در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمان موشک باران در دوران جنگ تحمیلی، پرور 13 سال بیشتر نداشت. خاطره او از آن دوران خواندنی است: «زمان بمباران اول راهنمایی بودم. یک روز بمب افتاد روی دیوار مدرسهمان. آن زمان در شهر صنعتی اراک زندگی میکردیم. یادم میآید زنگ آخر بود. من و چند نفر از دوستانم در راهرو و درست زیر تابلوی اعلانات کنار هم ایستاده بودیم. بعد از این که بمب به دیوار برخورد کرد، خوشبختانه تابلو همراه با موکتش روی ما افتاد و به نوعی حفاظی برای ما شد.»
این اولین و آخرین باری بود که پرور مرگ را با چشمان خود و از نزدیک میدید. تمام دیوارهای مدرسه فروریخت اما او و دوستانش به واسطه همان حفاظ، مشکلی برایشان پیش نیامد: «ما زیر آوار بودیم یک لحظه واقعا مرگ را به چشم دیدم. در آن لحظه تنها کاری که توانستم بکنم این بود که با خواهر کوچکترم در ذهنم خداحافظی کردم و بلند گفتم: خداحافظ پونه! چون علاقه و وابستگی زیادی به او داشتم.»
بعد از گذشت چند دقیقه بچههای مدرسه را صحیح و سالم از زیر آوار بیرون آوردند: «خوشبختانه کسی کشته نشد ولی بعد از آن ماجرا من لکنت گرفتم. به خاطر ترس و شوکی که به من وارد شده بود، حرف زدن برایم راحت نبود تا این که بعد از مدت کوتاهی به حالت عادی برگشتم.»
سوسنپرور به خاطر روحیه طنزی که دارد به تمام ماجراهای خوب و بدی که برایش اتفاق افتاده، خوشبینانه نگاه میکند: «تا دلتان بخواهد در زندگیام تصادف داشتم، اما یکی از آنها به نظرم از بقیه خندهدارتر بود. این تصادف در راه شمال اتفاق افتاد و جالب این بود که بدون اجازه مادرم با چند نفر از دوستانم به آنجا رفته بودم. بعد از اینکه تصادف کردیم میترسیدیم که مبادا کسی چیزی بفهمد حتی یکی از دوستان هم از شدت ترس خون دماغ شد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: