داستان زندگی زنی که زندان را تجربه کرده است

هیچ‌وقت روحیه‌ام را از‌ دست ندادم

43 سال داشت و وقتی از گذشته تلخ و پررنجش تعریف می‌کند، از روحیه بالا و انگیزه زیاد او برای ادامه زندگی تعجب می‌کنی. نامش فریباست و در یک آشپزخانه کار می‌کند. او 3 سال از عمرش را پشت میله‌های زندان گذراند و آخرین بار وقتی آزاد شد، تصمیم گرفت دیگر سراغ خلاف نرود و بکوشد تا زندگی سالم و آرامی داشته باشد. فریبا می‌گوید: بعد از این که دیپلم گرفتم با پسری دوست شدم که هم‌محلی‌مان بود. اوایل به او به چشم یک مزاحم نگاه می‌کردم ولی کم‌کم رابطه‌مان جدی شد و تصمیم به ازدواج گرفتم.
کد خبر: ۳۴۹۴۹۳

آن زمان در اسفراین زندگی می‌کردیم و پدرم وقتی از ماجرا باخبر شد برای این که تمام شهر مطلع نشوند و به قول خودش آبرویش به خطر نیفتد، ترتیبی داد که من و تیمور هر چه زودتر با هم ازدواج کنیم.

فریبا در شرایطی پای سفره عقد نشست که هنوز شناخت کافی از شوهرش نداشت و معنی و مفهوم زندگی مشترک را نیز بخوبی درک نمی‌کرد. او توضیح می‌دهد: من در واقع اسیر برخی احساسات دوران نوجوانی بودم، ولی به هر حال آن زمان کسی نبود که مرا نصیحت و راهنمایی کند و من و تیمور زندگی‌مان را با حداقل امکانات شروع کردیم. آن اوایل همه چیز معمولی بود، نه خوب و نه بد و کم‌کم قصر رویاهایم ویران شد.

تیمور در یک نانوایی کار می‌کرد اما اخراجش کردند. چرایش را نفهمیدم اما بعد از آن کسی به شوهرم شغل نداد و بعد از مدتی فهمیدم همسرم از محل کار سابقش دزدی کرده است. وقتی با او سر این موضوع صحبت کردم دعوای سختی ‌به‌راه انداخت و مرا به باد کتک گرفت.

بعد از آن رابطه فریبا و تیمور هرگز به شرایط عادی و طبیعی برنگشت تا این که زن جوان 2‌سال بعد از ازدواج در یک دعوای خانوادگی با چاقو ضربه‌ای به شوهرش زد که به جراحت او و زندانی شدن خودش منجر شد. زن میانسال توضیح می‌دهد: من در زندان بودم که حکم طلاق صادر شد. بعد از آزادی به پیشنهاد دخترخاله‌ام راهی شیراز شدم و با او زندگی می‌کردم. بعد از مدت کوتاهی فهمیدم او در کار تهیه و فروش مشروبات الکلی است. دخترخاله‌ام مرا هم آلوده کرد و بعد از مدتی باز هم به زندان افتادم و 2 سال در حبس ماندم.

فریبا در روزهای زندان به‌ نتیجه رسید راهی را که برای زندگی‌اش انتخاب کرده، اشتباه و نادرست است. او می‌گوید: پیش خودم گفتم تا کی می‌خواهی در زندان بمانی و مثل آدم‌های بدبخت زندگی کنی. در همان زندان تصمیم گرفتم برای رفتن به دانشگاه تلاش کنم. کمی پول داشتم و وقتی آزاد شدم با همان پس‌انداز کم و در عوض روحیه زیاد برای ادامه تحصیل تلاش کردم. آن روزها در خانه برادرم در اصفهان زندگی می‌کردم چون پدرم از آبرویش می‌ترسید و ترجیح می‌داد از او دور باشم. بالاخره در دانشگاه قبول شدم و به رشت رفتم.

روزهای دانشجویی برای فریبا سخت بود. او پول زیادی نداشت اما هنوز پر از انرژی و روحیه بود. بعد از این که مدرک کارشناسی ادبیات فارسی را گرفت، سعی کرد در مدارس تدریس کند اما سوءسابقه مانع او شد. فریبا ادامه می‌دهد: به تهران آمدم و بعد از کمی جستجو در یک رستوران کار پیدا کردم. البته این شغل برایم فقط یک سال دوام داشت. 31 ساله بودم که ازدواج کردم. شوهرم، آرین لیسانس حسابداری دارد و در یک شرکت کار می‌کند.

او بهترین مشوق من در زندگی بود و مرا مجاب کرد بار دیگر دنبال کار بگردم. این دفعه در یک مانتوفروشی مشغول شدم. از این که نمی‌توانستم از تحصیلاتم و رشته‌ام استفاده کنم، ناراحت بودم اما چاره‌ای نداشتم.

فریبا 2 سال بعد از ازدواج با آرین بچه‌دار شد و ترجیح داد برای مراقبت از فرزندش در خانه بماند. او تا 3 سال قبل که پسرش به سن مدرسه رسید، اشتغال را فراموش کرد اما از آن زمان دوباره در یک مرکز تهیه غذا کار می‌کند و امیدوار است که روزی خودش بتواند صاحب یک آشپزخانه شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها