نگاهی به دور و برش انداخت. کلی کاغذ روی هم تلنبار شده بود. چند بار چشمهایش را مالید، باز هم درست نمیدید.
نوشتهها همه جلوی چشمهایش اینور و آنور میشدند.
چند وقتی میشد که وضعیت همین بود.
سردردها تمامی نداشت و او را ترسانده بود.
شاید ...
فکرهای منفی را از خود دور کرد و به کارش ادامه داد.
امروز
- نه.
- این چطور؟
- نه.
- این یکی؟
باز هم سرش را با ناراحتی تکان داد.
چقدر غصهدار شد.
هیچ کدام از علامتها برایش معنا نداشت.
فقط بالاییها کمی بهتر بودند و به او نزدیکتر.
با ناراحتی از اتاق بیرون آمد و منتظر کارهای بعدی شد.
فردا
عجب روزی بود.
دوست داشت همه جا برود و همه نوشتههای روی دیوارها، تابلوهای تبلیغاتی و حتی آگهیهایی را که روی زمین زیر پا افتاده بودند، بخواند.
عجب حس قشنگی داشت.
نگاهی به آسمان کرد، حتی ابرهای درهم و برهم، امروز زیباتر شده بودند. عینک جدیدش را باز هم روی چشمهایش جابهجا کرد.
دنیای جدیدش شروع شده بود.
بهاره سدیری
معاون شهربانی که جانب مردم را گرفت
مهدی پاشازاده در گفتوگو با «جامجم»:
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
رئیس سازمان حفاظت محیطزیست در گفتوگوی تفصیلی با جامجم آنلاین: