در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از آنجا که او از کودکی به فوتبال علاقهمند بود بعدها نیز به عنوان بازیکن در چند تیم بازی کرد و نهایتا به عنوان مربی کار میکرد. او مرتب در حال کار بود و زمانی هم که از سر کار به خانه برمیگشت با من در مورد اکثر وقایع صحبت میکرد و نظر مرا میپرسید. در واقع همیشه طوری با من رفتار میکرد که انگار یک فرد بزرگسال هستم. در دوران نوجوانی پدر به من میگفت که لازم نیست حتما به فوتبال علاقهمند باشم اما من فوتبال را دوست داشتم.
وقتی وارد دبیرستان شدم قدم از همه بچهها کوتاهتر بود، با این حال به سراغ فوتبال رفتم و با این که هیچ بازیای را از دست نمیدادم و تمام بازیهای فوتبال را چه به صورت حضوری و چه از طریق تلویزیون دنبال میکردم تمام 4 سال تحصیل را نیمکتنشین بودم و اجازه بازی به من داده نمیشد.
هر بار که خسته و ناراحت میشدم پدر به من امیدواری میداد و مرا تشویق میکرد و میگفت دلسرد نشو و مطمئن باش که روزی بخوبی بازی خواهی کرد. اما انگار فایده نداشت. من تمرینات را جدیتر میگرفتم و بیشتر سعی میکردم اما باز هم مربی اجازه بازی به من نمیداد.
یک بار که مربی بازی مرا در زمین تمرین نگاه کرد به من گفت که فرق من با بقیه این است که با تمام جسم و روحم بازی میکنم و این ارزشمند است. وقتی پدرم فهمید من و دوستانم را برای بلیت یک مسابقه فوتبال مهمان کرد.
یکبار وقتی یکی از بازیکنان تیم ما غایب بود مربی به من گفت که میتوانم به جای او بازی کنم و وقتی من خوشحال شدم و به رختکن رفتم تا حاضر شوم یکی از بچهها دوان دوان آمد و گفت که بازیکن مذکور خود را رسانده و لازم نیست آماده شوم.
این بار دیگر تحملم را از دست دادم و به خانه که برگشتم. دیدم پدرم روی تخت دراز کشیده و با وجود اینکه او هرگز این ساعت از روز دراز نمیکشید چیزی در مورد حالش نپرسیدم و او هم وقتی من ناامید و خسته را دید چیزی در مورد خود نگفت اما من گفتم که دیگر به دنبال فوتبال نمیروم زیرا هیچ وقت چیزی نمیشوم. او شروع کرد به دلداری من و اینکه مطمئن است من روزی تیمم را از شکست نجات میدهم و باعث میشوم برنده شود.
روز بعد وقتی پدر به خانه آمد یک بلیت برای شرکت من در یک سمینار داد.
من که دیگر خود را کاملا باخته بودم برای وقت گذرانی به سمینار رفتم.
سخنران یک اسکناس 50 دلاری را نشان حاضران داد و گفت هرکس این اسکناس را میخواهد دستش را بلند کند. عده زیادی دستانشان را بلند کردند. سپس آن را تا کرد و دوباره همان سوال را مطرح کرد. دوباره عده زیادی دستشان را بلند کردند. بعد آن را مچاله کرد و همان سوال را پرسید و در نهایتا اسکناس مچاله شده را زیر پا انداخت و کفشش را روی آن مالید و باز هم همان سوال را پرسید. باز هم عدهای دستانشان را بلند کرده و خواهان اسکناس شدند.
او در پایان گفت ببینید این اسکناس چه تا شود و چه خراب و یا حتی لگدمال برای بسیاری افراد همان پول است و خواهان آن هستند. شما هم به عنوان انسان چه زیر بار زندگی خم شوید و چه حتی لگد مال شوید تا وقتی خودتان هستید و ارزشهایتان را با خود دارید برای کسانی که دوستتان دارند همانقدر باارزش و خواستنی هستید. پس قدر خود را بدانید.
این سمینار تاثیر بسیاری بر من گذاشت و باعث شد که بخواهم هدفم را جدی دنبال کنم و بالاخره یک روز که مسابقه داشتیم و در نیمه اول تیم یک گل هم خوره بود مربی به من گفت میخواهد برای نیمه دوم مرا وارد زمین کند.
من که از شادی در پوست نمیگنجیدم تمام تلاش خود را کردم و توانستم گل مساوی را به حریف بزنم. پس از مسابقه دلم میخواست که به عنوان اولین کس این خبر را به پدر بدهم. اما پس از رختکن تلفنی به من شد و گفتند که پدرم بر اثر سکته قلبی از دنیا رفته است. تازه فهمیدم در آن روزهایی که زیاد کار نمیکرد و دراز میکشید حال چندان خوشی نداشته و نمیخواسته مرا ناراحت کند یا فکرم را مشغول خود کند که از هدفم باز بمانم.
اما من میخواستم به او بگویم که او مثل همیشه حق داشت و من بالاخره تیمم را پیروز کردم و حالا برای تمام لحظاتی که مرا تشویق میکرد از او ممنونم.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: encouraging stories.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: