دگرگونی زندگی با یک حادثه

ناگهان مغازه آتش گرفت

گاهی وقت‌ها یک حادثه زندگی انسان را دستخوش تغییر می‌کند و او را در مسیری قرار می‌دهد که هرگز پیش‌بینی‌اش را نمی‌کرد. رضاـ هـ مردی 43 ساله است که به خاطر یک حادثه به زندان افتاد و برای حدود 2 سال از آرزوها و اهدافش فاصله گرفت ولی پس از آزادی سعی کرد دوباره راهش را ادامه بدهد.
کد خبر: ۳۵۳۶۹۸

طبیعتا قبل از هر‌چیز ‌بهتر‌است بگویی برای چه به زندان افتادی؟

من در یکی از شهرهای شمالی مکانیک بودم (اسمش را نمی‌گویم چون شهرمان کوچک است و نمی‌خواهم کسانی که از این ماجرا بی‌خبر هستند با کمی پرس‌و جو مرا شناسایی کنند)، مغازه‌ای اجاره کرده بودم و کار و کسب نسبتا خوبی داشتم. مکانیکی را از بچگی از پدرم یاد گرفته بودم و در کارم مهارت زیادی یافتم. آن زمان 25 سال داشتم و مادرم برایم دختری را نشان کرده و قرارهای اولیه را هم گذاشته بود تا سر وسامان بگیرم اما یک روز به خاطر بی‌احتیاطی‌ام یکی از ماشین‌ها آتش گرفت و چون کنارش یک گالن بنزین و یک گالن روغن قرار داشت سه ماشین دیگر هم در آتش سوخت و مغازه هم بشدت خسارت دید یعنی تقریبا ویران شده بود. آنهایی که در این ماجرا ضرر کرده بودند، پولشان را می‌خواستند و سرمایه من آنقدر نبود و برای همین به زندان افتادم.

چطور آزاد شدی؟

همان اول کار با پس‌اندازی که برای تشکیل خانواده جمع کرده بودم، رضایت صاحب یکی از ماشین‌ها را گرفتم، البته باز هم کمی پول داشتم که پدرم هم ملبغی روی آن گذاشت و شاکی دوم هم رضایت داد. صاحب مغازه و مالکان 2 خودروی دیگر هم پولشان را می‌خواستند که من از عهده آنها دیگر برنمی‌آمدم. تا این که سربازی برادرم تمام شد و گفت خودش یک تنه مغازه را تعمیر می‌کند. صاحب آنجا می‌گفت کرایه این مدتی را هم که مغازه‌اش خالی بوده، باید بدهم من که می‌دانستم آن مغازه تنها سرمایه اوست مخالفتی نکردم، برادرم 2 ماهه آنجا را تعمیر کرد و رضایت این شاکی را هم گرفتم. 2 مالباخته دیگر هم هر کدام‌شان نیمی از پولشان را گرفتند و رضایت دادند، البته همان مبلغ را هم برادرم از یکی از فرماندهانش در دوران سربازی قرض گرفت. من در مجموع یک سال و 8 ماه زندان بودم.

پس وقتی آزاد شدی حسابی بدهکار بودی.

از صاحب مغازه قبلی خواستم باز هم آنجا را به من اجاره بدهد تا بدهی‌هایم را بپردازم اما قبول نکرد، برای همین مدتی دنبال کار گشتم تا این که در یک تعمیرگاه در شهر دیگری مشغول شدم. این بار کارگر بودم و درآمدم ناچیز ولی به هر حال چاره‌ای نداشتم باید دینم را ادا می‌کردم. هر چه درمی‌آوردم برای بدهی‌هایم کنار می‌گذاشتم تا این که یک مشتری به دادم رسید، او تاکسی داشت و ماشینش را گاهی برای تعمیر به مغازه محل کار من می‌آورد ما تقریبا با هم دوست شده بودیم. او تصمیم گرفته بود برای کار به یونان برود برای همین بعد از گرفتن سفته و ضمانت تاکسی را به من داد تا در نبودش با آن کار کنم و البته سهم او را هم به خانواده‌اش بدهم. من شب‌ها و صبح‌های زود مسافرکشی می‌کردم.یک سال طول کشید تا با همه تسویه حساب کردم، آن مرد هم درست زمانی به ایران برگشت که من دیگر بدهکار نبودم.

راستی از ماجرای ازدواجت نگفتی آن دختری که مادرت برایت نشان کرده بود، چه شد؟

-همه چیز به هم خورد. خانواده دختر کاملا حق داشتند و نمی‌توانستند منتظر بمانند تا من آزاد شوم البته انها می‌دانستند من خلافکار و مجرم نیستم ولی انتظار هم برایشان تقریبا ناممکن بود بویژه آن‌که دخترشان خواستگاران دیگری هم داشت.

پس کی ازدواج کردی؟

32 سالم بود که مادرم دوباره برایم آستین بالا زد و این بار خواهرزاده‌اش را برایم نشان کرد. همسرم زن خوب و مهربانی است من آن موقع باز هم در یک تعمیرگاه کارگر بودم و از خودم مغازه نداشتم. خانه‌مان هم اجاره‌ای، کوچک و قدیمی‌ساز بود ولی او هیچ وقت به من اعتراض نکرد بلکه همیشه همراه و در کنارم بود تا این که بالاخره بعد 5 سال زندگی مشترک توانستم از یک موسسه خصوصی وام بگیرم و با پس‌انداز خودم و البته کمک پدر همسرم یک تعمیرگاه بخرم، البته نه در شهر. مغازه‌ام بین جاده‌ای است و مشتریانم گذری ولی خدا را شکر در این مدت هیچ وقت لنگ نمانده‌ام و الان 2 کارگر دارم که برایم کار می‌کنند.

بچه هم داری؟

یک پسر و 2 دختر. من داستان زندگی‌ام را برایشان تعریف کرده‌ام تا بدانند هیچ چیز آسان به دست نمی‌آید. من برای این که به اینجا برسم، خیلی سختی کشیدم اما الان از خودم راضی هستم و این حس از هر چیز دیگری برایم باارزش‌تر است.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها