قراردادی راکه من نوشتم صدام پاره کرد

بای بسم الله: روایت می شود که هم آدم سختگیری است هم استاد سختگیری! خودش بارها به تاکید می گوید: بله ، خیلی خیلی خیلی... اما دلش نمی خواهد این طور باشد.
کد خبر: ۳۳۶۴۴
برای رفع این {...} از ما می خواهد تا دعا کنیم. مرتضی کاخی را می گویم.
هم او که برجسته و درخشان ترین کار و افتخارش را نوشتن و پیگیری قرارداد (شط العرب) 1975 ایران عراق برمی شمارد. امروز که دکتر به این کار نگاه می کند:
«امروز آن جسارت در من نیست ، احساس شکوه و واهمه از آن موفقیت ملی دارم ، در عنفوان جوانی ، دست تنها (عراقی ها گروهی عمل کردند، اما...) دنبال چه کار خطرناکی بوده ام.»
قرارداد اروندرود، پس از 4 قرن اختلاف مرزی ، تکلیف 2کشور را مشخص کرد و جایی برای جنگ انکار و یا... باقی نگذاشت ،اما... حس کاخی درباره پاره کردن قرارداد: «حس این را داشتم که عمل دفعی و موقت است و دیوانه ای بدون توجه به موازین اخلاقی ، حقوقی و بین المللی چنین کرده و... خودش مجبور شد مجددا به حاکمیت کشورمان و اعتبار این قرارداد نزد مقامات ایرانی اقرار کند.»
بازنشسته وزارت امور خارجه ، امروز اهل دانشگاه و تدریس است.

اگر باز هم از سیاستمداران تاثیرگذار و در راس کار بودین؛
جواب طولانی دارد.

خیلی خلاصه:
آنچه ما می گوییم «سیاست»، در زبانهای خارجی به 2بخش متمایز تقسیم می شود: پلی تیک (سیاست) و دیپلماسی (عرضه سیاسی که از سوی دولت تعیین شده) من در بخش دیپلماسی بوده ام.

این دیپلماسی؛
2 بخش دارد. عرضه سیاست کشور به خارجی و خرید سیاست خارجی دیگران برای کشور.

این هم 2 بخش دارد؛
بله ، ارزیابی و محک زنی سیاست خارجی کشورها و قیمت گذاری روی آن ؛ البته من در بخش نخست ، یعنی بررسی های نظری بودم.

نتیجه اخلاقی؛
پس به هیچ وجه سیاستمدار نبوده ام که اگر باز هم بخواهم بشوم ، چه خواهم کرد.

دلتان هم نمی خواهد به آن عالم برگردید؛
به هیچ وجه دلم نمی خواهد، حتی در حد نظری و سیاست خارجی کشورهای دیگر، به آن عالم برگردم.

چرا یک چهره سیاسی ، زودتر و سریعتر مشهور می شه؛
چون با امور اجتماعی و سرنوشت انسان در اجتماع بشری کار دارد. یکی از علتهای موفقیت در فن سیاست ، شهرت است. پس هم طبیعت این کار ایجاب می کند هم خود سیاستمدار به شهرت خود کمک می کند.

کشوری مثل ایران در دوران معاصر به چه چیزیش می تونه مفتخر باشه و افتخار کنه؛
از گذشته فرهنگی و بزرگان تاریخ ما آنچه لازم به دانستن بوده ، غربیها اطلاع دارند پس باید به حال و آینده نگاه کرد، به جوانان دانشمند و نابغه.

آیا سیاست خارجی ، یعنی فتح قلبهای جهانیان؛
آنچه امروزه در حوزه سیاست خارجی جهان معمول شده ، فتح قلبهای جهانیان نیست؛ بلکه فاتحه خواندن به قلبهای جهانیان است.

آیا با صداقت بهتر می شه زندگی کرد یا دپپلماسی؛
با دیپلماسی بنا بر عرف عمومی جامعه ؛ اما زندگی کردن با صداقت است که معنا و ارزش دارد.

چند درصد سیاست خارجی ، زرنگی و زیرکی است؛
90 تا 95 درصد. شاید بزودی به 5/99 درصد هم برسد؛ چون دانستن و اطلاعات سیاسی داشتن با وسایل امروزی کار ساده ای است ؛ اما زیرکی از ماشین برنمی آید.

چند درصد موفقیت یک کشور به سیاست خارجی اش بستگی داره؛
در جهان امروز که به حالت انتردپاندانس (INTERDEPENDECE) رسیده ، یعنی حالت زندگی مشترک با سایر ملل بیش از 80درصد است.

اگر دست بر قضا زندگی مرفهی نداشتین ، باز هم به ادبیات علاقه مند می شدین / بودین؛
من از کودکی به ادبیات علاقه داشتم و مساله رفاه و عسرت برایم مطرح نبوده. الان هم فقط بی نیازم نه مرفه.

یعنی اگر یک روز کار نکنین؛
شب آن روز، خرج خوراکم را ندارم.

در سیاست خارجی مهمترین مولفه ها چیست؛
استفاده هوشمندانه و تمام و کمال از فرصتهای داخلی و جهانی ، به دور از جزمیت و یکدندگی.

ابزار یک سیاستمدار؛
هوش ، وطن دوستی ، احساس مسوولیت شدید نسبت به سرنوشت ، حال و آینده هموطنانش و بعد هم جهانیان.

نظرتان درباره لبخند دیپلماتیک؛
این جور لبخندها چیزی لازم و حتمی نیست و بیشتر از سوی دیپلمات های میان مایه و خودنما ارتکاب می شود!

لبخندهای شما از سر دیپلماسی است یا نه؛
خدا نکند. اگر لبخندی داشته باشم ، از عمق دل و بن دندان است نه دیپلماتیک.اه..!

روابطتان را با دیگران (به غیر از دوستانتان) چطوری و از روی چه حساب و برنامه ای تنظیم می کنید؛
صداقت ، دست به عصا و محافظه کارانه. جدی و کمی سرد. اگر با کسی نزدیک شوم ، به اندازه همان نزدیکی از قلبم به او می دهم.

شما «دیرجوش »اید/ چرا؛
دیرجوشم ؛ چون نمی خواهم با قلب خودم تقلب کنم و آن را به بازی بگیرم.

شده که از خودتون فرار کنین؛
فعلا که می خواهم از شما فرار کنم ؛ ولی کم شده که از خودم فرار کنم ؛ چون جایی جز خودم ندارم.
«به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؛»

از استادانی که خوشتان می آمد، چرا؛
از استادان بزرگوارم شادروان محمود شهابی که 8 سال استادم بود، بعد هم دوست و همنشین و مراد. مرحوم دکتر محمد نصیری ، استاد حقوق بین الملل خصوصی که استادی پاک بود، باسواد و آراسته.
شادروان موسی عمید که نابغه ای در حقوق مدنی بود، افسوس که سیاست زده شده بود و اثر چندانی باقی نگذاشت.

دوست داشتنی ترین آدمها؛
انسانی که به جمال و کمال آراسته باشد.

شده که شما کسی را دست بیندازین / چه جوری عکس العمل نشون داده؛
خیلی کم پیش آمده.

اگر کسی سعی در دست انداختن شما داشته باشد؛
از عهده اش برمی آیم.

اگر...؛
ول کن او هم نیستم تا دفعه بعد حساب کار دستش باشد.

با چه کسانی سر ناسازگاری دارین؛
با ریاکاران. ریاکاری ، ام الامراض سایر پلیدی ها مثل فرصت طلبی و... است.

به چه کسانی عشق می ورزین / با چه معیاری؛
به اشخاص صادق و ساده و صریح و فهمیده با هر معیاری که ضرورت ایجاب کند.

اخلاقتون چه وقتهایی از همیشه بهتره؛
وقتی یک کاری را به سرانجام می رسانم و تمام می کنم.

مثلا؛
وقتی همین مصاحبه علیه ما علیه تمام شود.

ظاهرا بعضی چیزها را خیلی سخت می گیرین؛
بله. خیلی ، خیلی خیلی ، خیلی خیلی خیلی چه بکنم؛ عیب است ، ولی دارم. دعا کنید این عیب از سرم برود.

درباره تون می گن استاد سختگیریه:
دلم نمی خواهد این طور باشم. به خدا از این کار و این گونه برداشت نفرت دارم.

اونجوری ، همه دوستتون دارن:
اگر نه همه مردم بسیاری مرا دوست داشته باشند و مرا آدمی معتبر و دلسوز بدانند، خیلی خوشم می آید! ولی چه می شد کرد. گاهی اوقات لالایی خواندن خیانت است و تازیانه را باید بلند کرد تازیانه بیداری را که خوشایند بسیاری نیست.

مقایسه الان شما و دیروز استادانتان؛
من استادانی را دوست می داشتم که با تازیانه های سلوک و بیداری وارد کلاس درس می شدند و از آنها چیزی آموختم. دلم می خواهد سختگیر نباشم ، ولی نه به هر دلیلی و بی دلیل.

نیروی برتر(زندگی و هستی؛)
نیروی آفرینش جهان و شاهکار جهان خلقت ، یعنی انسان ، انسان اندیشمند.

قدرت شهرت چی (از نظر نیروی تاثیرگذاری؛)
ثروت در نهایت ، تبدیل به قدرت می شود و غالبا قدرت مادی ، قدرت هم غالبا وسیله کسب ثروت می شود و باز ثروت قدرت را اضافه می کند و...

این حکم استثنا ندارد؛
مگر این که صاحب قدرت یا ثروت از وجود آن برای امور اخلاقی و انسانی استفاده کند که بسیار کم پیش می آید و اگر پیش آید، غالبا تبلیغی است و مقدمه پرش مجدد به مخزن ثروت بیشتر و قدرت افزون تر.

از جمله این امور اخلاقی و انسانی؛
دایرکردن بنیادهای فرهنگی ، کمک به سیر اندیشه و آزادی اندیشه.

MORTEZA-KHAKHI2

همیشه برای شما؛
همیشه در لحظه ای که زندگی می کرده ام ، برای من همان لحظه مهمترین بوده ؛ البته با دلتنگی از گذشتن گذشته و واهمه مبهم از آمدن آینده.

مهمترین دوران سنی؛
زمان حال و زمان حال در فصل جوانی با توانایی های طبیعی و نیروی زایش فکری.

بقیه زندگی ، دنبال کردن کدوم راهه؛
اگر مجبور باشم پاسخ بدم ، می تونم بگم که مرحله فراگرفتن (تحصیل)، که تا لحظه این مصاحبه ادامه داره.

لحظه ای با یک کتاب ، مخصوصا وقتی که مطابق میل شما نباشد و چیزی بهتون اضافه نکند؛
کنار می اندازم.

اگه مفید باشه؛
با شوقی ورای شوقهای معمولی به خواندن ادامه می دم.

مهمتر از کتاب؛
متن کتاب و هر نوشته و ثمره هر اندیشه و دانشی.

آیا کتاب دوست بی زبان است؛
بازبان ترین دوست است و گاهی تلخ ترین دشمن.

اگه کتاب (وقتی دور می اندازینش) به شما بگه که مطالبش ربطی بهت نداره؛
مربوط به من نیست. اون داره به خودش جواب می ده نه به من.

وقتی کتاب چیزی به شما اضافه می کند، احساس سبکباری می کنین ، یا سنگینی؛
قطعا سبکباری ، چون به همان میزان و بیشتر حتی ، تخلیه جهالت می کند.

تا کجاها(با یک کتاب) پرواز می کنین؛
تا جایی که برام مقدور باشه.

آن «جایی که عقاب پر بریزد؛»
نرسیدم - هنوز - به آنجا.

درباره آنجا که «سیمرغ» زال شهپر می کشد؛ درباره سیمرغ یا اسطوره آن در شاهنامه و غیر آن (فرهنگهای دیگر)؛ می گویم بروید از سیمرغ بپرسید. من هنوز به جایگاه او نرسیده ام.

درباره زال با عنایت به این شعر: «اما می بینم تو و دامنه هات / می تونست منو ندیده نگیره؛»
چون نبوده ام نمی دانم.

حسی از اسطوره ها؛
به بسیاری اساطیر ایرانی و غیرایرانی علاقه مندم... بسیاری از اساطیر یونان و مصر و... اما اساطیر ایرانی را برای خودم طبیعی تر و دلپسندتر می بینم و برای جهان ، انسانی تر و شریف تر.

غنای بیشتر این اساطیر در کجاها می تپد؛
(این را جواب کوتاه نمی تونم بدم. البته سعی می کنم بلند نشه.) چون به دلایل مختلف تاریخی ، فرهنگ یونانی ها به رم و سپس اروپا... امریکا انتقال یافت ، تمام آن کشورهای مترقی و مقتدر جهان دیروز و امروز اساطیر یونان باستان را جزو سوابق فرهنگی خودشان محسوب کردند. در نتیجه شهرت عالمگیری نصیب اساطیر یونان شد.

جای تاسف برای ما؛
ما ایرانی ها متاسفانه در جنگ با یونان و رم بوده ایم و تاریخ باستان را مورخان یونانی و رومی نوشته اند به اساطیر مللی که با آنها در جنگ بوده اند توجهی نکرده اند. می بینید که اشکانیان نزدیک 500 سال در ایران حکومت کردند؛ یعنی از هر سلسله دیگری بیشتر، ولی چون با رومی ها در جنگ بودند و یکی از سرداران سه گانه روم (موسوم به فناناپذیران) در جنگ با ایران کشته شد (کراسوس به دست سورنای اشکانی) اسمی از اشکانیان نمی برند.

شاهنامه؛
دفتر گسترده کاملی از معرفت انسان برای همه جا و همیشه.

مولوی؛
برای کوتاه کردن پاسخ به این سوال ، جمله ای از دوستم دکتر شفیعی کدکنی نقل کنم که در جایی نوشت: خداوند عالم با نهادن زبان فارسی در زبان مولوی و سروده شدن مثنوی به این زبان ، اراده الهی اش این بود که زبان فارسی برای ابد جاودان و محترم باقی بماند.

نظامی؛
بیشتر به فردوسی نزدیک است تا مولوی ، ولی تردیدی ندارم که اشعار روایی او نیز دفتر معرفت بسیار ارجمند و معتبری است.

آنچه به عنوان غم در شعر فارسی می آید؛
یعنی اندیشه...

ریشه یابی این اندیشه و غم (در جهان اسطوره ها؛)
در جلسه عمومی خدایان المپ ، یکی از خدایان به زئوس (که خدای خدایان یونانی است) گفت : مردم زمین خیلی بی خیال و بی درد زندگی می کنند. زئوس گفت اندیشه را به آنها می دهم و دیگر روی شادی را به تمام نخواهند دید.

زمستان در یک کلام؛
بارها گفته ام: نخستین شعر بزرگ نیمایی که حتی خود نیما از عهده سرودن مثل آن برنیامد. دستهای شما پنهانه ؛ {دستها پنهان... زمستان است} آشکاره! اصرارم هم دارم که آشکار باشه.

آخر شاهنامه شما چه اتفاقی می افته؛
نمی دونم.

گیر نابرادر افتادین؛
بسیار!

زیاد خوش بین نیستین؛
خوشبین دروغین نه. خودم را گول هم نمی زنم.

دریچه روح شما لبخند می زنه. بسته است یا گشوده است؛
همه طورش هست.

گاهی که گشوده است؛
در حال پروازه.

گاهی که بسته است؛
مثل همین الان... احساس تاریک و دست بستگی می کنم ، در حالی که چشمهایم باز است و می بینم.

درباره سفر و دلتنگی هایش؛
و... حرف آن شاعر را قبول دارم که گفت: بلایی ز دوزخ ، سفر کردن است.

«نفرین به سفر...؛»
نفرین نمی کنم ، می گویم کاش انسان نیاز به سفر نداشت. کاش هر جا می خواست همین که اراده می کرد، می بود. رنج سفر دور و دراز از این کشور به آن کشور در این روزگار خیلی سخت است.

تکلیف سیر آفاق و انفس چی می شه؛
گفتم کاش که نیاز نداشت ، یعنی هر جایی دلش می خواست ، می بود.

«لحظه دیدار؛»
مسلمه که دلپذیر و دلپسنده ، کاش نزدیک هم بود. در فرودگاه و در غربت ولی لحظه دیدار قیافه درهم مامور اداره اقامت یک کشور خارجی در فرودگاه و در غربت چندان مناسب نیست... برای آن از مسافرت فرار می کنم.

برای شما «سفری که هرگز به سوی آسمان ها نیست؛»
سیر آفاق و انفس است.

سفری به «دشتهای بکر و دوشیزه؛»
راههای نرفته ، چیزهای ندیده ، مرزهای کشف نشده برای من یا تو. شما دارین بازجویی می کنین!

یک آرزوی بهشتی؛
دلم می خواهد در هر سفری که به هر جا می روم به ایران بروم. کاش هر جا ایران باشه.

«چشم در راه بهار» هستین؛
چرا، من هستم.

الان برای روح شما چه فصلی یه؛
پاییز.

توصیفی از این فصل؛
وقتی می گم پاییز، می دونم چیه! پاییز در هر حال عمق غمگینی داره.

جنس این غم؛
به عنوان غصه و اندوه مناسب نیست بلکه....

در این پاییزان شما «قاصدک» براتون چه خبری می یاره؛
چیزی نمی گه ولی {اندیشناک آه می کشد} دلم روشنه که سرانجام پیروزی با نیکی و پاکی است.

چرا پاییز، بهار عارفان است؛
از عارفان بپرسید. اما در نظر من پاییز فصلی شورانگیز و شعورانگیز است. عمیق است و اهل اندیشه را به اندیشه بیشتر وا می دارد.

تاویلی از طلایی های پاییزی؛
یادش بخیر پاییز، با طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می کند.

چرا برای پاییز این همه عمق قائلند؛
قائل نیستند. عمق در ذات و طبیعت پاییز است. فقط دانایان آن را کشف می کنند و نادانان... هیچ.

توصیف یک منظره پاییزی؛
غروبی بود و غمگین آفتابی.

آیا پاییز برای شما هم فصل نتیجه است؛
فصل درس گرفتن از نتیجه است ؛ درسی که دیگر به درد خودت نمی خورد ولی به درد دیگران یعنی جوانان ، چرا، می خورد.

در پاییز، بشاش ترین یا دیگر فصل؛
در همه فصلها گاهی شادم گاهی غمگین اما فصل پاییز را جدی تر از فصلهای دیگر می گیرم.

آیاامید رستگاری هست؛
گفتم که هست. اگر نبود می مردم. تا روزی که زنده ام می دونم که هست. به امید چنان چیزی زنده ام.

«زندگی می گوید:اما...؛»
باز باید زیست.

این کهن بوم و بر، شما را دوست داره؛
شدیدا.

چرا با این شدت؛
به عشق یک طرفه اعتقاد ندارم.

قضاوت روز و شب شما از ایران؛
گاهی دلپسند، گاهی نامطبوع ولی در هر دو صورت ، خواستنی.

کسانی که به شما اهمیت نمی دهند؛
نمی دونم بیشتر اهل قلم و دانشجو در حضور من به من اهمیت می دهند.

کسانی که به شما اهمیت می دهند.
من نمی دانم. از پنهان خبر ندارم.

کشف بیهودگی در آیینه؛
زیاد.

جنس این بیهودگی؛
سردرگمی و ندانستن.

ندانستن چیزی یا کلی؛
کلا.

اعتقاد به سرنوشت این مصاحبه؛
من به سرنوشت این مصاحبه زیاد اطمینان ندارم.

وقتی بعد از هر سفری برمی گردین ایران؛
مثل اینه که وارد بهشت می شم. آن وقت ممکنه گفتارم چون دلم گرمتره قطعا فرق کنه شاید گفتگوی بهتری داشته باشم.

احساس بیزاری از جهان؛
گاهی وقت ها و خیلی عمیق.

درباره مرگ چی می اندیشین؛
مرگ ، پایانی است که... به آغازی دیگر می پیوندد. نمی دونم. هنوز نرفته ام که بدونم. ان شائالله شما زودتر از من تشریف می برین و برای من و بقیه دوستان خواهید گفت.

اعتقاد به انتظار؛
بله ، کاملا.

بدون انتظار؛
انسان مرده است ولو این که زندگی کند. بالاخره همه ادیان به آخرالزمانی اعتقاد دارند چون اگر امید نباشد علاقه ای هم برای زندگی وجود ندارد.

چرا برای من آرزوی مرگ کردین؛
از سوالاتتان بعضا خوشم نمی آمد {زمان پیشین مصاحبه منظور است که وی راهی امریکا بود، گرفته و غمگین...}. از کوره در رفتم ، ولی جدی نبودم. منظورم مرگ نبود. ساکت شدن بود که شماهم ساکن نشدین. امیدوارم سالها زنده بمانید.

از سرنوشت خودتون چقدر خوشحالین و راضی؛
بعضی اشتباهات کرده ام که نه راضی ام و نه خوشحال. اما در کل ، هم خوشحالم و هم راضی و هم شکرگزار خداوند متعال.

زیباترین یا مهمترین ایده ای که درباره سرنوشت داشتین؛
این سوال را درست نمی فهمم ، به سرنوشت چندان اعتقادی ندارم. تولد ما دست خودمان نیست. مرگ هم حتمی است در این میان تعیین سرنوشت به دست خودمان است. اگر اهل اندیشه باشیم.

10سال بعدتان (همین روزهای پاییزی)؛
اگر زنده باشم 10 سال به مرگ نزدیک ترم ، اما من مرگ اندیش نیستم. زندگی را دوست دارم و پاییز را خیلی دوست دارم. دلم می خواهد پاییز را جرعه جرعه بنوشم.

با این حساب روی پیشانی تون چی می نویسین؛
بنا به همان استدلال چیزی بر پیشانی یا سر من نوشته نشده خودم اگر چیزی باشد می نویسم به قول فلاسفه (اگزیستالیست) به وجود آمدنمان دست خودمان نیست. ولی ماهیت مان را خودمان انتخاب می کنیم پس مسوول هستیم.

علی اکبر مظاهری
mazaheri@jamejamdaily.net

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها