هشدار برای یک اپیدمی در شعر جوان

درباره کتاب‌ها و شعرهای بانوان شاعر و ویژگی‌هایی که یک شعر زنانه دارد، پیش از این فراوان نوشته و گفته شده است اما بیشتر منتقدان و صاحب‌نظرانی که به این ماجرا پرداخته‌اند، معیارها و مولفه‌هایی را مورد توجه قرار داده‌اند که با فرم، شعریت و ارائه‌ها و تکنیک‌ها سر و کار داشته است. با نگاهی به چهره‌های جوان و شاخص شعر امروز زنان فارغ از مباحث فوق، نکته دیگری به صورت کاملا برجسته وجود دارد که آرام آرام به صورت یک اپیدمی در آثار شاعران جوان زن نمود پیدا می‌کند و این اپیدمی چیزی نیست جز سیاه‌بینی که ناشی از عینک تیره‌ای است که آنها بر چشم نهاده‌اند و جهان را با همین رنگ و فضا برای مخاطبانشان به تصویر می‌کشند.
کد خبر: ۳۴۱۸۳۵

نگارنده این سطور به هیچ عنوان قصد ورود به نقد محتوایی را ندارد، اما این نوشته که بهانه‌اش خوانش و بررسی مجموعه‌ای از شعرهای «هاجر فرهادی» شاعر جوان اصفهانی است، می‌تواند زنگ خطر نگاه بسیار سیاهی باشد که به صورت غالب در شعر دختران و زنان امروز ما در حال شکل‌گیری است که ریشه‌های آن را هم صد البته نه در شعر و نقد هنری و ادبی که در محافل آکادمیک و پژوهشی آن در حوزه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی امروز باید تجزیه و تحلیل کرد.

کافی است به سطرهای زیر از کتاب «مشتی سنگ میان سطرها» اثر هاجر فرهادی که دفتر شعر جوان آن را منتشر کرده است دقت کنیم:

سرمه را به گلویم ریختی

آوازهایم

جیغ کلاغ شد

و هرچه شعر می‌نویسم

دنیا سیاه‌تر می‌شود

یا نمونه‌های دیگری همچون این سطرها:

می‌خواهم حرفی بزنم

از حنجره‌ام صدای جغد می‌آید

و لب‌هایم

طعم غبار می‌دهند (ص 16 )‌

گل‌های دست‌دوز

دست‌های مرا

از یاد برده‌اند

پرده‌ها چرک مرده و سیاه‌اند

و روزنامه‌ها در کهنگی زرد می‌شوند (ص 13 )‌

پس از خواندن این سطرها که در دیگر مجموعه‌های شاعران زن نیز به گونه‌ای دیگر، اما با همین رویکرد و تماشا تجلی دارد، نخستین پرسشی که به ذهن منسجم یک منتقد می‌رسد، این است که چه اتفاقی در پیرامون ما و در ارزشگذاری‌های جامعه برای زنان شاعر و روشنفکر ایجاد شده است که جهان را با همه زیبایی‌هایش اینچنین زرد و چرک مرده می‌بینند و برای مخاطبانشان به تصویر می‌کشند؟

به راستی چگونه است که شاعر به عنوان هنرمندی که مهم‌ترین ویژگی‌اش کشف و شهود و ایجاد یک ساختار بر اساس زیبایی‌شناسی است به این نتیجه می‌رسد که هرچه شعر می‌نویسد، دنیا سیاه‌تر می‌شود؟

برخلاف بسیاری از خوانندگان همین مقاله که شاید بر این باور باشند شاعر از جامعه و پیرامونش تاثیر می‌گیرد و شاید فضای ذهنی که شاعر این سطرها دارد به طور مستقیم با پیرامونش مرتبط باشد من معتقدم نوع سیاه‌نمایی شعر زنان امروز در مقایسه با حجم کتاب‌ها و شعرهای منتشر شده اصلا قابل پذیرش و انطباق‌پذیری نیست.

به نظر می‌رسد سیاه‌نویسی و سیاه‌سرایی این روزها تبدیل به یک نوع مُد و جریان شعری در میان زنان شده است و این ماجرا تنها محدود به جهتگیری‌های سیاسی و اجتماعی هم نمی‌شود و حتی هنگامی که به سراغ فضای عاشقانه می‌روند باز همه چیز رنگ و بوی ناکامی و شکست دارد.

در این صبحگاه غمگین

تو هزاران هزار رفتن از من دوری

و از من

ته مانده استکانی باقی است

که در سکوت

بخار می‌شود

یا نمونه‌ای دیگر:

زندگی

روی تکه کاغذی:

ظهر نیستم

شب برای شام

دیر می‌رسم

نمونه دومی که آورده شد، یکی از موفق‌ترین شعرهای این مجموعه است و حدیث نفس شاعر از یک زندگی مشترک محسوب می‌شود که شاعر آن را به عنوان سوژه قرار داده و در دل همین چند کلمه کوتاه و ساده هشدار بزرگی نسبت به تاثیر روزمرگی‌ها بر زندگی عاشقانه زوج جوان امروز را بیان کرده است و در پایان نیز دوباره همان طعم تلخ زیر زبان مخاطب پابرجاست.

از این ماجرا که بگذریم و اگر کمی جزئی‌تر وارد نقد شعرهای فرهادی شویم چند نکته دیگر هم قابل تامل است.

دایره بسته واژگانی: شعر فرهادی همان طور که در مثال‌های بالا مشخص است شعر زندگی است و در اکثر سطرهایش حادثه‌ها و فراز و فرودهای زندگی را روایت می‌کند، اما او در این روایت هم به تکرار می‌افتد و هم دایره واژگانی محدودی دارد و البته می‌توان گفت سقفی که شاعر زیر آن زندگی می‌کند و جهانی را که می‌خواهد به تصویر بکشد، جهان گسترده‌ای نیست و بیشتر گرفتار روزمرگی‌ها و شکست‌های عاطفی و اجتماعی است.

وحدت شکلی: برخورد شاعر با زبان و روایت برخورد عادی و سطحی است و در کمتر شعری با به تاخیر افتادن معنا در لایه‌های پنهان زبان مواجه می‌شویم مانند این شعر:

تو

از حال و روز من چه خبر داری

که روزی دلگیرم و دلتنگ

و روزی دوستت دارم (ص 91 )‌

به واقع در سطرهای بالا چه اتفاقی در زبان و معنا رخ می‌دهد؟ چه کشف و شهودی وجود دارد؟ شاعر چه منطق شاعرانه‌ای در ارتباط اجزا با هم برقرار کرده است؟ شاعر چه نامگذاری جدیدی در جهان انجام می‌دهد؟ چه ساختاری بر مبنای زیبایی‌شناسی نوین ترسیم می‌کند؟ و...

پاسخ تمام سوال‌های بالا هیچ است و فرهادی برای ایجاد زبان جدید و آشنایی‌زدایی و نوآوری سعی و تلاش نکرده است و می‌توان گفت بیشتر دغدغه او در این مجموعه بیان «خود» است، هرچند در نمونه‌ای دیگر از این کتاب که با نام «مه» نامگذاری شده حداقل با یک کشف و شهود و نامگذاری جدیدی رو به‌رو می‌شویم.

مه

روی شانه کوه

گریه آرام ابرهاست

همان طور که در سطرهای بالا گفته شد، یکی از ویژگی‌های شعر فرهادی این خودمحور بودن یا من محور بودن است که البته در مواردی یک «تو» نیز مورد خطاب این «من» قرار می‌گیرد.

من: این «من» همان «خود» شاعر است. منی که راوی شکست‌ها و پریشانی‌هاست و همان کسی است که عینک سیاه را بر چشم زده و جهان را نگاه می‌کند. منی که دائم منتظر است؛ منتظر تو!

تو: اما «تو» پرسوناژی است که در برخی شعرهای فرهادی مخاطب اصلی شاعر می‌شود و او در لابه‌لای زندگی روزمره‌اش سرگردان و پریشان به دنبال این تو می‌گردد.

(تو) در تماشای فرهادی سوم شخص غایب است و همین غایب بودن گاه آنقدر به پیش می‌رود که حتی شاعر (تو) را دقیقاً نمی‌شناسد و نمی‌تواند درست او را به مخاطب معرفی کند تا مخاطب نیز بداند که این «تو» کیست؟ و چه ویژگی‌هایی داشته که این چنین شاعر را پریشان و آواره کرده است و حتی گاهی نمی‌توان تشخیص داد که این تو مرد است یا زن و مهم‌ترین دلیل این گنگ بودن به همان دایره محدود واژگانی و ضعف روایت و توان به استخدام‌گیری زبان توسط فرهادی بر می‌گردد.

در پایان باید گفت این مجموعه قطعا می‌توانست با وسواس بیشتر شاعر و ناشر در حجمی کمتر از 110 صفحه منتشر شود تا برخی کارهایی که از حداقل‌های شاعرانه هم بی‌بهره هستند در این مجموعه جای نگیرند.

سینا علی محمدی / گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها