در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لحظهای از این کتاب را از ترجمه خواندنی نجف دریابندری میخوانیم: پرنده کوچکی از شمال به سوی قایق آمد. چلی بود و خیلی پایین روی آب پرواز میکرد. پیرمرد دیده بود که پرنده خیلی خسته است.
پرنده به پاشنه قایق رسید و نشست. سپس دور سر پیرمرد پرید و روی ریسمان نشست که برایش راحتتر بود.
پیرمرد از پرنده پرسید: «تو چند سال داری؟ سفر اولته؟»
پیرمرد که حرف زد به او نگریست. آنقدر خسته بود که ریسمان را هم دید نزد و همچنان که پنجههای ظریفش ریسمان را گرفته بود روی آن خم و راست شد.
پیرمرد به او گفت: «ریسمون محکمه خیلی هم محکمه. دیشب که باد نبود تو چرا اینقدر خستهای؟ مرغا هم دیگه اون مرغای قدیم نیستن.»
به عقابها اندیشید که به دریا میآیند تا آنها را پیدا کنند. اما در این باره چیزی به چلی نگفت. چون به هر حال پرنده زبان او را نمیفهمید و خودش بزودی درمییافت که عقاب چگونه چیزی است.
گفت: «مرغک خوب خستگی در کن، بعد هم مثل باقی آدما و مرغا و ماهیها برو دنبال روزیت.»
حرف زدن به او دل میداد چون که شب پشتش کرخت شده بود و حالا به راستی درد میکرد.
گفت: «مرغک اگه خواستی خونه من بمونی بمون. میبخشی نمیتونم شراع را بکشم به این باد ملایمی که داره میاد ببرمت بندر. مهمون دارم...»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: