شتر، گاو، پلنگ

پهلو به پهلوی دریا

سلام شترگاوپلنگی‌های خوب دیار من! خوب و خوش که هستید؟ فکر کنم بیشترتان درگیر امتحانات آخر سال هستید و همچین اخلاق خوشی ندارید! امیدوارم همگی امتحانات را به خوبی و خوشی سپری کنید و خدای ناکرده با مشکلی روبه‌رو نشوید. این هفته می‌خواهم به نامه ‌امین جواب دهم. امین از جنوب نامه نوشته و گفته: «من شهرستانی هستم، بچه جنوب، ولی از همون اولش دلم می‌خواست تهرانی بودم.
کد خبر: ۳۳۴۷۸۰

دلم می‌خواست بیام تهران زندگی کنم. یا اصلا توی تهران به دنیا آمده باشم. حالا که بزرگ شدم به هر بهانه‌ای میام تهران. دانشگاهم رو چه آزاد چه سراسری تهران زدم. با این که می‌دونستم هیچ وقت با این رتبه‌ها، سراسری تهران قبول نمی‌شوم ولی باز تهران شرکت کردم. هنوز هم تهران قبول نشده‌ام. چند باری هم تابستان‌ها آمده‌ام تهران برای کار، ولی نشده. باز برگشته‌ام به شهر خودم.

شهر ما کوچک است. پهلو به پهلوی دریا. همین خلیج فارس خودمان. تمام کوچه‌هایش را می‌شناسم. تمام پس‌کوچه‌هایش را. اما تهران که می‌آیم بلاشک گم می‌شوم بس که بزرگ است و من این بزرگی‌اش را خیلی دوست دارم. خوشم می‌آید توی خیابان راه بروم و هیچ کس مرا نشناسد، مجبور نباشم جواب سلام کسی را بدهم، همه‌اش نترسم که مبادا کار بدی ازم سر بزند و دوست و آشناها ببینند. پدر و مادر از این شهر کنده نمی‌شوند. آبا و اجدادشان همه اینجا بوده‌اند. پدرم وقتی برای درمان می‌آید تهران بدتر مریض می‌شود. به قول خودش مثل مرغ سرکنده فقط بال‌بال می‌زند که برگردد شهر خودش.

ولی من این جوری نیستم؟ چرا این جوری نیستم؟ چرا دلم می‌خواهد همه‌اش از این شهر بروم؟ دچار تعارض شده‌ام. همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر یک روزی از شهرمان بروم، هیچ وقت دلم برایش تنگ نمی‌شود. نمی‌دانم درست فکر می‌کنم یا نه. حالا که درسم تمام شده و یک سالی هم پشت کنکور مانده‌ام می‌خواهم کلا بیایم تهران و همان جا بمانم و به هر بدبختی که شده دوام بیاورم، ولی نمی‌دانم مادر و پدرم را چطور راضی کنم. راضی نمی‌شوند. وقتی هم بهشان می‌گویم بیایید همه با هم برویم، قبول نمی‌کنند.

مادرم می‌گوید خواهرانت در همین شهر ازدواج کرده‌اند، خانه و زندگی دارند، چطور به ‌امان خدا رهایشان کنیم و بیاییم؟ هر چقدر می‌گویم آنها دیگر زندگی خودشان را دارند، گوش نمی‌کنند. اصلا انگار برایشان مهم نیست که من در این شهر دارم می‌پوسم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. حتی به درس خواندن. خواستم ببینم شما می‌توانید کمکی، ‌چیزی بکنید؟ بگویید من چه کار باید بکنم؟ چطور از این وضعیت خلاص بشوم؟ امیدوارم جوابم را بدهید.»

خب شترگاوپلنگی‌ها، امین منتظر نامه‌های شماست. نامه بفرستید یا ایمیل بزنید و به ‌امین کمک کنید تا بتواند با شرایطش کنار بیاید، منتظریم. به قول زنده‌یاد امین‌پور، تا نگاه می‌کنی وقت رفتن است. پس تا هفته بعد درود و بدرود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها