در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فریبا هنوز نوجوان بود که پدرش فوت شد و ارثیه کمی به او رسید. زن میانسال توضیح میدهد: «5000 تومان آن موقع پول زیادی بود اما در برابر ثروت پدرم ناچیز به حساب میآمد. بعد از مرگ پدرم، مادرم ، من و خواهر و برادر را به حال خودمان رها کرد و دنبال زندگی خودش رفت. ما 3 نفر هم راهی بندرعباس شدیم. آنجا فامیل داشتیم و فکر میکردم آنها از ما مراقبت میکنند ولی این اتفاق نیفتاد.»
فریبا در همان نوجوانی آواره شد. او خانهای اجاره کرد و خواهر و برادرش را هم با خود به آنجا برد. ولی میگوید: «ارثیه پدری خیلی زود تمام شد. بیپول شدم و چارهای نداشتم جز این که کار کنم، پس در یک بیمارستان نظافتچی شدم. آن زمان هنوز از خواهر و برادرم مراقبت میکردم تا این که 18 سالم شد.»
18 سالگی شیرینترین دوره زندگی فریباست. او در آن سال با مردی به نام اکبر ازدواج کرد. خودش میگوید: «اکبر مرد خوبی بود، خانواده دوست و کاری. چیزی برایم کم نمیگذاشت و هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. ما همان سال اول صاحب یک پسر شدیم، بعد دخترمان به دنیا آمد و خیلی زود دومین پسرمان متولد شد آن موقع خواهر کوچکم هم ازدواج کرده بود. بچه آخرم هنوز به یک سال نرسیده بود که آن اتفاق افتاد.»
فریبا و خانوادهاش در سفری به تهران به ملاقات خواهرش رفتند و سپس دستهجمعی راهی مشهد شدند اما در جاده تصادف شدیدی کردند. زن زندانی آهی میکشد و با صدایی لرزان میگوید: «شوهر و پسر کوچکم کشته شدند، خواهرم هم البته. من مدت زیادی در بیمارستان بستری بودم و همه جای بدنم شکسته بود، بعد از این که ترخیص شدم دیدم زندگیام بههم ریخته است.»
فریبا دوباره به روزگار سیاهی و سختی برگشته بود. او باید این بار از 2 کودکش مراقبت و مخارج آنها را تامین میکرد. او ادامه داستان زندگیاش را این طور شرح میدهد: «قالیبافی یاد گرفتم. هم در خانه کار میکردم و هم بیرون. دوباره نظافتچی یک بیمارستان شده بودم و شبها سراغ دار قالی میرفتم . خیلی سخت بود، برای همین وقتی با مردی به اسم حسن آشنا شدم و او پیشنهاد ازدواج داد قبول کردم که اشتباه بود.»
حسن آن طور که زن میانسال میگوید، مردی معتاد و سارق بود. فریبا اشکهایش را پاک میکند و ادامه میدهد: «حسن زندگی را برایم سیاه کرد. او با بچههایم رفتار خوبی نداشت و خودم را هم کتک میزد و بدرفتاری میکرد. به هر حال چارهای نداشتم جز این که بسوزم و بسازم، چون از او هم بچهدار شده بودم. الان از شوهر دومم 3 بچه دارم.»
فریبا به زندگی با همسر دومش تا جایی ادامه داد که این مرد را به اتهام کلاهبرداری به زندان انداختند. او میگوید: «حسن که به زندان افتاد طلاقم را گرفتم. آن موقع دختر بزرگم شوهر کرده بود و میتوانستم به دامادم و حمایت او دل خوش کنم. بعد از مدتی دختر کوچکم هم ازدواج کرد اما نه ازدواج درست و حسابی. دختر کوچکم اهل زندگی نبود ، بیشتر به ظواهر اهمیت میداد. برای همین هم شوهرش طلاقش داد.
ازدواج دوم او از اولی هم بدتر بود. این بار به دام یک مرد معتاد افتاد و خودش هم گرفتار مواد شد.
فریبا برای نجات دادن دختر شوهر اولش از اعتیاد خیلی تلاش کرد و چند بار او را به مراکز ترک اعتیاد برد. او میگوید: درمان دخترم هزینه زیادی را به من تحمیل کرد و باعث شد به صاحبخانه بدهکار شوم . چارهای نداشتم جز این که به او سفته بدهم. بعد از مدتی کمی پول دستم آمد و داماد معتادم آن را گرفت تا به صاحبخانه بدهد اما همه آن مبلغ را خودش برداشت و من وقتی فهمیدم که صاحبخانه حکم جلبم را گرفت. حالا 5/1 میلیون تومان بدهکارم و نمیدانم چه باید بکنم. پسر بزرگم قول داده کمکم کند اما دست او هم تنگ است و من درکش میکنم چرا که در این دوره و زمانه باید به فکر خودش و زندگیاش باشد. از او توقعی ندارم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: