پلیس اعلام کرد؛
هنوز هم اما بسیاری از جوانان اردبیل شهیدگاه را نمی شناسند و از گذشته پرافتخار آن اطلاعی ندارند در حالی که وقتی در محاورههایشان صحبت از شجاعت و تفاخر میشود، شاه جنگ چالدران را به اجداد خود نسبت میدهند و با افتخار از آن یاد میکنند و این در حالی است که امروز کسی بر مزار شهدای چالدران در شهیدگاه نمیآید. سنگهای قبری این سو و آن سو پراکندهاند که به قول موزهدار آنجا سنگ قبر شهدای چالدران است. از سال 1321 که این مکان به یک گورستان عمومی تبدیل شد، دیگر همه چیز به هم ریخت، در حالی که میشد با سنگهای مرمرینی که در انبار موزه شیخ قرار دارد، گورستان نمادینی از دلاوران آن جنگ بزرگ ساخت.
دشت چالدران در شمال غربی خوی و 20 فرسنگی تبریز قرار دارد و از توابع چخور سعد است. رود قره آینه از یک سوی آن رو به شمال جاری است و به رود ماکو میریزد. رود زیوه از شمال بهجنوب دشت میرود تا به آقچای بپیوندد. سحرگاه روز چهارشنبه دوم رجب 920 قمری، این دشت شاهد یکی از خونینترین و بهیادماندنیترین جنگهای بین ایران و عثمانی بود. در یک سو سپاهیان عثمانی صف کشیده بودند با قدمت 200 ساله، سلسلهای که سلطان سلیم وارث آن بود و در مقابل سلسله جوان صفویه قرار داشتند که عمر حکومتشان از بدو تاسیس تا آن زمان 16 سال بیشتر نبود. امپراتوری عثمانی که قدرت بلامنازع زمان بود از تمام سرزمینهای تحت سلطهاش در اروپا و عثمانی 120 هزار سپاهی گرد آورده بود و شاه اسماعیل با 20 هزار سرباز قزلباش در مقابل آن سپاه انبوه صفآرایی کرده بودند. از زمان انقراض تیموریان تا تاسیس صفویان هیچ حکومت واحدی در ایران وجود نداشت.
پیکر این سرزمین کهن، پاره پاره شده بود و در آتش جنگهای داخلی و تهدید خارجی ایام اسفباری را طی میکرد. ایجاد وحدت سیاسی به مثابه ضرورتی تاریخی بود که صفویان آن را به انجام رسانده بودند. وجود یک حکومت واحد و شیعه مذهب برای امپراتوری سنی مذهب عثمانی قابل تحمل نبود، این امپراتوری که توانسته بود بخش عظیمی از اروپا و آفریقا را تحت سلطه خود درآورد برای تسلط بر شرق آسیا ناگزیر از فتح ایران بود. رویارویی دو کشور در چالدران به درگیری شیعیان ساکن عثمانی نیز مربوط میشد. شیعیان ساکن آسیای صغیر که در آناتولی میزیستند؛ هوادار و دوست صفویان بودند. شاه قلی، رهبر شیعیان آناتولی به واسطه سختگیریهای حاکمان ترک تصمیم گرفت با مریدان خود به ایران بیاید. در راه آمدن به واسطه خشونت عثمانیها، آنها نیز به تاراج بعضی شهرها و کشتن مخالفان خود پرداختند. سلطان بایزید لشکری را برای سرکوب آنها فرستاد. عدهای که از دست سپاه سلطان جان به در بردند، وارد ایران شدند.
شاه اسماعیل برای این که به سلطان سلیم عثمانی نشان دهد دخالتی در این کار نداشته، گروهی از مهاجران را به دلیل تاراج کاروانهای ایرانی در تبریز مجازات کرد و برخی از مهاجران نیز به ارتش او ملحق شدند.
بعد از سلطان بایزید، فرزندش سلطان سلیم به جای پدر نشست. او برای نشان دادن قدرت خود به حکومت صفوی، دو اقدام انجام داد. اولین اقدام او نابودی کوچنشینان شیعی آناتولی بود که هریک به منزله کشوری مستقل محسوب میشدند. اما برای نابودی آنها تنها حکم سلطان کافی نبود. دوم علمای اهل تسنن را در استانبول گرد آورد که پس از مشورت فتوا دادند که آنچه شعیه مذهبان میگویند کفر است و جهاد با کافران ضرورت دارد و ثواب کشتن یک نفر شیعه بیش از 70 عیسوی است. کاملا مشخص است که در سایه قدرت سلطان و فتوای عالمان مذهبی، نه تنها مانعی برای قتلعام شیعیان وجود نداشت که موجهتر هم شناخته میشد. به این ترتیب عمل شاهقلی به زیان شیعیان ساکن در سرزمین عثمانی بود و آنها را گرفتار یکی از هولناکترین قتلعامهای مذهبی تاریخ کرد. دومین اقدام سلطان سلیم قطع رابطه قلمرو صفوی از سمت غرب و شرق بود. او در سمت غرب به تقویت کردها پرداخت. کردها که در آن زمان از سواران قزلباش دل خوشی نداشتند، پیشنهاد دولت صفوی برای دوستی را نپذیرفتند.
سلطان سلیم از شرق هم سیاست تحریک و تقویت عبدالله خان ازبک، پسر ارشد شیبک خان را در دستور کار خود قرار داد. تصمیم او این بود که ازبکها با حملات پیاپی حکومت شاه اسماعیل را مورد آزار و اذیت قرار داده و او را مشغول دارند.
سلطان سلیم با آگاهی از مشکلات داخلی ایران، 19 شهریور سال 920 قمری در شهر «ادرنه» مجلس مشاورهای از سران، اعیان و علمای دین تشکیل داد و ابتدا درباره دولت شیعه مذهب صفوی و خطراتی که به خاطر اشاعه تفکر شیعه متوجه مذهب سنی است، سخن گفت و جنگ و جهاد را از وظایف دینی خویش و عامه مسلمانان برشمرد و سرانجام اعلام کرد که به خاطر دین مبین تصمیم به جنگ با ایران گرفته است.
او با اتکا به قدرت سران و اعیان و فتوای علما، دستور آغاز جنگ با ایران و فرمان جمعآوری نیرو را صادر کرد و به این ترتیب بود که دو سپاه آن شب در دشت چالدران خیمه زدند تا فرداروز آن نبرد خونین را آغاز کنند.
آن شب خان محمد استاجلو و نور علی خلیفه و بعضی دیگر از سرداران که از روش نظامی و ترتیب سپاه عثمانی در میدان جنگ آگاه بودند به شاه اسماعیل پیشنهاد کردند که شب هنگام اجازه دهد پیش از آن که سپاهیان دشمن در دشت چالدران مستقر شوند و توپخانه و تفنگچیان خود را مرتب و آماده تیراندازی کنند بر ایشان حمله برند ولی دورمیش خان رئیس طایفه شاملو با این پیشنهاد مخالفت کرد و چنین کاری را خلاف مردانگی دانست. شاه اسماعیل نیز رأی او را پسندید و گفت: (من حرامی قافله نیستم. هرچه مقدر الهی است می شود.) سحرگاه آن روز قوای عثمانی سراسر تپهای را که در مغرب دشت چالدران قرار داشت اشغال کرد. نبرد آغاز شد و دشت سبز را خون سرخ فرا گرفت.
شاه اسماعیل که فرماندهی جناح راست را به عهده داشت در مدتی کوتاه سپاهیان دشمن را تار و مار کرد و منتظر ماند تا خان محمد استاجلو به او بپیوندد؛ انتظاری که بینتیجه بود، چرا که شلیک گلوله های توپ (ینی چریها) قزلباشهای دلاور را که جز شمشیر و گرز سلاحی نداشتند به خاک و خون میافکند.
شاه اسماعیل که مرگ حسین بیگالله و جمعی از همراهانش را بر اثر شلیک توپ دید با خشم تمام خود را به میان ارابهها رساند و با یک ضربت شمشیر توپها را قطع و با تبرزین به نخستین توپی که رسید چنان ضربه ای زد که به میزان 4 انگشت از 4 طرف شکافته شد. (لوله توپ مذکور با دهانه شکاف خورده تا دوران اول انقلاب روسیه در تفلیس دیده می شد و روسها دور آن را با زنجیر محصور کرده بودند.) غروب که فرا رسید، تمامی دشت چالدران مملو از جنازه دلاوران قزلباش و سپاهیان عثمانی بود. شاه صفوی اما همچنان با شجاعت میجنگید و چند صد قزلباش دور او را گرفته بودند تا از گزند دشمن مصون بماند. شاه مجروح شد و اسبش در گل نشست و بر زمین غلتید.
دستهای از سواران ترک برای کشتن او پیش تاختند ولی میرزا سلطان علی افشار از سران قزلباش به مدافعه برخاست و خود را شاه معرفی کرد و ترکان عثمانی به گمان این که او براستی پادشاه ایران است، دستگیرش کردند و زنده نزد سلطان سلیم بردند.
در همان حال یکی از همراهان شاه اسماعیل از فرصت استفاده کرد و اسبش را به او داد اما شاه صفوی حاضر نبود میدان را ترک کند. دیگر جز 300 سوار قزلباش کسی دور و بر او نبود. سرداران قزلباش اصرار کردند که شاه باید میدان را ترک کند اما او نمیپذیرفت تا این که سرداری گفت: (تا تو باشی ایران خواهد بود و قزلباش نیز) و به اینگونه او مجبور شد میدان را ترک کند.
چالدران در آیینه تاریخ
جنگ چالدران به پایان رسید. مردان بزرگ بسیاری بر خاک افتادند و خاک پیر این کهندژ تاریخ را باز هم خون سرخ دلاورانی دیگر آبیاری کرد. عثمانی گرچه در نگاه اول در چالدران به پیروزی رسید اما دلاوری قزلباشها به گونهای بود که تاریخنویسان عثمانی در بیان دهشتهای این روز گفتهاند که چالدران یکی از تاریکترین روزهای تاریخ عثمانی بود و برخی آن را «روز فنا» نامیدهاند. صفویان که به نیروی شمشیر میجنگیدند، سلطان ترک را در سرزمینش به روسیاهی کشاندند، چرا که سلطان سلیم در نزدیکی چالدران نامه ای به شاه اسماعیل نوشت و گفت ـ که از توپ و تفنگ استفاده نخواهد کرد- چرا که شاه اسماعیل به او پیغام داده بود: اگر راستی دعوی مردی و مردانگی دارید با شمشیر و نیزه مردانه به میدان پیکار درآیید تا آن گاه پدید آید که نامرد و مرد کیست.
در وصف شجاعت ایرانیان مؤلف «احسن التواریخ» می نویسد: «همه شیر صولت، ببر هیات، پیل شوکت که جبال از مباهات ایشان میگداخت و آسمان از صلابت ایشان سپر میانداخت».
منابع ترکان عثمانی نیز به این امر اعتراف کردهاند. نویسنده «مشتاق آلعثمان» قوم قزلباش را بر اثر دلاوری در هنگامه ستیز دیوانه و مجنون شناخته و برای برابری و پیکار با قزلباشها همدستی همه اهل ملل را ضروری میپندارد. اما با تمامی این اوصاف پیروز واقعی در چالدران، اروپای عیسوی بود، زیرا دلمشغولی عثمانیان به جنگ با ایرانیان ارکان قدرت امپراتوری عثمانی را متزلزل ساخت و آنان را از پیشروی در اروپا بازنگهداشت و اروپاییان به دلیل توجه دولت عثمانی به مرزهای شرقیاش آسوده خاطر شدند. به این ترتیب خصومت دو کشور مسلمان، سودش به اروپا رسید.
منابع:
1ـ شرح جنگها و تاریخ زندگی شاه اسماعیل صفوی، رحیمزاده صفوی، به کوشش یوسف پورصفوی، نشر خیام، تهران 1341، صفحه 345
2ـ تاریخ امپراتوری عثمانی،کریسی لندن 1870، صفحه171
3ـ احسن التواریخ، حسن بیگ روملو، به تصحیح دکتر عبدالحسن نوائی،انتشارات بابک، تهران1357،صفحه 191
پلیس اعلام کرد؛
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟