گفتگو با همایون اسعدیان، کارگردان فیلم «طلا و مس»

«طلا و مس» به ذات سینما نزدیک شده است

اشاره: وقتی فیلمی در سینمای ایران اصطلاحا گُل می‌کند، روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها، برنامه‌های تلویزیونی و... پر می‌شود از مطالب و نوشته‌هایی در تعریف و تمجید از آن فیلم. همه دوست دارند در تعریف از آن اثر از دیگری پیشی بگیرند؛ اما کمتر به زمینه‌های شکل‌گیری آن فیلم توجه می‌شود و کمتر پیش می‌آید که خبرنگاری، پرونده کاری آن فیلمساز را ورق بزند و این سوال را مطرح کند که در میان آثار گذشته آن فیلمساز، این اثر چطور شکل گرفت و چه مراحلی طی شد تا شاهد این فیلم از آن کارگردان باشیم؟ هیچ‌کس دوست ندارد به گذشته برگردد و معمولا خود کارگردان نیز تمایل ندارد جز در مورد اثر جدیدش حرفی بزند. همایون اسعدیان، فیلمسازی است که بعد از چند سال دوری از سینما، با فیلم «طلا و مس» علاقه‌مندان به سینمای جدی و متفکر ایران را ذوق‌زده کرده است. اگر او پیش از این به فیلمسازی تجاری مشهور بود، حالا با ساخت این فیلم، راه جدیدی را در پیش گرفته که البته ادامه دادن آن نیز کنجکاوی‌برانگیز است. در این مصاحبه، پرسش‌های مختلفی مطرح شده تا از جواب آنها به یک نکته برسم و آن این‌که چطور فیلمی که قرار بود در نهایت در قالب یک تله‌فیلم ساخته شود، حالا در برهوت سینمای متفکر ما به اثری خوش‌ساخت و جذاب تبدیل شده است؟ همایون اسعدیان که پیش از این کارگردانی فیلم‌های «نیش»، «مرد آفتابی»، «آخر بازی»، «شوخی» و سریال‌های «راه بی‌پایان»، «بچه‌های خیابان» و «غول چراغ جادو» را به عهده داشته، به این پرسش‌ها پاسخ گفته که می‌خوانید.
کد خبر: ۳۳۶۵۴۸

فیلم سینمایی «طلا و مس» شبیه هیچ یک از فیلم‌های قبلی شما نیست. البته وقتی به فیلم‌های قبلی شما هم نگاه می‌کنیم، نکته جالب توجه این است که می‌بینیم این فیلم‌ها نیز هیچ کدام شبیه به یکدیگر نیست.

این فیلم‌ها هیچ کدام شبیه هم نیستند؛ اما با هم شباهت‌هایی هم دارند.

از چه جهت با هم شباهت دارند؟

عنصری که در همه این فیلم‌ها با هم مشترک است، این است که در همه این فیلم‌ها، آدم‌ها در شرایط بحرانی قرار می‌گیرند. در فیلم مرد آفتابی، شوخی، آخر بازی و طلا و مس فضای آرامی وجود دارد؛ اما ناگهان آدم‌ها از این فضا وارد فضای دیگری می‌شوند و با بحرانی که در زندگی آنها به وجود می‌آید، دست و پنجه نرم می‌کنند.

اما فضای این فیلم‌ها با هم متفاوت است. در فیلم آخر بازی فضا تراژیک است و در مرد آفتابی فضا طنز است.

بله. طلا و مس هم تراژیک است. من به چنین فضایی علاقه‌مند هستم و اگر در آینده هم فیلم بسازم، همین مسیر را دنبال می‌کنم.

در فیلم‌های قبلی شما، این موقعیت‌ها بسیار خاص است و شرایط به گونه‌ای است که هر آدمی نمی‌تواند در آن موقعیت قرار گیرد. مثلا در فیلم شوخی هواپیمایی از آسمان می‌افتد و ماجراهایی را پیش می‌آورد. یا در آخر بازی قتل ناخواسته‌ای رخ می‌دهد؛ اما موقعیت فیلم طلا و مس بشدت ساده است و ممکن است در زندگی هر فردی پیش بیاید.

اتفاق مهمی که در فیلم شوخی رخ می‌دهد، سقوط هواپیما نیست؛ بلکه تغییری است که در روابط میان دو دوست پیش می‌آید و به دلیل سوءتفاهم میان آنها بحران رخ می‌دهد. در چنین فیلمی به جای سقوط هواپیما می‌تواند اتفاق دیگری هم رخ دهد. به نظرم موقعیت فیلم آخر بازی برای خیلی‌ها می‌تواند پیش بیاید. قتل ناخواسته اتفاقی است که حداقل در صفحه حوادث روزنامه شما، خبرهای مختلفی از آن منتشر می‌شود.

بارها خوانده‌ایم که افراد مختلفی به دلیل قتل ناخواسته تا مرز اعدام پیش رفته‌اند. علت هم این بوده که در یک دعوا، حرکتی بچه‌گانه انجام داده‌اند و مسیر زندگی‌شان تغییر کرده است. طلا و مس هم همین طور است.

به هرحال این‌که زن فردی به بیماری ام‌اس مبتلا شود، مساله‌ای نیست که چندان عمومیت داشته باشد؛ اما برای همه آدم‌ها امکان مبتلا شدن به بیماری وجود دارد و به همین سبب است که آدم‌ها با این فیلم ارتباط برقرار می‌کنند. در حقیقت موضوع بیماری خاصی نیست؛ بلکه یک بیماری است که می‌تواند آدم‌های زیادی را مبتلا کند.

فیلم طلا و مس فیلم بسیار ساده‌ای است و از این منظر بشدت احساس همذات‌پنداری مخاطب را برمی‌انگیزاند. هر مخاطبی با تماشای فیلم بسادگی خود را در این موقعیت قرار می‌دهد. این نوع سادگی هم در فیلم‌های سابق شما وجود نداشته است.

این نکته درستی است. فیلم آنقدر ساده است که مخاطب فکر نمی‌کند آنچه می‌بیند، فیلم است و همین نکته حس همذات‌پنداری او را تقویت می‌کند.

فیلم‌های قبلی من به شکل رایج فیلم و سینما نزدیک‌تر بود؛ اما این فیلم چنین نیست. خاصیت این فیلم در بیش از حد ساده بودن آن است. اتفاقا سختی این فیلم هم در همین سادگی آن بود.

این ویژگی برای این فیلم و شما که بعد از گذشت چندین سال می‌خواستید دوباره به سینما بازگردید، نقطه پرش خوبی بود؟

من در این سال‌ها خیلی از سینما دور نبودم و در تلویزیون هم سریال‌هایی مانند راه بی‌پایان و بچه‌های خیابان را ساختم که حداقل از نگاه منتقدان، نقطه قوت این آثار این بود که ساختاری سینمایی داشتند. فیلم «آخرین گره خورشید» هم که در شبکه 3 ساختم، ساختاری کاملا سینمایی داشت؛ اما در این سال‌ها منهای فیلم «ده رقمی»، همچنان دغدغه سینما داشتم و خوشحالم که این بازگشت با فیلمی ساده؛ اما سخت به نام طلا و مس صورت گرفته است.

فیلم‌هایی با چنین ساختاری معمولا بین گروه خاصی از کارگردان‌های سینمایی طرفدار دارد و اغلب فیلمسازان اول به چنین سبک و سیاقی علاقه‌مند هستند.

اگر فیلمسازی بتواند در کار اول خود، فیلمی مانند «طلا و مس» بسازد، خیلی هنر کرده است.

قصد زیر سوال بردن توانایی شما را ندارم. منظورم فیلم‌هایی با این ساختار خلوت و حضور بازیگرانی کم تعداد است. به هر حال شما در سینمای ایران حضور خود را با فیلم نیش آغاز کردید که یک فیلم اکشن و شلوغ بود و توانایی خاصی را از شما نشان می‌داد. در حال حاضر که معضل و مشکل جدی سینما بازگشت سرمایه است، چرا سراغ ساخت فیلمی مانند نیش نرفتید؟

متاسفانه این اشتباه در سینمای ایران رایج است که تصور می‌شود شکل خاصی از فیلمسازی مخصوص افرادی خاص است و فیلمسازان دیگر هم باید شکل دیگری از فیلم را بسازند. این تقسیم‌بندی بسیار کودکانه است؛ زیرا در سینمای حرفه‌ای دنیا، فیلمسازان مختلف انواع و اقسام فیلم را می‌سازند.

من این تقسیم‌بندی را قبول ندارم و همیشه دوست دارم فیلم‌های مختلفی بسازم. وقتی فردی وارد حرفه فیلمسازی می‌شود، تا چند سال مقهور تکنولوژی، امکانات دوربین و مواردی از این دست می‌شود.

در ابتدای فیلمسازی نیز توانایی فیلمساز ممکن است معطوف به نمایش این توانایی‌ها و امکانات شود؛ اما هرچه تجربه اضافه می‌شود و کار جلوتر می‌رود، فیلمساز متوجه می‌شود اصل ماجرا چیز دیگری است و مهم این است که در سینما بتوانیم حرف خاصی را بیان کنیم. به همین دلیل کم‌کم هم غرور و خودنمایی فیلمساز کم‌ می‌شود و هم علاقه به «معلق زدن با دوربین». اتفاقا تلاش فیلمساز به این سمت می‌رود جوری فیلم بسازد که اصلا حرکت دوربین دیده نشود.

فیلم آنقدر ساده است که مخاطب فکر نمی‌کند آنچه می‌بیند، فیلم است و همین نکته حس همذات‌پنداری او را تقویت می‌کند. فیلم‌های قبلی من به شکل رایج فیلم و سینما نزدیک‌تر بود، اما این فیلم چنین نیست. خاصیت این فیلم در بیش از حد ساده بودن آن است

فیلم طلا و مس حاصل رسیدن به این نتیجه است که همه این تکنیک‌ها، بهانه و بی‌راهه است و مهم این که جوری فیلم بسازیم که به ذات سینما برسیم و بتوانیم با مخاطب بسادگی ارتباط برقرار کنیم. اگر در فیلمی مانند نیش جوری کار کرده‌ام که دوست داشتم مخاطب حرکت دوربین را حس کند، در طلا و مس به گونه‌ای فیلم ساختم که اصلا مخاطب حرکت دوربین را احساس نکند. اوج تبحر یک کارگردان این است که دوربین و میزانسن او احساس نشود. من در این مصاحبه قصد تخریب هیچ فیلمسازی را ندارم؛ اما به هر حال یک عده سینما را با فیلمسازی ساده آغاز می‌کنند، چون فیلمسازی پیچیده را بلد نیستند. عده‌ای هم با تکنیک پیچیده آغاز می‌کنند و بعد به سینمای ساده می‌رسند. علت این‌که فیلمسازان اول به چنین فیلم‌هایی علاقه‌مند هستند، این است که آنها فیلمسازی پیچیده را بلد نیستند و فقط بر همین شکل از فیلمسازی مسلط هستند.

پس چرا این اتفاق در فیلم‌های قبلی شما نیفتاد؟

من از اشراف بر آن نوع فیلمسازی، به این شکل رسیدم. این‌که فیلمسازی بتواند طوری فیلم بسازد که تماشاگر احساس نکند در حال تماشای فیلم است، حاصل تجربه‌ای است که بعد از ساخت فیلم‌های متعدد به دست می‌آید. وقتی فیلم تلویزیونی آخرین گره خورشید را هم می‌ساختم، به این حس رسیده بودم.

در آن فیلم می‌خواستم 4 قصه عاشقانه را به مرور جلو ببرم و جوری این کار را بکنم که تماشاگر متوجه این ماجرا نشود. تا حدود زیادی هم به نتیجه‌ای که می‌خواستم، رسیده بودم. در این فیلم نیز به دنبال همین شیوه بودم که در نهایت سادگی حرف خودم را بزنم. به هر حال پختگی یک فیلمساز هم در این است که با سادگی، مفاهیم عمیق را مطرح کند.

گفته می‌شود طلا و مس فیلم تهیه‌‌کننده است.

چنین جمله‌ای درباره این فیلم به شکل دیگری به کار رفته است و من هم تعابیری از این دست را شنیده‌ام. مثلا منتقدی گفته تهیه‌کننده فیلم طلا و مس دارای امضاء است؛ اما منوچهر محمدی نگفته است که این فیلم، فیلم تهیه‌کننده است. البته من بارها گفته‌ام مشکل سینمای ایران این است که اغلب تهیه‌کنندگان آن دانش، تخصص و شناخت لازم از سینما را ندارند و ای کاش تعداد تهیه‌کنندگانی مانند منوچهر محمدی در سینمای ایران بیشتر بود.

این تهیه‌کننده به دلیل شناختش از سینما، پرونده کاری معتبری دارد؛ اما این به آن معنی نیست که ارزش کار کارگردان‌هایی مانند سیف‌الله داد، ابراهیم حاتمی‌کیا، رضا میرکریمی و... را که با این تهیه‌کننده کار کردند، ندیده بگیریم. نکته مهم این است که به واسطه حضور چنین تهیه‌کنندگانی است که کارگردان‌ها با آرامش خاطر و اطمینان بیشتری می‌توانند فیلم بسازند. چنین تهیه‌کنندگانی به کارگردان کمک فکری می‌دهند و با او همراه هستند.

هر فیلمی فیلم کارگردان آن است؛ اما حضور تهیه‌کننده‌ای مانند منوچهر محمدی به کارگردان کمک می‌کند که به واسطه گفتگوهایی که با تهیه‌کننده انجام می‌دهد، فیلم بهتری بسازد.

از طرفی در زمان ساخته شدن فیلم طلا و مس، محمدی درگیر ساخت فیلم «عصر روز دهم» بود و در کربلا حضور داشت و اصلا سر فیلم نبود.

پس شما چطور از نظرهای او بهره‌برداری می‌کردید؟

ما پیش از آن با هم گپ و گفت‌هایمان را کرده بودیم و سر نقاط مهم تفاهم داشتیم. وقتی او حضور نداشت، ما می‌دانستیم با یک تفاهمی داریم کار را پیش می‌بریم.

در همین زمینه، اظهارنظر دیگری هم شنیدم. یکی از همکاران شما می‌گفت این تهیه‌کننده می‌داند چگونه فرش را در فیلم بگنجاند؛ اما به هر حال این کاری است که یک کارگردان می‌تواند انجام دهد، چون او صاحب بخش محتوایی اثر است. این مساله وظیفه کارگردان است. البته جوهره اصلی این اثر متعلق به تهیه‌کننده است؛ چون طرح اولیه فیلمنامه هم برای تهیه‌کننده بوده است.

برخی ایده‌های موجود در فیلم متعلق به مدیر فیلمبرداری است. حتی دستیاران من هم موقع ساخت فیلم، ایده‌هایی را مطرح می‌کردند که از آنها بهره‌ می‌بردم. تا آنجا که من می‌دانم منوچهر محمدی هیچ کجا نگفته این فیلم، فیلم تهیه‌کننده است.

در سینمای ایران، تهیه‌کنندگان دیگری هم هستند که صاحب امضاء هستند و در روند تولید یک فیلم، حضور پررنگ‌تری دارند.

برخی از تهیه‌کنندگان تصور می‌کنند امضاء دارند؛ اما هر امضایی خوب نیست. گاهی این تهیه‌کنندگان بصراحت می‌گویند آنها مولف هستند و کارگردان کاره‌ای نیست. این مساله بیشتر یک توهم است.

در فیلم طلا و مس ردپایی از زمان و مکان وجود ندارد و احتمالا در سال‌های بعد هم فیلمی تماشایی و دوست‌داشتنی است. حتی به نظرم داستان می‌توانست در 200 سال قبل رخ دهد. با این مساله موافقید؟

فیلم تاریخ مصرف ندارد، اما زمان دارد. تاریخ مصرف داشتن به این معنی است که در فیلمی، موضوعی رخ دهد که آنقدر پررنگ باشد که داستان را تحت تاثیر قرار دهد و در سال‌های بعد همین مساله فیلم را کهنه کند؛ اما فیلم زمان و مکان مشخصی دارد.

شرایط اجتماعی امروز هم در فیلم دیده می‌شود. من در چند بخش از فیلم تلاش کردم این مساله را در داستان بگنجانم. مثلا جایی که در ابتدای فیلم، فردی به شخصیت اصلی داستان می‌گوید «این روزها دیگه کسی کتاب نمی‌خونه» ردپایی از این مساله است. یا در مترو و بیمارستان، نشانه‌های زیادی وجود دارد که بیانگر مقطعی خاص است. اگر هم مخاطبی از خارج از ایران به سینمایی بیاید و این فیلم را تماشا کند، با خودش می‌گوید این فیلم در مقطعی ساخته شده که جامعه ایران مشکل اخلاقی داشته و عشق ظاهرا زیر سوال رفته است.

در سال‌های گذشته محمدباقر قالیباف، شهردار تهران شعاری را به عنوان یک شعار محوری مطرح کرد. او می‌گفت تهران شهر اخلاق است. حالا با توجه به این‌که یکی از سرمایه‌گذاران فیلم نیز شهرداری تهران بوده، آیا در طراحی ایده اولیه فیلم شهرداری نیز دخالت داشته است؟

تهیه‌کننده فیلم منوچهر محمدی است و سازمان فرهنگی- هنری شهرداری تهران، فقط یکی از سرمایه‌گذاران بوده است. ما فیلمنامه را هم نوشتیم و بعد از پایان کار به سازمان فرهنگی ـ هنری پیشنهاد ساخت آن را ارائه کردیم و به هیچ وجه این طور نبوده که آنها در نگارش فیلمنامه حضور داشته باشند.

یکی از نکات مثبت فیلمسازی در این مجموعه این است که برخلاف دستگاه‌های دولتی دیگر، سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران از فیلم در زمان اکران نیز حمایت می‌کند.

اعضای این مجموعه از همان ابتدا همراهی خیلی خوبی با ما داشتند و تا جایی که می‌توانستند در زمینه تبلیغ و اکران فیلم با ما همراهی کردند؛ اما آنها تهیه‌کننده فیلم نبودند و فقط جزو شرکای فیلم بودند.

حضور بچه عقب‌مانده در فیلم چه دلیلی دارد؟

بهتر است به جای این سوال بپرسی حضور آدم‌هایی که در این فیلم در کنار این خانواده چیده شده‌اند، چه دلیلی دارد. همه این آدم‌ها از پرستار و دکتر بیمارستان تا دختر عقب‌مانده و حمید و آن مرد فرش‌فروش، همه و همه در کنار هم بخشی از قصه را پیش می‌برند و بخشی از شناخت را به سیدرضا می‌دهند. مثلا سیدرضا تصور می‌کند، این دختر عقب‌مانده فقط نوار می‌گذارد و می‌رقصد؛ اما جایی که متوجه می‌شود همسرش ـ زهرا السادات ـ به این دختربچه قرآن یاد داده متوجه می‌شود که او چقدر غافل بوده و همسرش چقدر از او جلو بوده است. سپیده، پرستار بیمارستان نیز چنین است.

همه این شخصیت‌ها به این دلیل در کنار هم چیده شده‌اند که سیدرضا را به یک آگاهی برسانند و خودشان به شکل مستقل از هم معنایی ندارند.

فیلم را در جشنواره ندیدم و چند روز قبل که در نمایش عمومی دیدم، متوجه شدم سوری خانم هم کشف شما بوده است.

سوری خانم کشف ما نبود. پیش از فیلم طلا و مس در سریال دیگری نقشی کوتاه بازی کرده بود که از آنجا برای حضور در این فیلم انتخاب شد. البته در تلویزیون به کشف نهایی رسید و سوپراستار شد؛ البته در زمان نمایش فیلم در جشنواره هیچ‌کس با دیدن او واکنش خاصی نشان نداد و بعد از سریال «زن‌بابا» بود که همه با دیدن او می‌خندیدند.

البته بازی او در این فیلم خیلی کنترل شده و دقیق است و از این نظر با سریال زن‌بابا تفاوت زیادی دارد.

سختی کار کردن با چنین بازیگرانی این است که در سینما پلان‌بندی و زمان‌بندی مشخصی وجود دارد و بازیگر باید در همان محدوده حرکت کند؛ اما در تلویزیون گاهی به بازیگر می‌گویند هر اندازه که می‌خواهد، می‌تواند صحبت کند و حرف‌هایی بزند که مخاطب را بخنداند.

فیلم‌هایی از جنس طلا و مس این حساسیت را دارند که ممکن است داستان بسادگی تلخ شود و از لحاظ محتوایی به اثری ضدطراحی اولیه تبدیل شود. یک حساسیت دیگر هم این است که بیش از حد شعاری و سفارشی نشوند. این دو حساسیت چطور در کنار هم جمع شد؟

آیا این مساله در فیلم خوب از آب درآمده است؟

بله. خوب شده. بخصوص پایان فیلم که زهرا السادات به خودش عطر می‌زند.

پایان فیلم با امید بسته شده است. البته ما دوست نداشتیم پایان این فیلم شاد باشد و مثلا یک روز صبح زهرا السادات از خواب بیدار شود و متوجه شود خوب شده است. از طرفی هم نمی‌خواستیم داستان با تلخی تمام شود. ما می‌خواستیم بگوییم راه نجات از این بحران و تمام بحران‌های زندگی دوست داشتن و محبت است و اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، همه مشکلات حل می‌شود و می‌توان این سختی‌ها را تحمل کرد و از زندگی لذت برد.

فیلم طلا و مس حاصل رسیدن به این نتیجه است که همه این تکنیک‌ها، بهانه و بی‌راهه است و مهم این که جوری فیلم بسازیم که به ذات سینما برسیم و بتوانیم با مخاطب بسادگی ارتباط برقرار کنیم

فیلم با امید تمام می‌شود و تلخی فیلم مستتر است. چون فیلم با عشق تمام می‌شود، مخاطب از سینما که بیرون می‌آید، سرخورده نیست؛ اما اگر کمی فکر کند، متوجه می‌شود آینده چندان درخشانی در انتظار این دو نیست؛ زیرا سید بینایی چشمانش کم شده و زهرا السادات هم زمین‌گیر است؛ اما می‌شود در همین شرایط هم زندگی کرد، بچه‌های خوبی داشت و خوش و خرم هم زندگی کرد. به هر حال زندگی تداوم دارد.

فیلم با وجود آن که زندگی یک خانواده روحانی را به تصویر می‌کشد، هیچ تاکید شعارگونه‌ای بر مساله نماز خواندن ندارد.

طرح چنین نکته‌ای خوب است و امیدوارم مسوولان تلویزیون هم مخاطب آن باشند. متاسفانه گاه به سریال‌سازها این اجبار می‌شود که حتما در سریال خود صحنه‌های متعدد نماز خواندن را بگنجانند؛ اما این کار فقط ظواهر را رعایت کرده و هیچ تاثیر مهمی نداشته است. البته می‌توان به گونه‌ای فیلم را طراحی کرد که در کل فیلم یک حس و حال روحانی به وجود بیاید و حسی انسانی و دینی به مخاطب منتقل شود.

در این فیلم هیچ اتفاق ماورایی و عجیب و غریب رخ نمی‌دهد؛ چون در زندگی عادی ما چنین اتفاق‌هایی رخ نمی‌دهد؛ اما مسیر داستان به سمتی است که امید وجود دارد.

وقتی برای تماشای فیلم به سینما رفتم، تماشاگرانی را دیدم که در مراجعه‌های قبلی‌ام به سینما کمتر شاهد آن بودم. خیلی از خانواده‌های مذهبی به تماشای این فیلم آمده بودند. شما خودتان هم با چنین مساله‌ای مواجه بوده‌اید؟

وقتی فیلم می‌سازیم، هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که همه اقشار جامعه می‌توانند مخاطب این فیلم باشند. ما در کشوری هستیم که پر از خرده‌فرهنگ است و هر فرهنگ و خرده‌فرهنگی خوراک خاص خود را می‌خواهد. فیلم من هم قطعا مورد پذیرش بخش خاصی از مخاطبان است؛ اما من نخواستم فیلمی بسازم که فقط تاثیر اسلامی بر مخاطب خود بگذارد، به همین دلیل حتی یکی از دوستان ارمنی من هم از تماشای فیلم لذت برده و این مساله را به من منتقل کرده است.

او تصور می‌کند حرفی که در فیلم ما زده می‌شود، در دین و مذهب او نیز وجود دارد. در زمان جشنواره، خانمی محجبه به سراغم آمد و گفت فقط او و امثال او از تماشای این فیلم لذت نبرده‌اند و حتی در زمان نمایش فیلم در سینمایی که در یکی از نقاط مرفه شهر قرار دارد، خانم‌هایی با ظاهر امروزی و غیرمذهبی نیز با فیلم ارتباط برقرار کرده‌اند. درواقع هر مخاطبی که بتواند با این محتوای انسانی ارتباط برقرار کند و با شخصیت‌ها همراه شود، می‌تواند مخاطب این فیلم باشد.

در فیلم سیدرضا برای کسب درآمد قالیبافی می‌کند و در این راه بینایی چشمانش کم می‌شود؛ اما زمانی که دوستش به او پیشنهاد می‌کند بیاید و منبر برود، این مساله را قبول نمی‌کند. علت چیست؟

برای این‌که او برای منبر حرمت قائل است. وقتی هم در ابتدای فیلم به او پیشنهاد می‌شود تدریس کند، قبول نمی‌کند و می‌گوید باید باز هم تجربه کسب کند. سیدرضا برای منبر از این جهت حرمت قائل است که دوست ندارد از این راه درآمد کسب کند. اما کار کردن فرق می‌کند. او در نوجوانی هم فرش بافته و با همسرش در یک کارگاه قالیبافی آشنا شده است. این مساله از طریق عکسی که در فیلم وجود دارد مورد تاکید قرار گرفته است. او بعدا طلبه شده است و به همین دلیل هنوز هم کار کردن برایش عیب نیست اما برای منبر رفتن حرمت قائل است.

در فیلم صحنه‌ای وجود دارد که در آن زهرا السادات بشدت گریه می‌کند. این صحنه من را به یاد گلشیفته فراهانی انداخت و با دیدن آن احساس‌ کردم این نقش چقدر مناسب این بازیگر بود!

نگار جواهریان تقریبا انتخاب اول ما بود. البته پیش از آن با بازیگر دیگری هم تماس گرفتیم و وقتی او معطل کرد، بلافاصله نگار جواهریان را برای این نقش قطعی کردیم. البته آن بازیگر توانایی خوبی داشت ولی اصلا برای این نقش مناسب نبود و من خیلی خوشحالم که ما را معطل کرد!

از ابتدا قرار نبود این بازیگران چهره باشند. بهروز شعیبی هم تقریبا انتخاب اول ما بود.

اما بهروز شعیبی را بیشتر به عنوان دستیار کارگردان، برنامه‌ریز و این اواخر هم کارگردان می‌شناسیم.

بله اما او سابقه بازی هم داشته و در فیلم «آژانس شیشه‌ای» نقش پسر حاج کاظم را ایفاء کرده بود.

به نظرم شما خودتان را خیلی خوب با هر نوع از سیستم فیلمسازی تطبیق‌ می‌دهید. فیلم اول شما در ژانر فیلم‌های حادثه‌ای اثر بسیار قابل قبولی است. فیلم آخر شما هم در ژانر فیلم‌های معناگرا بسیار خوب از کار درآمده است. توانایی شناخت تهیه‌کننده توسط شما چگونه حاصل شده است؟

نیش فیلم مورد علاقه من نبود. زمانی که قصد ساخت آن را داشتم، با چند نفر از دوستانم مشورت کردم. من هیچ گاه فیلمسازی نبودم که از حمایت‌های خاص برخوردار باشم. هنوز هم از چنین حمایت‌هایی برخوردار نیستم و احتمالا در آینده هم برخودار نخواهم شد. به همین دلیل تصمیم گرفتم تا آن فیلم را بسازم تا به این وسیله برادری‌ام را ثابت کنم و بعد از ورود به سینما، فیلم‌های مورد علاقه‌ام را بسازم. البته تلاش کردم تا آن فیلم را هم به شکل خیلی خوبی بسازم. بعد از موفقیت آن فیلم پیشنهادهای زیادی برای ساخت این نوع فیلم دریافت کردم و من 3 سال فیلم نساختم و رفتم مشاور کارگردان فیلم‌های کلاه‌قرمزی و پسرخاله و الو الو من جوجه‌ام شدم تا فیلم‌هایی از نوع نیش نسازم.

من کارم را در سینما از عکاسی آغاز کردم و بعدها مشاغل مختلفی را در سینما تجربه کردم. به همین دلیل بخوبی مراحل مختلف تولید و بخش‌های آن را در سینمای ایران می‌شناسم و هیچ گاه بین خودم و تهیه‌کننده مرزی قائل نمی‌شوم.

الان هم که تهیه‌کننده فیلم «سعادت آباد» شدید، امیدوارید که مازیار میری همین نگاه را نسبت به شما داشته باشد؟

من قبلا هم تهیه‌کنندگی کردم. در فیلم آخر بازی و شوخی حدود 70 درصد از‌ فیلم را شریک بودم. قبلا هم تهیه‌کنندگی کردم. مازیار میری هم حتما همان نگاهی که من به تهیه‌کنندگان فیلم‌هایم داشته‌ام را نسبت به من خواهد داشت تا تولید خوبی را در پیش داشته باشیم.

سوال آخر این‌که فرج‌الله سلحشور درخصوص این فیلم اظهارنظر کرده و گفته بود این فیلم تصویر خوب و درستی از روحانیت ارائه نمی‌دهد. نظر شما در این باره چیست؟

وقتی برای حضور در برنامه هفت به شبکه 3 سیما رفته بودیم، قرار بود با یک منتقد یا صاحب‌نظر در خصوص این فیلم گفتگو شود تا نظری متفاوت درباره فیلم داشته باشیم. خودم فرج‌الله سلحشور را پیشنهاد کردم اما وقتی با او تماس گرفتند، گفت من این فیلم را ندیدم! خودش گفت اظهارنظری که درخصوص این فیلم کرده، صرفا براساس شنیده‌ها بوده است و به همین دلیل در این برنامه هم نتوانست حضور داشته باشد.

رضا استادی/ گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها