در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
معصومه ک. از مشگینشهر
هِههِه! نخیر... قَهقَه میزنم! این لبو... چی ببخشید، این پاسخگو سواد چندانی نداره اما حافظ که خودش شخصاً نامهت رو مفتوح فرمود، فرمود: سه تن همچنان در «افکار دایناسوری» خویش غرقهاند: 1-دائی ناصر که وضعش معلومه! 2-آنکه گمان کند ما بزرگان نامدار، شاعر و ادیب و هنرمند از آسمان افتاده، به سجع و نظم و شعر و هنر با مادر خویش تکلم میکردهایم! (آنهم قبل از اینکه دستمان بگیرد و پا به پا برد!) و فلذا! از جِدّ و جَهد در رسیدن به مقام ما حذر کند 3-آنکه دیگران را از این پندار برحذر دارد که چون نیک چموخم کارمان دریابند و به قول این خیام خودمون فوت کوزهگری رو از بین کارهامون بیرون کشند، باز هم نتوانند که به جایگاه ما برسند.
پس چی شد؟ امیدت رو از دست نده، استعدادت رو بدرستی کشف کن، تلاشت رو اصولی پیش ببر، فوتهای کوزهگری رو فرا بگیر، بعد از یادگیری اصول و اسلوب اولیه، به جای تقلید از اونها نوآوریهای خودت رو دخیل کن، اونوقت بعید نیست تو هم یه روز به جایگاهی برسی در حد اونا بلکم بالاتر.
درِ دروازه و دهان مردم
...چرا نسنجیده هر حرفی رو میزنیم؟ آخه عزیز دل خواهر، آخه مادر، آخه پدر! به ما چه ربطی داره که فلانی و فلانی چطوری با هم دعوا کردن یا چرا طلاق گرفتن؟ یکی نیست بگه اگه یکی از این اتفاقا برای یکی از اعضای خونواده خودتون بیفته، خوشتون میآد کسی پشت سرتون حرف دربیاره؟...من که خیلی وقته تونستهم در این مورد لااقل خودم و خونواده سه نفرهم رو از این رفتار جدا کنم. شما هم سعی کنید.
طناز از اردبیل
دُنیاس دیگه
عزیزُم دور دنیا دور جُوره/ نمیدونُم که این دنیا چهطوره/ گهی مطرب شده ما را کُند خوش/ گهی بر پشتمان کوبد مگسکش/ گهی بار شتر را میبرد کج/ گهی با ما شود یکباره او لَج/ گهی ویلا دهد با فرش و قالی/ گهی هم زهر مار و نان خالی!/ گهی مرگت دهد گاهی فقط درد/ گهی هم هی دوا مالد به آن درد!
زینب فخار 22 ساله از کاشمر
عزیزُم یک دو تا بیتش نحیفَه/ مُ(=من!) هم دانی که احصابُم ضعیفَه!/ گرفتُم گوش اون ابیات مفلوک/ عجب شعری! بخون! ...حالا ردیفَه!!/ (باز نیام نامه بعدیت رو بخونم، ببینم نوشتی: دختره اینجا نشسته، گریه میکنه، زاری میکنه... یا چمدونم، تلفن کنی به سردبیر بگی: آچین و واچین، پا... سی... رو... ور... چین!)
فانوس بیفروغ
روزهایم رنگ شب گرفته و شادیهایم رنگ غم. خندههایم بغض خاموششدهی گلویم را بیرون میرانند، عشق گلویم را میفشارد و من تلاطم آن را در رگهایم حس میکنم؛ قصد جانم را کرده است و آرام آرام و ذرهذره جانم را بیرون میکشد. شمارش معکوس نفسهایم شروع شده. باور نمیکنم عشقی که یک روز فانوس خاموششده وجودم را روشن کرد، امروز این طور خاموشم میکند.
قاصدک
میگه: اینقد حرص نخور پاسی؛ تو هی بگی: نگاه عاشقانه یعنی تقلای عقل در کمرکش مرگبار ساعت شنی... بازم مردم دستشون رو میکنن تو سوراخی که صد بار گزیده شدن! بیکاری...؟! واس خودت حرف درمیآری...؟!
چه خوب رسمییه... هه...ه...هه!
(با خواندن مطلب «عجب رسمییه...» مطلب زیر به ذهنم رسید:)
هنگامی که پدرم را از دست دادم، فامیلهای دور و نزدیک، دوستان و آشنایان برای مراسم خاکسپاری، سوم، هفتم و... در کنار ما بودند. از حسّم میگویم: حضور آنها خیلی مایه تسلّیام بود. من که شوکه شده بودم و حال خود را نمیفهمیدم با دیدن آنها از این رو به آن رو شده بودم. شاید خودشان هم نمیدانستند چقدر مایه تسلیام هستند. به خاطر پدرم آمده بودند، از دیدنشان لذت میبردم.
میخوام بگم شکلگیری بعضی از رسوم و ادامه آن بیدلیل نیست... با این کار یه جورائی نشان میدهند غم ما را درک میکنند و خود را سهیم میدانند.
من که دوست داشتم از نظر مادی دستم بازتر بود و به اختیار خودم بودم تا بیشتر تحویلشان میگرفتم. اینجوری من هم میگفتم: متشکرم، حضورتان نعمت است.
سوسن اخوان از تهران
عامل نفوذی!
1-تنها نیستم/ وقتی زانوانی دارم برای در آغوش کشیدن/ و چشمانی که به پایم میبارند.
2-یه روز گم میشم و میرم/ از این شهر ترکخورده/ از این دریای بیموج و/ یه اقیانوس افسرده/ تو این کوچای بیمقصد/ کسی فکر پرستو نیست/ کسی همصحبت رؤیا/ تو کابوسای شببو نیست/ هوای خنده دلگیره/ داره جون میده میمیره/ و آواز قناریها/ پُر از نفرین تقدیره/ ببین مهتاب خاموشه/ چشام از اشک میجوشه/ برای کشتن رؤیا/ چه بیرحمانه، میکوشه/ همین شهر قسم خورده/ که دنیاش رو بد آورده/ همین که حجم آغوشش/ یه عمر از بیکسی مرده.
3-به ماه فکر کن/ که از چشمانم میگذرد/ و در تو نفوذ میکند.
سمانه مالمیر از قم
سوال از عشق
شاید از عشق بپرسم روزی/ کز کدامین بهار آمدهای؟/ در هیاهوی قلب ساکت من/ به کدام انتظار آمدهای؟/ شاید از عشق بپرسم روزی/ چه کسی با تو آشنا بوده؟/ چه کسی همره تو، همه حال/ هر نشیب و فراز پیموده؟/ شاید از عشق بپرسم روزی/ که غمی هست از تو بالاتر؟/ که دلی هست از تو آسوده؟/ که شبی هست بیتو پر اختر؟/ شاید از عشق بپرسم روزی/ در کدام آسمان تو میتابی؟/ در کدام آرزوی ناگفته؟/ یا کدامین سپهر مهتابی؟/ شاید از عشق بپرسم روزی/ گر که عشق این زمان شود پیدا!/ باید از عشق بپرسم روزی.../ عشق اما کجاست؟ ناپیدا!/
زهرا-ن
گوشی برای شنیدن
میخوام براتون از کار یه مرکز مشاوره بنویسم. از جایی که آدمای جورواجور برای حل مسائلشون اونجا مییان. یکی با شوهرش مشکل داره، یکی با بچهاش نمیسازه، یکی میخواد تازه ازدواج کنه، یکی با خودش درگیره! به هر حال هر کدوم با هر مشکل و مسئلهای که دارن، با سرگذشتهای خوب و بد، با هزار گرفتاری وقت میگیرن تا مشکلشون رو حل کنن و اکثرشون هم به راه حل مشکلشون واقفند ولی میخوان از زبون یکی دیگه بشنون یا یکی براشون حرف بزنه. بعضیهاشون هم دل پر دردی دارن و فقط میخوان درد دل کنن و سبک بشن. این 2 گروه توی یه چیز مشترکن: اینکه کسی رو ندارن براشون حرفای خوب بزنه یا خوب به حرفاشون گوش کنه.
خوبه که آدما خوب گوش بدن و خوب حرف بزنن. اینطوری کسی تنها نمیمونه. از اینکه شما هم به حرفام خوب گوش کردید ممنون. قول میدم حرفاتون رو خوب گوش بدم.
فاطمه رضا زاده 25 ساله از فردیس کرج
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: