در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهناز عالمی چه عجب! ما که نفهمیدیم تو چرا برای آن اتاق دلتنگ شده بودی، مگر درس شما تمام شده؟ به هر حال از این که هدفهای بزرگ بزرگ برای خودت تعریف کردی، کلی خوشحال شدیم. فکر کنم یکی دو سال دیگر باید تو را خانم دکتری چیزی صدا کنیم، نه؟
به به ببین کی اینجاست. داش مجید خزایی؟ استاد بعد 30 سال نامه دادی اونم 2 خط؟ خب یک حالی، یک احوالی، ما هم دل داریم آخر برادر. ای بابا...
گلادیاتور، نامهات رسید. راستش ما هم نمیدانیم آن شعر برای کیست اما از این که با اندکی دخل و تصرف تبدیلش کرده بودی به شعری برای کافه کاغذی بسیار متشکریم. در مورد سایز عکسها هم... آخی خیلی وقت بود کسی در اینباره به ما چیزی نگفته بود، باید عرض کنم که نمیشود از آن کوچکتر چاپ کنیم. چون نمیشود سر تا سر صفحه یک روزنامه فقط نوشته باشد. هم از نظر حرفهای درست نیست و هم چشم و چار برای کسی نمیماند. باز هم برایمان نامه بنویس. تند تند و مدام.
سارا خانم نامهات را خواندم و کلی لب و لوچهام آویزان شد. البته حالا بیخیال، اوضاع به آن بدیها هم که تو گفتی نیست بابا... یعنی هست ولی خب... یعنی میگوییم... ای بابا... غم و غصه رو بردار بذار تو گنجه در دار، بخند به ریش دنیا که زندگی 2 روزه... این شعری که خواندیم از نمایشنامه «به من میگن مک کنا» است که زندهیاد هوشنگ حسامی ترجمهاش کرده و من هر وقت حالم خراب میشه این شعر رو واسه خودم میخونم. جواب نمیده ولی از هیچی هم بهتره. باز هم اگر دوست داشتی برایمان نامه بنویس.
جواد الممالک نامهات تازه الان به دست ما رسیده است. عید شما هم مبارک! فیالواقع خودمان هم چشمهایمان گرد شده است... میبینم که چپ و راست برای ما خواب میبینی. نامههای قبلیات دستمان نرسید و نمیدانیم ماجرای آن یکی خوابها چیست. اگر شد برایمان بنویس. اما درباره آن نامهای که گفته بودی چرا همهاش از کنکور مینویسی و این حرفها، داداش ما خودمان زخم خوردهایم. ما خودمان فغانمان درآمده، اشک در چشمهایمان حلقه زده و حالمان بد شده، حالا تو به ما میتوپی که از این همه نوشتن درباره کنکور چه هدفی داریم؟ به ما چرا میگویی؟ به بقیه بگو. بعد هم بالاخره این ضمیمه و این صفحه مختص نسل جوان است. نسل جوان هم که کنکور بلای جانش. ولی به تو هم حق میدهیم اما نمیدانیم چه کنیم که سایه این کنکور لعنتی از سر این کافه کوتاه شود.
بهبه مارمولک قرمز! چه عجب، چه حال، چه احوال. کلی از دست شعری که نوشته بودی، خندیدیم. خیلی خوب بود. گفتی دفعه دیگر یا به عنوان دانشجوی روانشناسی برایت نامه مینویسیم یا به عنوان خدای ناکرده بیمار روانی... البته نامه دومت هم رسید. رتبهات شده 17 هزار؟ بیخیال بابا بالاخره یک جایی قبول میشوی، غصه نخوریها! فدای سرت... این جملهات را چاپ میکنیم که نوشتی پرسپولیس چه ببازی چه ببری عاشقتم... یاد بگیرید ببینید بچه چه روحیهای دارد؟ عین خیالش هم نیست. آفرین... آفرین...
تنهای تنها از اصفهان هم خواسته که برایش دعا کنید تا مریضش از بستر بیماری بلند شود و برود سر خانه و زندگیاش. حالا که ماه رمضان هم هست همه سر سفره افطار برایش دعا کنید تا خدا هر چه زودتر شفای عاجل بدهد.
ما هم که کارهای نیستیم ولی باز در کمال اعتماد به نفس ـ شما بخوان پررویی ـ دعا میکنیم.
ستاره 27 ساله از خوزستان، اولا که از دیدن و خواندن نامهات خیلی خوشحال شدیم و ما هم کلی نوستالژیمان گل کرد. دوما بین همه آن نامههایی که گفتی، اتفاقا نامه تو کلی حال و هوای ما را عوض کرد و این خیلی خوب است. چه خوب که توانستهای کار و زندگیات را سر و سامان بدهی. کلی خوشحال شدیم. آن ماجرای کودکی و بخصوص تلویزیون سیاه و سفید هم نزدیک بود که اشکمان را دربیاورد، چون خودمان هم از آن تلویزیونها داشتیم و خیلی هم دوستش میداشتیم. به هر حال از نامه خیلی خوبت ممنون.
ای نورا خانمی که این دفعه برایمان نامه نوشتهای و چقدر کار خوبی کردهای. ما که همین جور هی نامهات را خواندیم و هی غش و ریسه رفتیم ناجور. از دست تو و این کتابی حرف زدنت بخصوص. اصلا میخواهی حقوقی، پورسانتی چیزی بدهیم که تو بیشتر برای ما نامه بنویسی؟ مراتب تشکرت از عرشیا شفیعیون هم همین جا ابلاغ میشود. راست میگویی تولد همتا دختر خاله ات است؟ خب همتا خانم بدان و آگاه باش که هم نورا و هم ما تولدت را داریم تبریک میگوییم. فردا نگویی نگفتی. این از این. منتظر نامههای بعدیات هم هستیم.
خب، اهالی کافه کاغذی، این هفته با دیدن این نامهها کلی دلمان خوش شد و اخلاقمان، اخلاق آدمیزاد. باز هم از این کارها برایمان بکنید. حالا آنهایی که ایمیل میدهند، شاکی نشوند ما همه را دوست داریم... یاه یاه یاه... خلاصه آقاجان به هر وسیله و هر طریقی که شده برای ما نامه بفرستید. با کفتر، با پست، با ایمیل... صفحه هم که دیگر ترکید هیچ کس هم نمیگوید بسه! دیگر حرف نزن. البته خودمان میدانیم که چون خیلی شیرین زبانیم هیچ کس به ما از این حرفها نمیزند ولی خب، شکسته نفسی فرموده خودمان به خودمان میگوییم بسه... نه به جان خودمان اصرار هم کنید فایده ندارید دیگر حرف نمیزنیم... البته نه که حرفی برای گفتن نداشته باشیم، حرف که همیشه هست ولی خب، اصرار هم حد و اندازه داره... هی اصرار... اصرار... به هر حال ما هم معذوریت داریم... بله؟ نمیشود؟ باید حرف بزنیم؟ ای بابا... خیلی خب، پس حرف میزنیم: تا هفته بعد عزت همگی زیاد! یاه یاه یاه...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: