در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به نظر خودم، یکی از به یاد ماندنیترین لحظههای زندگیام، وقتی بود که من و دوستانم برنده رقابتهای منطقهای تنیس روی میز شدیم. این مسابقات در 21 آگوست 2009 برگزار شد. تجربه شرکت در آن بازیها برایم بسیار لذتبخش بود. شاید همان لذت باعث شده که دوست داشته باشم خاطره زیبایش را برای شما هم بازگو کنم.
پس از کلی تلاش تیم ما به مسابقه نهایی رسید؛ فینال مسابقات.در بازیهای قبلی من زیاد عصبی و نگران نبودم، راحت در برابر حریفها میایستادم و با خیالی آسوده بازی میکردم.
اما در فینال وضعیت فرق داشت. در فینال من سومین شرکت کننده بودم. بازی هم طوری پیش رفته بود که برد و باختش به بازی من بستگی داشت. پس همه چیز برای من سخت تر شده بود.
دو شرکتکننده دیگر تیم ما با بازی فوقالعادهشان برنده شده بودند و من آخرین نفری بودم که باید بازی میکردم. تنها یک بازی تا پیروزی نهایی.
نمیدانم چرا، ولی درست پیش از شروع بازی، خیلی عصبی شده بودم.این حالت باعث شده بود که به خودم هم مطمئن نباشم. دور اول مسابقه را برنده شدم. سالن یکپارچه شور و فریاد بود؛ همه مرا تشویق میکردند. در همین حال و هوا دور دوم شروع شد؛ حریف تغییر تاکتیک داده بود و خیلی خوب بازی میکرد، تا به خودم بیایم دومین دور بازی را باختم. حالا کارم سختتر شده بود.امتیاز من و حریفم مساوی بود و من باید به هر قیمتی دور آخر مسابقه را میبردم.
وقتی که فینال بازی شروع شد، سکوت سالن را فرا گرفته بود. کوچکترین صدایی از کسی شنیده نمیشد. همه خیره شده بودند و هیچکس حرکتی نمیکرد.گویی فیلمی با حرکات آهسته پخش میشد. فقط صدای رفت و آمد و برخورد توپ با میز و راکتها شنیده میشد. لحظات نفسگیر یکی پس از دیگری میآمدند.
پس از چند دقیقه، احساس کردم پاهایم بیحس شده، حالا صدای نفسنفس زدن خودم را هم میشنیدم. چند امتیازی که عقب مانده بودم، عصبی و نگرانم کرده بود. صدای مربی در گوشم پیچید: «ایلما، همه توانت رو به کار بگیر، عصبانی نشو، از بازی لذت ببر.»
با این فکرها بازی را ادامه دادم.
پیش از هر چیز، تلاش کردم بر عصبانیتم غلبه کنم و از بازی لذت ببرم. بازی پیش میرفت؛ اوضاع بهتر شد و سرحال آمده بودم و راحتتر نفس میکشیدم حالا من تنها یک امتیاز دیگر تا پیروزی فاصله داشتم. همه فریاد میکشیدند و تشویقم میکردند.
در یک موقعیت مناسب یک امتیاز دیگر گرفتم و بازی به نفع ما تمام شد.دوستان و مربیام فریاد شادی سر دادند. همه خوشحال بودند و مرا تشویق میکردند.
آن پیروزی به یاد ماندنیترین لحظه در زندگی من بود. اما چرا این داستان را تعریف کردم؟ چون این نخستین تجربه من در بروز استعداد و تواناییهایم بود.
پس از آن اتفاق فهمیدم که اگر واقعا بخواهیم همه چیز در زندگی ممکن است. در ضمن اعتماد به نفس بیشتری هم نسبت به قبل پیدا کردم.
حالا همیشه میدانم که در زندگی باید آماده باشیم و از فرصتها استفاده کنیم. هر لحظه ممکن است دری به روی ما گشوده شود.
زهره شعاع
Short-stories-help-children
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: