمان ایمیل فرستاده بودی و برایمان وبلاگ هم درست کردی. کلی غش و ضعف کردیم و خندیدیم. دست شما درد نکند. خوش به حالتان که این همه باران روی سرتان می‌بارد. اینجا که فعلا یک بار بیشتر باران نیامده. تازه آن هم نیمه شب که شخص شخیص‌مان در خواب ناز بودیم.

ونوس خانم خوش به حالتان. لاهیجان یکی از قشنگ‌ترین شهرهای دنیاست. آدم فقط هر روز بلند شود در خیابان‌هایش راه برود، روحش تازه می‌شود. فکر کردی فقط خودت با برادرت روابط حسنه داری ما هم همین جوری بودیم.

اوه اوه دنیا از ورامین حرف انتخاب واحد را نزن که اشک در چشم‌هایمان حلقه می‌زند. فی‌الواقع هنوز هم از انتخاب واحد متنفریم. یک بار نشد ما سر موقع برسیم و کلاس‌ها را در ساعت‌های درست و حسابی برداریم. هر چی کلاس کله سحر بود، می‌ماند برای ما. ما هم که اصولا سحرخیز، عین آمار همه را آخر ترم حذف می‌کردیم. اصلا موضوع بهتر از این نبود درباره‌اش صحبت کنی؟ داغمان تازه شد.

دوستی که برای بار اول با دوست‌هایت رفته بودی شمال، اسمت کو؟ خوش به حالت ما که البته حسودی نمی‌کنیم؟ چی؟ چرا قرمز شدیم؟ چرا گریه‌مان گرفته؟ این چیزها به خودمان ربط دارد... حالا رفتی شمال چی شد؟

عاشق منتظر از اندیمشک، شعرت بدک نبود ولی نشد که چاپش کنیم. باز هم برایمان بنویس.

پری آسمونی از بروجرد می‌دانیم ارتودنسی چیه ولی نمی‌فهیمم آدم چرا باید اینقدر درد را به جانش بخرد برود ارتودنسی کند. حالا البته به ما چه ولی خودمانیم خیلی درد دارد؟

اسکلت جان خدا را شکر که این کافه هست تا ما از شما هی نامه و ایمیل بگیریم و بخوانیم. باز هم منتظریم.

آقا ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها