خاطره

آن شب مانع سرقت شدم!

با سلام به تپش و دست‌اندرکاران آن. امیدوارم در کارهای خود موفق باشید. اینجانب قاسم ـ ر خواستم ماجرایی را که سال گذشته برایم رخ داد با نوشتن این نامه تعریف کنم. باشد که همه ما در همه حال هوشیار باشیم و نگذاریم گزندی به همشهریان برسد. سال گذشته همین‌روزها یک شب از سر کار برمی‌گشتم به خانه. کارگر یک چاپخانه هستم و آن شب تا دیر وقت مانده بودم کار صحافی یک سفارش را تمام کنم. خیلی خسته بودم و عصبی، عصبانیتم از این بود که قرار بود آن شب با همسرم به مهمانی برویم که به خاطر تراکم کار در چاپخانه مجبور شدم مهمانی رفتن را لغو و با همسرم بگو مگو داشته باشیم.
کد خبر: ۳۴۴۶۲۰

خلاصه ساعت یک نیمه شب بود که با هر بدبختی خودم را به خانه رساندم. از ماشین پیاده شدم و قدم زنان به طرف کوچه‌ای که خانه‌ام در آن قرار دارد ‌ ‌رفتم. وارد کوچه که شدم دیدم ظلمات است. لامپ تیرهای چراغ برق کوچه قطع بود و عبور از کوچه کمی‌ ترسناک به نظر می‌رسید. همه جا تاریک و سکوت مطلقی در کوچه حکم فرما شده بود. چند متری وارد کوچه شده بودم که حس کردم صدای مشکوکی مثل صدای سوت آهسته به گوشم رسید. توقف کردم و گوش‌هایم را تیز کردم. صدایی مثل سوت و پچ پچ به گوشم خورد. در آن تاریکی چشم چرخاندم ببینم از کجاست. ترسیده بودم و نمی‌دانستم پا به فرار بگذارم یا دقت کنم ببینم صدا از کجاست. سرم را چرخاندم و چشم‌هایم را تیز کردم دیدم یک دستگاه موتورسیلکت‌ پشت دیواری که دارای کنج اضافه بود و در ادامه دیوار یک خانه کشیده شده بود توقف کرده و شخصی که به نظر می‌رسید لباس ماموران پلیس تنش است راکب آن بود. آهسته به موتورسیکلت نزدیک شدم و دیدم درست است. یک مامور پلیس موتورسوار بود که در کنج دیوار در تاریکی ایستاده بود. دستش را به علامت این که سکوت کنم روی لبانش برد و اشاره کرد که به او نزدیک شوم. وقتی نزدیکش شدم ترسم ‌رفع شد و پرسیدم بله؟

آهسته اشاره کرد که گوشم را نزدیک‌تر ببرم می‌خواهد چیزی بگوید. سرم را جلو بردم گفت در خانه روبه‌رویی یک نفر سارق مشغول است. الان سریع می‌روی سرکوچه از باجه تلفن به شماره‌ای که بهت می‌دهم زنگ می‌زنی تا همکارانم از کلانتری سریع بیایند. سرم را برگرداندم و به خانه‌ای که اشاره کرده بود نگاه کردم. چیز خاصی دیده نمی‌شد. به نظر می‌رسید چراغ خانه خاموش است و سکوت همه جا را گرفته. به مامور گفتم چیزی که مشخص نیست. گفت توکاری نداشته باش. فقط کاری که ازت خواستم انجام بده .‌گفتم شاید ماموران کلانتری فکر کنند در این ساعت شب مزاحم شده‌ام. مامور پلیس گفت اگر شماره‌ای که بهت می‌دهم درست به آنها بگویی متوجه می‌شوند که راست می‌گویی.

بعد یک شماره 4 رقمی بهم داد که بعد از گرفتن شماره کلانتری به آنها اعلام کنم. کاغذ را گرفتم و به سمت خیابان حرکت کردم. مامور پلیس تاکید کرد به کسی نگویی این کار را کرده‌ای. والا ممکن است در آینده به دردسر بیفتی. ممکن است کار تو به گوش سارق برسد.با قدم‌های تیز به خیابان رسیدم و کاری که مامور پلیس خواسته بود انجام دادم. وقتی شماره را از پشت تلفن به کلانتری گفتم آنها با دستپاچگی گفتند سریع آدرس را بده. آدرس را دادم و گوشی را قطع کردم. بعد از پایان کار برگشتم به کوچه.

نزدیک مامور موتورسوار که رسیدم گفت حالا سریع برو خانه‌ات و از این موضوع به هیچ‌کس چیزی نگو.

گفتم دوست دارم ببینم شما چکار می‌کنید، گفت اگر بمانی ممکن است هر خطری پیش بیاید.

در این موقع دیدم یک ماشین پلیس سرکوچه در سکوت توقف کرد و دو سه نفر از آن پیاده شدند و قدم زنان آمدند به طرف ما. منم با دیدن آنها خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. بعد از دور شدن برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم که دیدم ماموران به طرف خانه مورد نظر حرکت کردند.

خلاصه سرتان را درد نیاورم. آن شب نماندم تا ببینم سارق چگونه دستگیر شد.

چند روز بعد همان مامور را سر یک چهارراه دیدم که داشت با تلفن همراهش صحبت می‌کرد. رفتم جلو دست دادم. مرا شناخت و از همکاری‌ام در آن شب تشکر کرد.ازش خواستم ادامه ماجرای آن شب را برایم تعریف کند. خندید و گفت سارق آن شب حرفه‌ای نبود. راحت کمین کردیم و موقع خروج از خانه به دام انداختیمش. بدون دردسر.

بعد هم دست داد و خداحافظی کرد. آن شب یک حسی داشتم. حس این که توانسته بودم جلوی سرقت اموال یک هم محلی را بگیرم و باعث شوم که اهالی آن خانه وقتی برمی‌گردند به خانه با سرقت دار و ندارشان مواجه نشوند. امیدوارم این نامه باعث شود انجام این کارها یا مشابه این کمک‌ها بیشتر شود تا همشهریان ما در آسودگی باشند.

قاسم ـ ر ، تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها