تنها طلب بخشش می‌کنم

«من فرزند اول یک خانواده 9 نفره بودم. برای این که زنده بمانم، مجبور بودم از 7 سالگی کار کنم. پدرم کارگر بود و درآمدش کفاف خرج و مخارج خانه را نمی‌داد. برادر و خواهران ناتنی‌ام کوچک‌تر از من بودند و وضعیت‌شان از من هم بدتر بود.
کد خبر: ۳۳۷۷۲۴

وقتی 7 ساله بودم، پدرم به من گفت که بهتر است به فکر داشتن یک درآمد باشم، چون او نمی‌تواند براحتی از پس مخارج خانه بربیاید.

وقتی به او گفتم من کاری بلد نیستم که انجام بدهم، جواب داد که اهمیتی ندارد از چه راهی باشد، مهم این است که بتوانم پول در بیاورم. جمله پدرم، تکلیف مرا تا همه عمر روشن کرد. من باید از هر طریقی به پول می‌رسیدم و برای پسری در سن و سال من، فروش موادمخدر تنها راه بود.»

مارکو هریس پسر 13 ساله‌ای است که پرونده‌اش در دادگاه‌های دیترویت آمریکا سروصدای زیادی به پا کرد. این پسرنوجوان 12 ساله به سوی یک زن 24 ساله به نام پاتریشیا بابوک شلیک کرده و او را از پا درآورده است.

پرونده جنجالی مارکو به خاطر این جرم سنگینش، سرانجام با رای دادگاه به حبس در زندان نوجوانان، بسته شد، تا زمانی که او به 21 سالگی برسد و بار دیگر به خاطر اتهاماتش پاسخگو باشد. اتهام سنگینی که دست کم حبس ابد را برای او در پی خواهد داشت.

«وقتی شروع به کار کردم، عاشق تحصیل بودم. نمی‌فهمیدم چرا دیگر پسربچه‌هایی که در سن و سال من بودند، می‌توانستند براحتی به مدرسه بروند. اما برای من همه چیز سخت و طاقت فرسا بود. بچه‌های کوچک‌تری که در خانه بودند هر کدام برایم مشکل ایجاد می‌کردند. زندگی پرجمعیت ما در اتاق کوچکی که داشتیم، بیشتر به جهنم شبیه بود تا یک خانه و خانواده‌ای صمیمی. وقتی برای اولین بار تنها 10 دلار بابت حمل کردن یک بسته بسیار کوچک گرفتم، فورا آن را به پدرم دادم.

او که خودش مرا به کارفرمایم معرفی کرده بود دستی روی سرم کشید و گفت که با وجود سن کمی که دارم بسیار زرنگم و به من افتخار می‌کند. برای اولین بار بود که در طول چند سال عمرم پدرم مرا واقعا می‌دید و به من اهمیت می‌داد و همین برایم کافی بود. از خلاف بودن کاری که می‌کردم، کاملا اطمینان داشتم. زندگی اسفباری که ما داشتیم، باعث شده بود خیلی زودتر از سن خودم بزرگ شوم و از خیلی چیزها حتی حرف‌های سنگین سردربیاورم. راهی جز فروش مواد برایم نبود و من هم همین کار را انتخاب کردم. وقتی 10 ساله بودم صدها دلار پول درآورده بودم و به یکی از مهره‌های مهم در گروه کوچک فروش موادمخدر محله‌مان تبدیل شده بودم.

از این که آدم مهمی بودم، احساس غرور می‌کردم و در 10 سالگی احساس یک پسر 19 ساله موفق را داشتم که می‌توانست به هر آرزویی در زندگی‌اش برسد. 11 ساله که بودم رئیسم که پسری 27 ساله بود در درگیری مسلحانه گروه‌های پخش موادمخدر کشته شد.

پس از مرگش همه چیز از هم پاشید و من برای مدت بسیار طولانی بیکار بودم. گرچه هر چه درمی‌آوردم را به پدرم می‌دادم، اما با این حال مقداری هم برای خودم می‌ماند که آن را خرج تفریحاتم می‌کردم. نداشتن پول و کاری که دیگر برای من به عنوان تنها سرگرمی به شمار می‌آمد، سخت و کسل‌کننده بود.

پدرم از این‌که پولی به او نمی‌دادم بشدت شاکی بود و مدام تکرار می‌کرد که آنقدر بزرگ شده‌ام که بتوانم روی پاهای خودم بایستم و باید خانه آنها را ترک کنم. شرایط بسیار بدی بود، از یک سو مدام می‌ترسیدم که در تحقیقات پلیس در مورد گروه فروش مواد مخدر من هم شناسایی شده و خیلی زودتر از رسیدن به آرزوهایی که در سر داشتم، روانه زندان شوم و از سوی دیگر هم نداشتن درآمد بشدت افسرده‌ام کرده بود تا این که پیشنهاد جدیدی به من شد. باید سرقت می‌کردم و به خاطر آن پول خون هم می‌گرفتم. تنها مشکل، استفاده از اسلحه بود که صاحب‌کارم بشدت روی آن تاکید داشت. من باید یک دزد مسلح می‌شدم.»

مارکو با وجود سن کمی که داشت خیلی زود وارد چرخه تبهکاران شد و بعد از این که کارش را به عنوان فروشنده جزء مواد مخدر از دست داد تحت عنوان سارق مسلح مشغول به کار شد.

او تنها چند روز را توسط یکی از خلافکاران حرفه‌ای در خارج از شهر به تمرین با اسلحه پرداخت و بعد از آن وارد کار شد. شجاعتش باعث می‌شد که سردسته‌های خلافکاران، خیلی زود به او اعتماد و او را وارد چرخه کارهای غیرقانونی کنند. «استفاده از اسلحه را دوست نداشتم، نمی‌دانم چرا همیشه فکر می‌کردم که سرانجام این وسیله یک روزی برایم مشکل ساز می‌شود که درست هم فکر می‌کردم. کار من به عنوان دستیار در سرقت‌های مسلحانه بود که بیشتر خودروهایی را که سرنشین داشتند، شامل می‌شد. ما باید خودروهای مدل بالا را که در خیابان‌های خلوت پارک شده بودند، شناسایی می‌کردیم و سپس در فرصتی مناسب وارد عمل می‌شدیم.

وظیفه من تنها این بود که عقب‌تر از محل درگیری بایستم و با اسلحه به سوی سرنشینان خودرو نشانه بگیرم تا بترسند و در پایان با سرقت خودرو، کاری برایمان باقی نمی‌ماند.

ما خودروها را تحویل اوراقی‌ها می‌دادیم و پولمان را می‌گرفتیم. هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که روزی گرفتار چنین مصیبت بزرگی بشوم.»

خانم پاتریشیا بابوک بتازگی به دیترویت نقل مکان کرده بود. او از هنر سررشته داشت و برای تست بازیگری و مجریگری در تلویزیون از چند دفتر کار وقت مصاحبه داشت.

شب حادثه حدود ساعت 11 بود که او همراه یکی از دوستانش تصمیم گرفت شام بخورد. پاتریشیا در خودروی دوستش منتظر نشسته بود تا او غذا را سفارش بدهد و بیاید رستوران که هدف حمله مارکو و یکی از همکارانش قرار گرفت.

مارکو عقب‌تر ایستاده بود و طبق معمول وظیفه‌اش ترساندن این مسافر تنها بود. اما این بار اوضاع کمی فرق داشت. پاتریشیا در این لحظه ناگهان از خودرو بیرون آمد و با صدای بلند و رسایی که داشت شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چاره‌ای برای مارکو باقی نمانده بود و به دستور همکارش یک گلوله به سوی این زن 24 ساله شلیک کرد. همان گلوله هم او را نقش زمین کرد و آنها توانستند با دزدیدن خودرو از محل دور شوند.

با وجود تلاش پزشکان، پاتریشیا در بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده جانش را از دست داد و از همان زمان پرونده قتل و سرقت مسلحانه تشکیل شد.

«دیوانه شده بودم، باورم نمی‌شد که با اسلحه شلیک کرده‌ام، مدام فریاد می‌زدم و به همکارم که مرا مجبور به این کار کرده بود، بد و بیراه می‌گفتم. با خودم فکر می‌کردم که آن زن جوان نمی‌تواند بر اثر شلیک تنها یک گلوله جانش را از دست بدهد و با همین فکر خودم را دلداری می‌دادم. چند روز بعد در روزنامه خواندم که سرقت مسلحانه ما سبب مرگ پاتریشیا شده است.

نمی‌توانستم خودم را ببخشم، اما حاضر نبودم به پلیس اعتراف کنم.

باید پول درمی‌آوردم و انگار تنها راهش برای من که از بدو تولد بیچاره بودم، همین بود.
چند هفته بعد در حالی که تصورش را هم نمی‌‌کردم، شناسایی شده باشم، دستگیر شدم. اتهامم قتل عمد و دزدی مسلحانه است که آن را قبول دارم و هیچ دفاعی نمی‌توانم از خودم بکنم. من لایق بدترین‌ها هستم و از زندگی‌ام جز این هم انتظار نداشته‌ام، تنها از خانواده پاتریشیا طلب بخشش می کنم.»

منبع: کورت نیوز

ترجمه: المیرا صدیقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها