نکته تاسفبار دیگر این است، حالا که امتحان نداریم دل و دماغ هم نداریم... هی روزگار! آن وقتها مادر محترممان یک چادر شب به چه بزرگی پهن میکرد وسط خانه و یه کاسه بزرگ پر تخمه میگذاشت وسط. ما هم مینشستیم و هی تخمه میشکستیم و هی فوتبال میدیدیم و هی خوش میگذشت... اما حالا دیگر حوصله تخمه شکستن هم نداریم، چه برسد به این که بخواهیم چند نفر را دور و بر خودمان جمع کنیم که بیایند و فوتبال ببینیم. بگذریم، چقدر صحبت کردم. برویم سراغ نامهها و ایمیلهای شما تا ببینیم بعد چه میشود:
بهار از اراک، در باب خصومت ما با شتر فیالواقع 90 ـ 80 صفحه کم است، اگر قدیمها مشتری ما بودی، میفهمیدی که ما چرا از این شتر خوشمان نمیآید که نمیآید. حالا یک بار که حال و حوصلهاش را داشتیم برایت تعریف میکنیم.
الف. انتظار، راستش ما هم تا جایی که یادمان میآمد نوشته بودیم جومپا لاهیری مگر این که کسی آن را عوض کرده باشد، با این همه ممنون که تذکر دادی.
سحر از اهواز، اول این که جان هر کسی که دوست داری فارسی بنویس. دوم این که احسنت چه محافظ باحالی بوده! یعنی به شما سر امتحان کمک هم میکنند؟ بیا... بعد میگویند وای امتحان داریم وای کنکور داریم... خوش به حالتان، کلی حسودیمان شد. چرا محافظهای دوران ما هیچ وقت به این نتیجه نمیرسیدند که جواب سوالی را ولو غلط به ما بگویند. ما که خودمان شخصا در حسرت ذرهای مهربانی از سوی این محافظان محترم، پاک عقدهای شدیم، رفت. کلی حسودیمان شد. کلی حرص خوردیم... بعد میگویند جوانها بخصوص جوانهای 17 سال و 4 ماهه چرا میروند خودکشی میکنند... ولی خیلی بامزه بود. یعنی جواب درست خودت را خط زدی و جواب غلط او را نوشتی؟ البته فکر کنم هر کس دیگری هم بود همین کار را میکرد، ولی خب... دلمان برایت سوخت. میبینم که مثل خودمان بدشانس هستی و... .
یک دوستی هم باز به فارگیلیسی (ای هواااااار...) گفته چرا جوابش را ندادهایم و فلان... یک که شما اسمت کو؟ دو، چرا فارسی نمینویسی؟ سوم... از کجا معلوم ما به شما جواب نداده باشیم؟... ای بابا... .
دنیا از ورامین هم نوشته: «السلام علیک ای کافه کاغذی. بدان و آگاه باش که حقته که سرما خوردی! بله، تا تو باشی که دعا نکنی بارون بیاد (حالا ربطش را خودت پیدا کن).
حالم بده کافه جون، همه کارام مونده، تحقیقامو انجام ندادم، پروژههامو انجام ندادم و هفته آخر دانشگاه هم رسید. راستی چه زود میگذره یه ترم. اولش با خودت میگی حالا کو تا آخر ترم، وقت زیاده، اما چشمتو که باز میکنی، آخر ترمه و استاد با یک گرز آهنی بالا سرت وایساده و تو هیچ کاری محض رضای خدا انجام ندادی. کاش امتحانامو بدم و راحت بشم ولی میبینی که در شرایط سخت هم من کافه رو فراموش نمیکنم. در حال حاضر 5 دقیقه به 12 شبه و هیولامون (وروجکمون) هم طبق معمول از من داره سوال میکنه و من همزمان هم جواب سوالای اونو میدم هم تایپ میکنم هم به پروژهام فکر میکنم هم این که ببینم مگه بچهها نباید 9 شب بخوابن؟ نکن بچه... نکن... الان رایانه خاموش میشه، عجب گیری کردیما؟! من نمیدونم با محافظ رایانه چه بازیای میشه کرد؟!» احسن دنیاخانم، چقدر کتاب خوندی. من هم بیشتر کتابهایی رو که گفته بودی خوندم، ولی درباره نویسنده مورد علاقهات خیلی باهات همنظر نیستم، که خب البته مهم نیست. از زویا پیرزاد، جز «عادت میکنیم» و «چراغها را من خاموش میکنم» دیگر چه خواندهای؟ راستش داستانهای کوتاه خانم پیرزاد هم بد نیستند. یادم هست که یک بار نشر مرکز همه داستانهایش را در یک مجموعه چاپ کرد و نمیدانم الان هم توی بازار کتاب پیدا میشود یا نه. راستش در مورد کتابهایی که تا پیش از مرگ باید حتما خوانده شود خیلی فهرستهای متفاوتی وجود دارد. توی اینترنت اگر بگردی حتما از این فهرستها پیدا میکنی. میبینم که از دست هیولایتان سر به دیوار میکوبی. تازه حال ما را پیدا کردهای. وروجک ما که تا هفتهای یک بار این لپتاپ زبانبسته را راهی بیمارستان نکند، دستبردار نیست. فکر کنم این دفعه دیگر باید لپتاپمان را ببریم تیمارستان به جای بیمارستان. ولی چارهای نیست. باید صبوری کرد خواهر جان! صبوری... هی... به ما گفتی صبوری کن صبوری، صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد و اینا... .
بانوی نیمهشب، این کتابهایی را که گفتی ما نخواندیم. یعنی خیلی توی نخ این جور کتابها نیستیم؟ حالا خوبند؟ خب تو نظرت را میگفتی بلکه هم ما کنجکاو شویم، برویم بخوانیم. درباره حقالسکوت هم بعدا با هم صحبت میکنیم. (یاه یاه یاه...)
منیر خاتون! فیالواقع ما درباره همه آرزوهایی که کردی، با شما بشدت موافقیم و امیدواریم که این اتفاقها مدام بیفتد. در مورد حساسیت و بیماری هم که چه بگوییم؟ نمیدانیم چرا احساس شرمندگی میکنیم... و اصلا نمیدانیم چه باید گفت. معلوم نیست که آخر این کارها چه میشود و چطور باید جواب داد؟ امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب شود. راستش ما هم در تهران همچین از حساسیتها بینصیب نیستیم. کار وروجکمان که به استفاده از اسپری کشیده است و خودمان هم وضع بهتری نداریم. روی هم رفته روزهای خوبی را نمیگذرانیم. ولی باز هم میگوییم بیخیال! باید فکر اساسی کرد، با حرص خوردن چیزی عوض نمیشود.
خب ما رفتیم، تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
فرمانده رزمایش ضدتروریسم «سهند۲۰۲۵» در گفتگوی اختصاصی با روزنامه «جامجم» مطرح کرد
در گفتوگوی «جامجم» با خالق اثر «وداع آخر» انجام شد