دنیای جدید

کد خبر: ۳۵۰۵۹۹

نگاهی به دور و برش انداخت. کلی کاغذ روی هم تلنبار شده بود. چند بار چشم‌هایش را مالید، باز هم درست نمی‌دید.

نوشته‌ها همه جلوی چشم‌هایش این‌ور و آن‌ور می‌شدند.

چند وقتی می‌شد که وضعیت همین بود.

سردردها تمامی نداشت و او را ترسانده بود.

شاید ...

فکرهای منفی را از خود دور کرد و به کارش ادامه داد.

امروز

- نه.

- این چطور؟

- نه.

- این یکی؟

باز هم سرش را با ناراحتی تکان داد.

چقدر غصه‌دار شد.

هیچ کدام از علامت‌ها برایش معنا نداشت.

فقط بالایی‌ها کمی بهتر بودند و به او نزدیک‌تر.

با ناراحتی از اتاق بیرون آمد و منتظر کارهای بعدی شد.

فردا

عجب روزی بود.

دوست داشت همه جا برود و همه نوشته‌های روی دیوارها‌، تابلوهای تبلیغاتی و حتی آگهی‌هایی را که روی زمین زیر پا افتاده بودند، بخواند.

عجب حس قشنگی داشت.

نگاهی به آسمان کرد، حتی ابرهای درهم و برهم، امروز زیباتر شده بودند. عینک جدیدش را باز هم روی چشم‌هایش جابه‌جا کرد.

دنیای جدیدش شروع شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها