در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سارا خانم، فیالواقع ما هم با شما در مورد جام جهانی همدرد بودیم، خدا را شکر این اسپانیا آبرویمان را خرید. خاطراتت هم خیلی بامزه بود.
آخ آخ آقا جواد از رشت انصافا اسم ماهی سفید و باقلاقاتوق که میآید اشک توی چشمهایمان جمع میشود. یعنی میشود ما که کافه کاغذی باشیم، یک بار دیگر این جمال بیمثال شهر رشت را ببینیم؟ مراتب ارادت ما را همچنان به انواع و اقسام غذاهای گیلکی ابلاغ کن بیزحمت.
مشتری عزیزی که یه وروجک داشتی چرا اسمت رو ننوشتی؟ البته نثرت خیلی آشنا بود، ولی باز گفتم نکند اشتباه بگیرم. پس چی فکر کردی؟ اسپانیا هر چی داشت از بارسلونا داشت، بله... .
ملیکا خانم خب معلوم است ما در اراک چه رشتهای درس خواندیم: روزنامهنگاری و ارتباطات.
پری آسمونی از بروجرد این دخترعموی کوچولویت خیلی بامزه بود. امیدوارم به تو هم عروسی خوش بگذرد.
مینا از مشهد، چه خوب که اردو بهت خوش گذشته. راستی برای تپلی خواهرزادهات فکری کردید؟ حالا بگو ببینیم برنامهات برای کنکور ارشد چی هست، چی نیست؟ (یکی نیست بگوید به تو چه آخر؟)
شهرزاد خانم حالا کتاب بهتر از سینوهه و رامسس نبود که بخوانی؟ البته این حوصله سررفتگی که میگویی خودمان میدانیم چقدر وحشتناک است، اما دلمان لک زده برای این که یک کم حوصلهمان سر برود، اما نمیرود که! بس که سرمان شلوغ است.
زهره شیرعلیپور چه عجب؟ میبینم که شما هم از دست وروجک خوشگلتان در حال فغان هستید. ما که کباب شدهایم. میبینم که تو هم مثل داش رضای فلاحتی از دست انتگرال و احتمال، اشکت درآمده است. ای بابا! عجب بلای جانی شده این انتگرال... .
سینا امینی چرا از دست ما شاکی شدهای؟ خب آخر برادر من فکر میکنی جواب این سوالی که تو پرسیدی، یعنی بهترین کتابی که خواندهای چیست؟ به همین راحتی است؟ من میتوانم همین جور الکی یک اسمی بپرانم و تو هم خیال کنی که جوابت را گرفتهای، اما راستش من اهل این جور از سر باز کردنها نیستم. از وقتی پرسیدهای هی با خودم فکر میکنم و هی کلی اسم میآید توی ذهنم که هیچ کدام را به دیگری نمیتوانم ترجیح بدهم. تو بگو بهترین کتابی که خواندی چیست؟ تا لااقل من هم نظرم را دربارهاش بدهم.
دیوونه جان تو که توی تبریز نشستهای و داری از گرما مینالی پس بگو ما چه بگوییم؟ حالا ما به کنار، جنوبیها چه بگویند؟ ما که تازگیها گل بودیم به سبزه هم آراسته شدهایم. خیلی هوای تمیزی داشتیم، حالا هم آب نوشیدنیمان. خلاصه که بگذریم. نامهات را به شتر رساندیم. چاپ میشود.
دنیا از ورامین میبینم که از حذف تیم مورد علاقه ما در جام جهانی کلی ابراز خوشحالی کردهای و لقب چهارتاییها هم بهش دادهای! فیالواقع مثل زودپز در حال انفجاریم. ولی خب، چون برادر محترمت طرفدار تیم ما بوده از گناهت درمیگذریم همی.
بارون ما هم بیصبرانه منتظر ایمیلهایت هستیم.
بهبه پت و مت هم بعد از یک سال ایمیل زده و حالی از ما پرسیده است. چه عجب؟ بودی حالا!
نارنجی هم گفته کافه را تعطیل کنیم و آموزش انتگرال راه بیندازیم. پیشنهاد بدی هم نیست ها! نه؟
زهرا خانم میبینم که کلی اتفاقات خندهدار در شهراب برایت افتاده است. از این که دوره موتورسیکلترانی را با موفقیت گذراندهای خوشحالیم و تبریک میگوییم. خدا شانس بدهد حالا هم دارید میروید مشهد؟ ما که پوسیدیم. مردیم از بی مسافرتی. از فرط حسرت داریم کهیر میزنیم.
امین یاشار از کرمان (زیره مال کرمان بوده مگه نه؟) به جمع مشتریهای کافه خوش آمدی. داداش، ما که دربست مخلص شما و باقی رفقا هستیم. از این همه لطفی هم که به ما داشتی بسی مسروریم. همان ولش کن دیوانه است و اینها را میگویم. بالاخره هر کی به نوعی... .
منیر خاتون چه خوب که غصه این چیزها را نمیخوری. بیکاری؟ راست میگویی، میخواهی بروی سفر؟ چه جاهای خوبی هم میخواهی بروی. البته من با اولیاش بیشتر از باقی قضایا موافقم (یاه یاه یاه) به هر حال ما را از حال خودت بیخبر نگذار.
اوه اوه داش رضا آپاندیسش عود کرده. اهالی کافه برای این بچه دعا کنید. نامهاش هم طبق معمول کلی کرکر خنده بود ولی جا نیست این هفته چاپ کنیم. غرغر و نقنق و اعتراض هم فایده ندارد. ای بابا این انتگرال آخر سر کار دست بچه داد... .
خب ما رفتیم. یعنی شما میگویید این تابستان لعنتی کی تمام میشود؟ ما که فکر میکنیم دیگر عمرمان به دیدن پاییز قد نمیدهد. بس که هلاک گرما شدیم. درست مثل کتاب «100 سال تنهایی» که 100 سال یک بند باران میآمد، فکر کنم اینجا هم قرار است 100 سال تابستان باشد. اصلا یک وضعی شده که بیا و ببین البته این هفته، هوا (اگر چشمش نکنم) یه کم خنک شده بود تا هفته بعد عزت همگی زیاد. خداحافظ شما.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: