باید به توصیه روانپزشکم عمل می‌کردم

«مادرم منشأ تمام بدبختی‌هایم در زندگی بود. می‌دانم که همه افراد دنیا از مادرانشان به‌عنوان زنانی فداکار و مهربان یاد می‌کنند که همه زندگی‌شان را به پای فرزندانشان فدا می‌کنند، اما در مورد من و مادرم اوضاع چنین نبود. او همه اشتباهات بزرگ دنیا را انجام داد و من هم به پای مشکلاتی که در زندگی‌اش به وجود آورده بود، سوختم. نه پدری داشتم که به او تکیه کنم و نه خانواده‌ای که حامی من ‌در برابر اشتباهاتی باشد که مادرم طی 47 سال زندگی‌اش انجام داده بود.
کد خبر: ۳۴۳۰۱۰

روز سانحه حالت عادی نداشتم. انگار تمام مشکلات و بدبختی‌هایم که طی 27 سال زندگی‌ام بر من گذاشته بود، مثل یک فیلم از مقابل دیده‌هایم می‌گذشت و تنها شخصی که در آنها نقش پررنگی ایفا کرده بود‌ مادرم بود که در چند قدمی من ایستاده بود و مرا به عنوان زنی بسیار بی‌لیاقت توصیف می‌کرد که نتوانسته بودم از عهده زندگی زناشویی خوبی که داشتم‌ بربیایم و در نتیجه شوهر و کودک 4 ساله‌‌ام را از دست داده بودم. من به خاطر متارکه با همسرم، حضانت دخترم را هم به دستور دادگاه واگذار کردم تا مثل همیشه تنها بمانم و هیچ امیدی برای زندگی کردن نداشته باشم. بعد از 5 سال زندگی مشترک با همسری که دوستش داشتم به خاطر دخالت‌های بیجای مادرم باز به خانه‌اش برگشته بودم تا شاهد رفتارهای غلطش باشم که مرا عذاب می‌داد. روزی که مرا بی‌لیاقت خطاب کرد، انگار آتش گرفته بودم، نمی‌فهمیدم چه می‌کنم اما هر‌چه جلوی دستم بود به سویش پرت کردم، یکی از آنها مجسمه‌ای از جنس سنگ مرمر بود که وزن زیادی داشت و قبل از آن که مادرم بتواند از آن دور شود با سرش برخورد کرد. بدبختی واقعی آن زمان روی خودش را به من نشان داد، زمانی که من قاتل مادرم معرفی شدم.»

سارا بری، زن 27 ساله‌ای است که به اتهام به قتل رساندن مادر 47 ساله‌اش لسلی بری، باید پاسخگو باشد. این زن جوان که خودش چند ماه قبل متارکه کرده و به زندگی 5 ساله‌اش پایان داده، علت مرگ مادرش را یک اتفاق توصیف کرده و آن را کاملا غیرعمدی خوانده است؛ ادعایی که گرچه توسط پزشکان تایید شد و در پرونده مرگ لسلی درج شده است اما با این حال این مادر بر اثر ضربه محکمی که از سوی دخترش به سر او وارد شده، خونریزی مغزی کرده و جانش را از دست داده است؛ اتفاقی که هر چقدر هم وکیل سارا آن را غیرعمد بخواند باز هم سبب می‌شود موکلش تا سال‌ها به اتهام قتل راهی زندان شود. «درست است که من و مادرم هرگز رابطه خوبی با هم نداشتیم اما من هرگز نخواستم کوچک‌ترین آسیبی به او برسانم. همان طور که در پرونده‌ام درج شده، حالت عادی نداشتم و به لحاظ حمله عصبی که به من دست داده بود، اختیار و کنترل رفتارم را از کف داده و به فردی دیگر تبدیل شده بودم. از این که او مرده بسیار متاسفم اما این موضوع همیشه در ذهنم می‌ماند حتی با وجود تمام درگیری‌هایی که طی این سال‌ها با هم داشتیم هنوز هم با این که فوت کرده من همچنان گرفتارم و باز هم همان طور که خودش همیشه به من سرکوفت می‌زد، عامل اصلی همه این اتفاقات بد، من هستم. امیدوارم که خداوند از سر تقصیرات من و او بگذرد.» تماس تلفنی یکی از همسایه‌های لسلی‌بری با ماموران پلیس، مبنی بر سر و صدا و جنجال بسیار بلند این زن با دخترش بود که سبب شد دقایقی بعد آنها دم در آپارتمان محل سکونت این دو نفر حاضر شوند. آنها پس از دقایقی که پشت در منزل آنها معطل ماندند، ناچار به خاطر سکوت عجیبی که در خانه حکمفرما شده بود در را شکستند و وارد آپارتمان شدند. کمی دورتر از در ورودی، بدن بی‌جان زنی روی زمین افتاده بود که خون زیادی از سر و بینی‌اش جاری بود، به محض دیدن این صحنه، ماموران که متوجه شدند با جنایتی مرگبار روبه‌رو هستند، بلافاصله تقاضای آمبولانس کردند و خانه را مورد جستجو قرار دادند. در نهایت در کمد دیواری یکی از اتاق‌ها، سارا بری، دختر مقتول که دستانش بشدت می‌لرزید، پنهان شده بود و پلیس بلافاصله او را دستگیر کرد. جای شکی وجود نداشت که با وجود سر و صدایی که همسایه‌ها از این درگیری شنیده بودند، تنها کسی که می‌توانسته مادرش را تا این حد مجروح کند، دخترش است که از اتفاق رخ داده بشدت شوکه شده بود. با حضور آمبولانس و پزشکان در محل، آنها اعلام کردند که لسلی بر اثر شدت جراحات وارده جانش را از دست داده است و همان جا گزارش کامل صحنه قتل تکمیل و پرونده سارا به اتهام قتل مادرش گشوده شد. « ما مثل همیشه و هر بار در حال بحث و جدل بودیم. من معتقد بودم که اگر دخالت‌های مادرم در زندگی زناشویی من و همسرم نبود، او هرگز تقاضای جدایی نمی‌کرد و نمی‌توانست حتی حضانت دخترکم را هم از من بگیرد. اما مادرم عقیده دیگری داشت. او معتقد بود که اشتباهات پیاپی من طی زندگی چند ساله‌ای که با شوهرم داشتم، سبب این جدایی شده و او کوچک‌ترین نقشی در آن نداشته است. او حتی ادعا می‌کرد برای آن که ما با هم متارکه نکنیم،‌ بارها تلفنی با همسرم صحبت کرده و از او خواسته تا جایی که می‌تواند به خاطر فرزندمان هم که شده این زندگی را از هم نپاشد، اما او زیربار نرفته است.

می‌دانستم دروغ می‌گوید، چون او هرگز در زندگی به نفع من کاری نکرده بود. از جدا شدنش از پدرم تا صدها شغلی که عوض کرد و دوستان مختلفی که داشت نشان داده بود که در زندگی‌اش به تنها چیزی که فکر نمی‌کند، تنها دخترش است. این موضوع به من ثابت شده بود و هر چه که بیشتر توضیح می‌داد، بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. تلاشش برای ثابت کردن کسی که او نبود و شخصیتی که هرگز نداشت، برایم عجیب به نظر می‌رسید. وقتی همه تهمت‌هایش را به من زد وحتی حاضر نشد کمی از حرف‌های مرا بشنود با کمال آرامش درحالی که در چشمانم خیره شده بود به من گفت که همه عمرم دختری عصبی و بی‌لیاقت بوده‌ام که سعی کرده‌ام کمبودها و مشکلات زندگی‌ام را به گردن او بیندازم. دیگر حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم و تنها لب‌هایش را می‌دیدم که تکان می‌خورند، اما احساس می‌کردم خون در رگ‌هایم به جوش آمده است. وسایل خانه را به سویش پرت کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم.

او بدون توجه به کاری که می‌کردم همچنان ایستاده بود و به حرف‌هایش ادامه می‌داد. نفهمیدم چطور شد که ناگهان روی زمین افتاد. جلوتر که رفتم فواره‌ای خون از سرش جاری بود و مجسمه‌ای که به سویش پرتاب کرده بودم، چند متر دورتر افتاده بود. از شدت ترس می‌لرزیدم و تنها چاره را پنهان شدن در کمد اتاق خواب دیدم. نمی‌دانم چه مدت بعد بود که یکی از ماموران پلیس در را به رویم باز کرد و مرا بیرون کشید. گاهی فکر می‌کنم بهتر بود به توصیه روانپزشکم گوش می‌دادم و قرص‌های آرام‌بخش را مصرف می‌کردم.»

منبع: کورت نیوز

مترجم: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها