گفتگوی چالشی ایادی با حسن کچل

من دیگه کچل نیستم

خب این هفته ایادی خان مشت بر دهان خورده دوباره یکی از همان جلسات نقد داستانش را برگزار کرده است. مشروح این نشست تقدیم می‌شود. خدا صبرتان بدهد.
کد خبر: ۳۴۷۵۳۲

ایادی: این هفته دوستان عزیز می‌خواهیم درباره یکی از داستان‌های فولکلوریک و معروف ایرانی صحبت کنیم. داستانی در مذمت تنبلی به نام حسن کچل.

حسن کچل: آقا درست صحبت کن.

ایادی: ببخشید؟ شما اومدی روی سن چیکار؟ برو آقا جون، برو اونجا روی اون صندلی‌ها بشین مزاحم نشو.

حسن کچل: اه؟ می‌خوای درباره من حرف بزنی، بعد من برم اونجا بشینم. نخیر جناب جای من همینجاست.

ایادی: ببخشید شما با این شلال شلال زلف کجاتون کچله؟

حسن کچل: منم همینو می‌گم.

ایادی: چی می‌گی؟

حسن کچل: می‌گم که من دیگه کچل نیستم. رفتم مو کاشتم، عین ماه. عمرا هیچ کس هم نمی‌تونه حدس بزنه که من کچلم.

ایادی: به حق چیزهای ندیده و نشنیده، آقا کجا رفتی مو کاشتی؟ تو رو خدا آدرسش رو به ما هم بده خب...

دیو سیاه: من خودم یه جای خیلی خوبی بلدم. بیا من بهت آدرس بدم. اونو ولش کن. اون صد تا چاقو بسازه یکیش دسته نداره.

ایادی: وای! اینو کی اینجا راه داده. تو چی می‌گی؟

دیو سیاه: چی دارم بگم؟ اومدم توی جلسه. مگه قصه حسن کچل رو نمی‌خوای نقد کنی؟

ایادی: آقا من نوکرتم. من اصلا می‌خوام این هفته در مورد سیندرلا صحبت کنم. بی‌خیال...

دیو سیاه: راجع به چی‌چی لا؟

حسن کچل: یعنی چی آقا مگه ما علاف و بیکاریم. مگه قرار نبود درباره قصه ما صحبت کنی؟ مارو از کار و زندگی انداختی حالا می‌گی می‌خوای درباره سیندرلا صحبت کنی؟

ایادی: تو ساکت شو، حالا نه که تو هم خیلی کار و زندگی داری؟ چیه؟ کار شرکت‌هات زمین مونده تنبل‌خان؟

دیو سیاه: بابا این دیگه تنبل نیست مثل تراکتور کار می‌کنه.

ایادی: نه...

حسن کچل: پس چی؟ با گوشت کیلویی 20 هزار تومن چه جوری می‌شه آدم بیکار باشه؟ تنبلی پیشه کنه؟ باید کار کرد داداش، کار.

دیو سیاه: تازه منم کار می‌کنم.

ایادی: چیکار؟

دیو سیاه: آجر می‌اندازم بالا.

ایادی: نه...

حسن کچل: چیه؟ تا آخر جلسه می‌خوای بشینی هی بگی نه ... نه...

ایادی: نه...

دیو سیاه: حالا یه چیزی بهش می‌گما.

ایادی: من نوکرتم داداش، تو قاطی نکن. الان حرف می‌زنم.

دیو سیاه: زود باش. درباره من زیاد صحبت کن.

ایادی آب دهانش را قورت می‌دهد: بله دوستان عزیز همان‌طور که می‌بینید این داستان درباره تنبلی و این حرف‌هاست. ولی از آنجا که شخصیت‌های اصلی داستان خودشان به اندازه کافی متنبه شده‌اند، بهتر است ما درباره یک داستان دیگر صحبت کنیم. داستانی که عجالتا در آن دیو و این جور چیزها نداشته باشد.

حسن کچل: بلندشو آقاجون. بلند شو تو جلسه برگزار کن نیستی.

ایادی: خیر... بنده از اینجا تکان نمی‌خورم آقا جان. مگه شهر هرته؟

دیو سیاه: بلند می‌شی خوبم بلند می‌شی.

حسن کچل: اون سیب‌ها رو می‌بینی؟ برو برشون دار بیار اینجا، بعد بقیه حرفات رو بزن.

ایادی: برو ... برو آقاجون. لااقل یه کلک دیگه بزن. بچه گیر آوردی مگه؟

حسن کچل: بلند شو برو اون سیب‌ها رو وردار بیار می‌گم. اه؟ کیلویی 4000 تومن پول سیب‌ها رو دادم. یارو گفت فرانسوی‌اند.

ایادی: اه؟ راست می‌گی‌ها! از این سیب سبزهاست. آخ من اینقدر دوست دارم...

حسن کچل: خب بلند شو برو بیار دیگه.

ایادی: نخیر نمی‌رم. تو خجالت نمی‌کشی سیب فرانسوی می‌خری؟ سیب گلاب‌های خودمون چشونه؟ همینه دیگه. هی می‌رین میوه خارجی می‌خرین بعد می‌گین چرا میوه از خارج وارد می‌شه. خب اگر شما نخرین که وارد نمی‌شه.

دیو سیاه: آخه سیب گلاب دیگه گیر نمی‌یاد. من خودم اینقدر دنبالش گشتم.

حسن کچل: چی می‌گی آقا جون؟ من الان خودم یکی از وارد کننده‌های اصلی سیب فرانسوی‌ام. چی می‌گی مردم برن میوه‌های ایرونی بخرن؟

ایادی: دوستان عزیز جلسه تعطیله. من باید تکلیف خودم رو با این داداشمون روشن کنم. اگه مردی بیا بیرون تا بهت بگم.

حسن کچل: باشه ، آقا دیوه بلند شو بریم ببینیم چی می‌گه؟

ایادی: اونو چیکار داری؟ من با اون کاری ندارم. با تو کار دارم. داداش شما همین جا بشین جلسه رو ادامه بده. به جان خودم من با تو کار ندارم.

حسن کچل: دیوه، می‌گم بلند شو.

ایادی: بشین عزیزدلم بشین...

حسن کچل: بلند می‌شی یا نه؟

ایادی: حضار محترم احیانا سوراخ موشی، چاهی، تنوری چیزی سراغ ندارین؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها