در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به هر حال میتوان پذیرفت که خانم استفانی مهیر با همین دو دو تا چهار تا کردنها مجموعهای را پدید آورد که نهتنها در زمینه کتاب پرفروش شد، بلکه فیلم سینمایی آن هم به پدیدهای تبدیل شد و بازیگران جوان و کمتجربه این فیلم را تبدیل به ستارههایی کرد که نوجوانهای سراسر دنیا هر روز به دنبال شنیدن خبر جدیدی از آنها هستند. جالبتر از همه این که بتازگی شایعهای مطرح شده که شجره آبا و اجدادی رابرت پتینسون انگلیسی به لرد دراکولا خون آشام افسانهای میرسد.
از اینرو قسمت اول این افسانه که با عنوان گرگ و میش در سال 2008 اکران شد را کاترین هاردویک کارگردانی کرد و استفانی مهیر با همکاری ملیسا رزنبرگ فیلمنامه آن را نوشتند. در این فیلم که با عنوان «گرگ و میش» و با بودجه 37 میلیون دلاری ساخته شد، کریستن استوارت در نقش بلا سوان و رابرت پتینسون در نقش خونآشامی به اسم ادوارد کالن نقشآفرینی کردهاند. آنها حسابی در دل تماشاچیان جا باز کردند و در قسمت دوم، یک قهرمان دیگر هم به این گروه اضافه شد که کسی نیست جز تایلور لانتر در نقش جیکوب. او در کنار دو نفر دیگر راس سوم مثلث را تشکیل داد و در قسمت سوم بخش مهمی از قصه شد.
در قسمت اول که در روز نخست اکران بیش از 35 میلیون دلار بلیت فروخت، دختر نوجوانی به اسم ایزابلا که او را بلا صدا میکنند، از خانه مادرش که در آریزوناست، پیش پدرش درشهر کوچک فورکس میرود. همه چیز این محیط متفاوت است؛ از جنگلهای عظیم و هوای مه گرفته و مرطوبش تا دانشآموز مرموزی به نام ادوارد کالن... با این حال او هنوز باید راه زیادی را طی کند تا بفهمد که ادوارد در حقیقت خونآشام 109 سالهای است که مثل نوجوانی 17 ساله به نظر میآید. این دو با هم همکلاس هستند و رفتار ادوارد که میکوشد از بلا فاصله بگیرد و با بچههای دیگر هم نمیجوشد، توجه او را جلب میکند. اما او سرانجام مجبور میشود به بلا راز خانوادگیشان را بگوید: او و خانوادهاش خونآشام هستند، اما از نوع خوب آن یعنی از حیوانات تغذیه میکنند، اما کشته شدن مشکوک برخی اهالی نشان میدهد که خونآشامهای دیگری هم در آن محدوده زندگی میکنند که ادوارد باید بلا را از گزند آنها دور نگه دارد.
استفانی مهیر نویسنده این مجموعه 4جلدی که بتازگی با نوشتن یک قسمت دیگر آن را به 5 جلد تبدیل کرد با این مجموعه جا پای جی.کی رولینگ گذاشت و یک داستان فانتزی را با زندگی نوجوانها درهم آمیخت. در دنیایی که او آفریده خیر و شر فقط با خونآشام خوب و بد تعریف نمیشود، بلکه تضاد زندگی خونآشامها در کنار انسانهای معمولی، خطری که از این همسایگی نصیب انسانها میشود و یک جماعت دیگر از انسانهای متفاوت که گرگینهها باشند، پیچیدگیهای زیادی ایجاد میکند.
برای انتخاب بازیگری که باید نقش ادوارد را بازی میکرد، رابرت پتینسون انگلیسی از میان 5000 نفری که داوطلب شده بودند، انتخاب شد. او یک تجربه خوب در کارنامهاش داشت و در نقش سدریک دیگوری در چهارمین قسمت فیلم هریپاتر بازی کرده بود.
در قسمت دوم که با عنوان «ماه نو» اکران شد، خونآشامها مخفیانه انسانها را میکشند و هیچ تصوری از چگونگی به قتل رسیدن این انسانها وجود ندارد. فقط بلا به واسطه دوستی با ادوارد میداند که گروهی از خونآشامها دست به این کار میزنند، اما در این دوره او یک دوست دیگر هم به نام جیکوب دارد. جیکوب گرگینه است و فکر میکند باید بلا را از خطری که به خاطر دوستی با ادوارد تهدیدش میکند، حفظ کند. بلا هم باید بین این دو یک نفر را به عنوان شریک آینده زندگی اش انتخاب کند.
قسمت دوم این فیلم توانست از سطح متوسط فیلم اول فراتر برود و آنقدر موفقیت به دست آورد که بخش مهمی از جوایز ام.تی.وی را به خود اختصاص داد. این قسمت همه تلاشش را کرده تا وفادارانه بیشترین شباهت را به کتاب داشته باشد و به همین دلیل در کنار بخشهای عاطفی که به سردرگمیهای بلا مربوط است، در بخشهای درگیریها و کشمکشها بشدت اکشن میشود و با استفاده از جلوههای ویژه، فضای بصری مناسبی با فضایی که خانم مهیر در کتاب ایجاد کرده را تصویر میکند. کریس ویتز، کارگردانی این قسمت را انجام داد.
کارگردانی قسمت سوم را دیوید اسلد به عهده داشت که ساخت یک فیلم خونآشامی دیگر به نام «30 روز و شب» را در کارنامهاش دارد. در این قسمت اما بازیگران بهتر از قسمتهای پیش ظاهر شدهاند و راحتتر در نقش خودشان فرو میروند. رابرت پیتنسون متولد 13 می سال 1986 در لندن است. او سابقه نوازندگی هم دارد و فعالیتش را از تئاتر بازیگران آماتور بارنرز شروع کرده است. اما تیلور لانتر 17 ساله و متولد سال 1992 است و کریستن استوارت متولد سال 1990 است و در سال 2002 اولین بازیاش را در فیلم «اتاق وحشت» فیلمی از دیوید فینچر، در نقش یک دختربچه بازی در کنار جودی فاستر ایفا کرده است. او بازی در چند فیلم دیگر را هم در کارنامهاش دارد.
کریستن استوارت اهل کنترل است
زندگی و حرفه تو بعد از بلا چگونه خواهد بود؟
آرزوی خیلیهاست که در نقش بلا بازی کنند و من این خوششانسی را داشتم. با این حال به نقشهای دیگر هم فکر میکنم و وقتی یک نقش دیگر را از دست میدهم واقعا احساس ناراحتی میکنم. فرقی ندارد چه در فیلم یک استودیوی بزرگ بازی کنی یا یک فیلم مستقل، وقتی در لوکیشن حاضر میشوی، داری کارت را انجام میدهی.
در این فیلم بلا باید یک تصمیم بگیرد. آیا واقعا چالش بزرگی بود؟
بله. مسلما این که او باید تصمیمش را بگیرد، خودش یک مبارزه است. اما او بعضی وقتها واقعا مطمئن و شجاع است و گاهی میخواهد یک قدم عقبنشینی کند. من حس میکنم این تصمیم از قبل گرفته شده بود. همان وقتی که او در فیلم اول ادوارد را دید، همه چیز تمام شده بود. اما اتفاقهایی که میافتد کارها را پیچیده میکند.
حالا که 3 فیلم ساخته شده، چیزهایی هست که در کتاب باشد و بگویی کاش در فیلم هم بود؟
بله، حتما. ما هر بار فیلم را میبینیم یکجورهایی ناامید میشویم. برای همین خیلی خوشحالم که «سپیده دم» یعنی قسمت چهارم قرار است 2 تا فیلم باشد. این طوری چیزهای کمتری از دست میروند.
خودت چه جور شخصیتی هستی؟ سریع و عجولانه سراغ کاری که میخواهی بکنی میروی یا در مورد انتخابهایت بیشتر فکر میکنی؟
خوب به این بستگی دارد که درخصوص چه چیزی بخواهم تصمیم بگیرم. برای مسائل کاری، خیلی نگران چیزهای دیگر نیستم. اما وقتی موضوعی برایم نامشخص باشد، میکوشم تا همه چیز را کنترل کنم.
از صحنههای دوست داشتنی فیلم، رابطه بلا با پدرش است. کار کردن با بیلی بروک چطور بود؟
من عاشق کار کردن با بیلیام. او اصلا متکبر نیست و دقیقا همان چیزی است که باید باشد. او واقعا رابطه چارلی با بلا را درک میکند. این رابطه معمولی پدر دختری نیست، چون آنها همدیگر را خیلی نمیشناسند.
فکر میکنی چه چیزی تو را به سمت موفقیت هدایت میکند؟
احتمالا ترس از شکست و احساس عدم شایستگی.
ادوارد خیلی حسود است. آیا با جلو رفتن داستان تغییر میکند؟
در 2 فیلم اول او سعی میکند تا از واقعیت فاصله بگیرد، اما وی در کسوف کمی با اطراف بهتر ارتباط برقرار میکند و باید امیدوار بود تا در قسمت آخر شبیه بقیه پسرهای هم سن و سال خودش بشود.
برای کسوف مجبور شدی چه چیزهایی یاد بگیری؟
این که چطور درست بدوم، مهم بود. باید با صلابت بیشتری میدویدم. برای همین خیلی روی تردمیل تمرین کردم.
تا حالا رقابتی مثل رقابت ادوارد با جیکوب را تجربه کردهای؟
نه، خیلی اهل رقابت نیستم. من هیچ وقت خودم را در موقعیت جیکوب قرار نمیدهم.
کار کردن با تیلور چطور بود؟
خوب بود، چون من جز صحنههای کوچک فقط با کریستین کار کرده بودم. در این داستان ادوارد احساسات بدی را تجربه میکند و مثلا به جیکوب حسادت میکند. برای همین انجام اینها با تیلور فوقالعاده بود.
صحنهای بود که بیشتر از همه از آن لذت برده باشی؟
آن صحنههایی که بلا باید جلوی جیکوب و من یک چیزی را فاش کند، خیلی دوست دارم. از آن صحنههایی است که میشود با آن خیلی ارتباط برقرار کرد.
نمیترسی که نقشهای دیگرت با ادوارد مقایسه شود؟
اگر چیزی خیلی سریع همه توجهها را به خودش جلب کند، در همان مدت میتواند جای خودش را به چیز دیگری بدهد. هرچند امیدوارم درباره این فیلم این طور نشود.
مترجم: مازیار متانت
منبع: مووی مگزین
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: