در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کتاب «به وقت بهشت» کتاب راحتی است. خوشخوان است. نثر نویسنده همانند آب روان دلپذیر و گواراست. اینها همه حسن کتاب است که آن را خواندنی کند و از حیطه کتابهای عامهپسند بیرون بیاورد. عیب کتابهای عامهپسند این است که خواننده را به فکر فرو نمیبرد و هیچگاه در مورد سرنوشت کاراکترهای کتاب نگرانی به خود راه نمیدهد. اگر جای مقایسهای باشد آن کتابها به انبوه فیلمهای هندی شبیهاند. چراکه وقتی انسان از سینما بیرون میآید و پایش را از جوی خیابان به این طرف میگذارد دیگر چیزی از فیلم به یاد نمیآورد و دیگر این که در کتابهای عامهپسند چرا و چگونه و در نتیجه منطق مهم زندگی جایی ندارند. خوانندههایی که به این کتابها رو میکنند از الفبای منطق ادبیات بیبهرهاند. اصلا از خود نمیپرسند این آسمان و ریسمانها چیست که نویسنده به هم بافته است، اما کتاب «به وقت بهشت» نوشته نرگس جورابچیان در این ژانر قرار نمیگیرد. هرچند که به نویسنده آن تلقین کرده باشند که به نوعی نویسنده عامهپسند هستید. این گونه نیست. کتاب از نثری زیبا بهره میبرد. قسمتبندیها فکورانه و زیباست. و از همه مهمتر دست بر جایی گذاشته است که مبتلا به نیمی از جامعه است. آن هم مساله ازدواج و نگرانیهای مربوط به آن و امر محتوم بارداری و داشتن بچه است. به این تکگویی نگاه کنید:
«ـ آخه تو یهو چت شد دخترم! چرا بداخلاق شدی؟ ما که الان 7 ماهه با همیم. بعضی وقتا تو لگد زدی. بعضی وقتها من کجخلقی کردم، اما این طوری نبوده که با هم قهر کنیم. چرا یهو این همه عصبانی شدی؟ فکر کردی نمیخوامت؟ تو چه کرم باشی و بعدا پروانه بشی، چه یه دختر ناز و کوچولو باشی که دم به ساعت جیغ بزنی و از من یه چیزی بخوای، باز هم دوستت دارم، اما قرار نبود یهو از اومدن پشیمون بشی. اصلا مگه قرار نبود جنگیدنت خوب باشه و با همه بجنگی؟...». (صفحه 321)
نثر راحت و زیبا به این تکگویی شکل هنری میدهد و نوشتن مطالبی که در ذهن اکثر دختران این مرز و بوم هست و نمایاندن آرزوهای آنها در قالب دلواپسی قبل و بعد از ازدواج. و پیش آمدن عشق یا عشقهای ممنوع که باز هم برای خیلیها چه دوست داشته باشیم یا نه، تجربه شده است. نویسنده بارها حرف از نقابزده است. خیلی مهم است. تمام ما آدمهای بانقابی هستیم. یکی هر روزه آن را به چهره دارد و خلق و خوی خود را پشت آن استتار میکند و دیگری اجبارا برای مواردی خاص آن را به چهره میزند:
«با من هم چیزی از آن روزها نگفته، اما نقاب روی صورتش را میبینم. نقاب را میبینم، اما پشت نقاب را نه.» (صفحه 57)
زندگی کردن در چنین جامعهای هنر میخواهد. حرفها با دلشان یکی نیست. عملشان خلاف گفتارشان است و همین را نویسنده به خوبی نشان میدهد.
رمان دو شخصیت اصلی دارد به نام «ترلان» و «باران» (فکر نمیکنید اینها اسامی ایلی باشند در جامعه شهری؟ کمتر اسمی به نام باران دیدهام. شاید چون اسم شخصیت اصلی رمان رقصندگان من باران است و ایلی است چنین تصوری دارم و حتما ترلان هم مد است مثل مارال که مدتی تابلوی کلهپزی هم بود!) نویسنده محترم به دل نگیرد. شوخی بود. و دیگر شخصیتها به نوعی وابسته به این دو شخصیتاند. پدر و مادر باران و خواهرش شبنم، پدر و مادر ترلان و خواهرش رویا و شوهرش مانی. دوستان ترلان، شهاب پسر عمه مادر ترلان و رضا، معشوق ترلان. چند نفر هم به تناوب میآیند و میروند و چفت و بستی به رمان میافزایند!
فکر میکنم شخصیت کاراکتر اول داستان پر از تضاد است. آن گونه که امکان زیاد دارد خواننده باهوش و حرفهای او را در حیطه آن نوع زندگی نوعی «ضدقهرمان» بداند. کارهایش پسامدرن است. اندیشهاش و عقایدش نسبت به زندگی و افراد هیچ گونه پایداری ندارد و از نظر روانی موجودی است خودخور، خودآزار و تلخاندیش و گویی نسبت به آبادی و آرامش کینهای ابدی و ازلی دارد و دو دل.
«با این که کم گریه میکنم، اما همه زمانهایی را که گریه کردهام از یاد بردهام و با این که زیاد غصه میخورم، تکتک مسائلی که برایش غصه خوردهام به یاد دارم.» (صفحه 25)
«هرچه سعی میکنم این بغض لعنتی را فرو بدهم، نمیتوانم. دستم را روی صورتم میگذارم و به گریه میافتم.» (صفحه 27)
«برنگرد. دیگر برنگرد. از نگاهی که در آن عشق نباشد میترسم.» (صفحه 159)
در صفحههای 247، 277، 282، 289، 294 و 296 هم این مشکلات و تضادها را در روحیه قهرمان رمان میبینیم. اینها یکی از شگردها و خوبیهای پستمدرن است، اما نویسنده در مورد کاراکتر اولش در اغلب قسمتها چنین اعتقادی ندارد. او را تطهیر کرده و ما را ریشخند میکند. مثلا در مورد رضا (که شخصیتی است ناقص در رمان که میتوانست بهتر از این که هست پرداخته شود) به درستی عمل نمیکند. خواننده رابطه او را همان گونه میبیند که نویسنده میخواهد، اما در قسمتهای بعد پس از طی ماجراها یادش میآید که ای وای خانه رضا هم رفته است. نه یک بار بلکه چندین بار. آیا این اهمال نویسنده است یا شخصیت پریشان ترلان که باز هم ساخته دست و قلم نویسنده است.
چیزی که جورابچیان سعی دارد به ما بقبولاند یکی این است که ترلان شخصیتی درونگرا دارد و در چند مورد از پیلهای که او مرتب به دور خود میتند، صحبت میکند، اما از نیمههای کتاب دیگر این پیله تنیدنها به امان خدا رها میشود.
«بیهدف با انگشتانم بازی میکنم و خوب میدانم پیلهای در حال تنیده شدن است.» (صفحه 34)
«دلم میخواهد شور بزند، اما آنقدر غرق تنیدن پیله است که مجالی پیدا نمیکند.» (صفحه 39)
«گرمای دستش پوست تنم را میسوزاند، اما به داخل پیلهام نفوذ نمیکند.» (صفحه 65)
متاسفانه علیرغم اینکه نویسنده اعتقادی به شعار ندارد در چند جای کتاب آمده است و همچنین نتیجهگیری:
«تفاهم... از این کلمه خوشم نمییاد. از هر کلمهای که آدما به لجن کشیده باشن خوشم نمییاد. تفاهم، آزادی، عشق.» (صفحه 74)
«وقتی که آدم در ساحل آرامی نشسته باشد، رهبری آدمهایی که در موج دریا گرفتار شدهاند، آسان است.» (صفحه 102)
شخصیت شهاب همانند پیر ـ قطب عمل میکند که دست آخر آدم را به سوی قضا و قدری بودن و خرافه رهبری میکند. نمونه عالی آن در کتاب «طوبا و معنای شب» شهرنوش پارسیپور. این کاراکتر انتخاب شده است که هرگاه نویسنده هوس کرد یادی هم از او بکند. و اما رضا میتوانست شخصیت منفی ـ مثبت کتاب باشد. ما هرچه از رضا میدانیم «رو» است. نویسنده یا نمیتواند یا نمیخواهد نقبی به عمق درون رضا بزند. چنین آدمهایی پلاچ ـ پررو هستند و به آسانی دست برنمی دارند. از هزار راه وارد میشوند تا به مقصود خود برسند. «رویا» خوب ساخته و پرداخته شده. گوشت و خون دارد و بعضی اوقات هم مانی، اما حتی باران هم اکثر اوقات کاریکاتور است یا بهتر بگوییم زاییده ذهن عروس ساز ترلان = نویسنده. احساس خوبی خواننده پیدا نمیکند از این که ترلان وقت و بیوقت موجود معصوم درون رحمش را کرم خطاب میکند. هرچند در جایی جمله پروانه شدن هم میآید.
زمان تنهایی ترلان و دلمشغولیهای او نمیتوانند چفت و بست راست و درستی برای رمان باشند. عبور دختری با چادر عربی از کوچه چه چیز را در رمان حل کرده یا میکند؟ فکر میکنم تا زمانی که نویسندگی وجود دارد این جمله چخوف که هرگاه نویسنده به تفنگی اشاره کرد که از دیوار آویزان است باید تا آخر داستان تیری از این تفنگ شلیک شود، وجود خواهد داشت.
به همین خاطر دختری عربی پوش وجود یا عدمش در این صورت هیچ چیز از رمان کم نمیکند. و دیگر جمله پایانی کتاب «سر میخورم» پایانبندی را بیمزه و حرام کرده است که چی؟ متوجه نشدم! به قول معروف عیب گرفتیم و اما حسنها را نیز بشماریم.
الف: نثر زیبا و خوشخوان است. نویسنده روان مینویسد. زور نمیزند و در نتیجه خواننده روی سنگلاخ راه نمیرود. جاده نرم و مناسب است و گاهی اوقات این نثر به شعر پهلو میزند بدون اینکه احتیاجی باشد پلکانی نوشته شود:
«باران که میآید/ همه دنیا زیبا میشود/ شاید عاشقش شده باشم/ بعد به خاطر میآورم/ که / عشق/ برای دل من/ بسیار کوچک است.» (صفحه 17)
«یعنی/ کنار هم/ توی یه جاده راه بریم/ وقتی تو خسته شدی/ من تکیهگاهت/ باشم/ و وقتی من بریدم/ تو امید من باشی.» (صفحه 53)
«رویا صاحب یک پسر زشت قرمز شده است. از همانهایی که عاشقش هستم. شبیه بچه گربه است. آنقدر ظریف است که انگار از غضروف و ژله دست شده.» (صفحه 234)
«در روز به اسمهایی که دیشب انتخاب کردهایم فکر میکنم و هرچند دقیقه یکبار با یک اسم صدایش میکنم. به هیچ یک جوابی نمیدهد. خودش را کج میکند. زیر دلم بیشتر تیر میکشد. یک بار دعوایش کردم که چرا اینقدر اذیتم میکند. خب جایش را توی شکمم درست کند.» (صفحه 316)
بازی با اشیاء و نگاه سوررئال به آنها:
«کمکم دستهایش را به آب میزنم و وقتی خیالم راحت میشود که ترسش ریخته، داخل ماشین لباسشویی میاندازمش. جورابها هیچ وقت نمیترسند، اما بلوز یاسی رنگی که تو برایم خریدهای، خیلی ترسو است. مانتوام فقط وقتی دیر به دیر میشویمش، میترسد. لباسهای تو هیچ وقت نمیترسیدند مثل خودت.» (صفحه 177)
ب: قسمتهای 32 از فصل پاییز و 63 از فصل زمستان بسیار موثر نوشته شده است. اعتراف ترلان و بازگشت باران پس از چند ماه همانی است که باید باشد. انگار نویسنده از جان مایه گذاشته است و مخصوصا اهمیتی که به فولکلور داده است. کتاب «به وقت بهشت» خواندنی است. زیبا نوشته شده و به هیچوجه در ژانر کتابهای عامهپسند و بیمنطق زندگی قرار نمیگیرد. منتظر کارهای بعدیش هستیم که با وسواس بیشتری مینویسد.
امین فقیری* / جام جم
* داستانویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: