یک قاچ از زندگی

فرهاد

کد خبر: ۳۵۴۸۸۴

اتاق چندان پر نبود؛ یک میز که رویش جز همان قاب عکس چوبی، فقط کاغذ بود و یک مداد و چند خودکار و صندلی‌ای پشت به دیوار.

یک تخت چسبیده به دیوار شرقی که ملحفه‌ای با چهارخانه‌های نارنجی و زرد و آبی جای رو تختی کشیده شده بود و بالشی پُر از پَر روی آن سنگینی می‌کرد.

دیوارها شیری رنگ بودند؛ دو قاب تزیینی روی دوتا از دیوارها که کنار یکی‌شان آینه‌ای هم آویزان بود. قاب پنجره بزرگی اما روی دیوار جنوبی جاخوش کرده بود. از همان اول آنجا بود؛ پنجره‌ای رو به حیاط که گویا شاخه‌های درخت هلو می‌خواستند خود را از آن مسیر به خلوت فرهاد برسانند.باز هم دور قاب دست کشید؛ از پریشب که مادر سر صحبت را با او باز کرد، حالی داشت که تا آن وقت تجربه‌اش نکرده بود. دلشوره بود یا خجالت نمی‌دانست؛ به خودش چشم غره می‌رفت و تصویرش را در آینه سرزنش می‌کرد که «خجالت بکش؛ مرد حسابی این چه رفتاریه!» اما نمی‌شد که نمی‌شد.

مدت‌ها بود که چشمانش را از مادر می‌دزدید؛ می‌دانست مادر همه چیز را در آنها می‌خواند؛ حتی عشق حاصل از سال‌ها دوست داشتن فاطمه را.

فاطمه دخترخاله‌اش که از بچگی با هم بزرگ شده بودند، وقتی شیشه یکی از اتاق‌های طبقه بالا را شکسته بودند؛ ترس در چشمان‌شان دویده بود اما زده بودند زیر خنده و این‌گونه با هم بزرگ شده بودند.

صدای مادر از آن شیطانی‌ها و دویدن‌ها و خنده‌های حیاط خانه پدر بزرگ، به اتاق بازش گرداند؛ باریکه چوبی در کنار انگشتش نشسته بود و قطره خونی بیرون زده بود که به دانه اناری می‌مانست.

صدای مادر دوباره در اتاق پیچید؛ «فرهاد، مادر دیر می‌شه‌ها؛ خاله‌ اینا منتظرن.»

مادر فهمیده بود؛ از خیلی وقت پیش او می‌دانست و فرهاد نمی‌دانست که مادرها قلب فرزند را هم می‌خوانند و دزدیدن چشم‌ها چندان کارساز نیست. پس پیشقدم شده بود و حالا می‌رفتند تا برای آینده او و دختر خاله صحبت کنند.

مادر لباسی مجلسی به تن کرده بود و روسری شیری رنگی زیر چادر کرپ به سر داشت؛ محکم قدم برمی‌داشت و گویی با افتخار. فرهاد همچنان با خجالت همراهش می‌رفت.

در اتاق پذیرایی، بزرگ‌ترها حرف زدند و رفتند سر اصل مطلب؛ فرهاد و فاطمه که زیر چشمی همدیگر را می‌پاییدند، سرخ و سفید شدند و آخر کار مانند همه این نوع مراسم، قرار شد خانواده عروس خبر بدهند؛ هر چند که همه پاسخ را می‌دانستند.

***

در مسجد ولوله‌ای بود، هیچ یک از بچه‌ها آرام و قرار نداشتند؛ حرف حمله دشمن بود؛ حرف دفاع از دین و کشور؛ حرف استقلال و عزت ایران.

آن شب خواب به چشم‌های فرهاد هم نیامد؛ مثل همه بچه‌های بسیج.

فردا صبح راهی شد؛ در حالی که باز هم چشمانش را از مادر می‌دزدید؛ این بار نه از خجالت که برای ندیدن اشک مادر؛ اشکی که در چشمان سیاه مادر غوغا می‌کرد؛ یک هفته بیشتر از خواستگاری نگذشته بود.

برای فاطمه یادداشتی نوشت که چونان امانتی گرانقدر به مادر سپرد. پس در آغوش او آرام گرفت؛ هر دو دل به خدا سپردند؛ از زیر قرآن رد شد و همچنان که می‌رفت، صدای آب را از پشت سر شنید.

***

هنوز مادر آن آخرین وداع را به خاطر دارد؛ هرچند که فرهاد دیگر برنگشت؛ همرزمانش گفتند آتش دشمن سنگین بود و جنازه‌هایی در معرکه به جای ماند؛ بعد هم دیگر کسی چیزی از او نیافت.

حالا مادر موهایش سپید شده و قدش خمیده و چشمانش کم‌سو؛ اما خاطره‌ها خوب در ذهنش بیدار مانده‌اند. هنوز گاهی در اتاق فرهاد می‌نشیند؛ اتاقی که همان‌طور مرتب نگاهش داشته؛ اتاقی که به عشق فرهاد هنوز جارو می‌زند و گرد و غبارش را می‌گیرد؛ می‌رود کنار پنجره یا لب تخت می‌نشیند و خاطره‌هایش را مرور می‌کند؛ گاهی می‌خندد؛ گاهی بهاری می‌شود و پاره‌ای اوقات چشمش به جایی مات.

او حالا با عشق فرهاد روزگار می‌گذراند؛ فاطمه هم ‌گاهی با دخترش به او سر می‌زند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها