در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او زنی 32ساله است که 10 سال قبل در اوج جوانی به جای لذت بردن از زندگی مجبور شد در بند نسوان دوران محکومیتش را سپری کند. او قبل از این که به روزهای زندان برود و آن ایام را در خاطراتش جستجو کند به گذشتهای دورتر میرود و میگوید: 15 سالم بود که پدرم مرا مجبور کرد ازدواج کنم آن زمان مدرسه میرفتم و اتفاقا درسم هم خوب بود. من هیچ گاه نمیتوانستم برای مطالعه وقت زیادی بگذارم و همین که پدرم اجازه میداد مدرسه بروم، باید خدا را شکر میکردم. پدرم شغل مناسبی نداشت و در حوالی میدان آزادی دستفروشی میکرد.
پدر فهیمه ساندویچفروش دورهگرد بود و تنها دختر و همسرش مجبور بودند برای او ساندویچ کالباس، تخممرغ و ماکارونی درست کنند. فهیمه توضیح میدهد: در خانه یا باید کارهای پدرم را انجام میدادم یا در شستشو و پختو پز به مادرم کمک میکردم. البته من 3 برادر هم دارم. آن زمان برادر بزرگترم در یک کارگاه آجرپزی کار میکرد، وسطی سرباز بود و آخری روزها کنار دست پدرم میایستاد و مراقب بود کسی مجانی ساندویچ نخورد یا پول نوشابهاش را حتما حساب کند.
شرایط خانوادگی فهمیه، او را از این که وقتش را به دلخواه خودش بگذراند منع میکرد اما بههرحال دختر نوجوان گلایهای نداشت تا این که پدرش به او خبر داد وقت رفتن به خانهبخت فرارسیده است. زن جوان میگوید: من بچه بودم و اصلا معنی شوهرداری را نمیفهمیدم حتی کوچکتر از آن بودم که مخالفت کنم، اصلا نفهمیدم چه شد که پای سفره عقد نشستم و دیگر کار از کار گذشته بود. ناچار مدرسه را رها کردم و به خانه مردی رفتم که خیلی زود دست خودش را رو کرد.فهیمه حتی دوست ندارد اسم شوهر سابقش را به زبان بیاورد و فقط اشارهای کوتاه میکند و میگوید: او معتاد، بیکار، بداخلاق، فحاش و ... بود خلاصه این که هر صفت بدی که برای یک انسان وجود دارد را میتوانستی در او پیدا کنی. ازدواج ما در شرایط عادی باید خیلی زود به طلاق منجر میشد اما پدرم حاضر نبود مرا به خانهاش راه بدهد و چارهای جز ماندن در کنار آن مرد نداشتم تا این که او خودش به سرش زد و گفت میخواهد مرا طلاق بدهد. ظاهرا دوستانش او را تشویق کرده بودند برای این که آزادی بیشتری داشته باشد و بتواند بیشتر خودش را در آن منجلاب غرق کند مرا طلاق بدهد. از یک طرف خوشحال بودم به خاطر اینکه از شر آن مرد خلاص میشدم و از طرفی ناراحت به این دلیل که نمیدانستم بعد از جدایی چه باید بکنم.
فهیمه آن زمان 19 ساله بود. او یک روز شناسنامه به دست به خانه پدرش برگشت اما برخورد بدی با او شد و به همین دلیل هم ترجیح داد برای همیشه آنجا را ترک کند. زن جوان ادامه میدهد: آوارگی مرا به خانه زنی کشاند که در کار دزدی بود. اینطور شد که پایم به زندان باز شد و 2 سال آنجا ماندم.
زن جوان روزهای زندان را سخت توصیف میکند اما توضیح بیشتری نمیدهد. او ادامه داستان زندگیاش را این طور تعریف میکند:در زندان دیپلم گرفتم و وقتی آزاد شدم در دانشگاه پیام نور قبول شدم، البته به این راحتی نبود من یک سال در خانه زنی به اسم نادره زندگی کردم که در زندان با او آشنا شده بودم. او هم سرگذشتی شبیه به من داشت و شوهرش مجبورش کرده بود مواد بفروشد، البته نادره زمانی که زندان بود مادرش را از دست داد و چون تنها فرزند بود، خانهای به او ارث رسید. در آن یک سال توانستم برای خودم در یک مانتوفروشی کار پیدا کنم. بعد از آن هم اتاقی برای خودم اجاره کردم.
فهیمه فصل اخیر زندگیاش را این طور توصیف میکند:لیسانس روانشناسی گرفتم و شغلم را به فروشندگی در مغازه اسباببازی تغییر دادم. آنجا با مردی آشنا شدم که همسرش فوت شده بود، او یک بچه 2 ساله داشت و سعی میکرد تا جایی که میتواند به او محبت کند برای همین زیاد به مغازه محل کار من میآمد و آشنایی ما به ازدواج منجر شد و حالا خودم مادر شدهام، البته فرزندخواندهام را هم خیلی دوست دارم و از بودن در کنار همسرم لذت میبرم و گذشتهام را فراموش کردهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: