مسابقه

کد خبر: ۳۳۴۶۳۰

مجید گفت: «بچه‌ها تا مهدی پیداش بشه جواد رو بزاریم توی گل.» بعضی‌ها خندیدن، بعضی‌ها اخم کردن ـ جواد گلر ذخیره تیم بود و هفته پیش وقتی یه مسابقه فوتبال از تلویزیون دیده بود، تصمیم گرفته بود که دروازه‌بان بشه! ـ ولی مثل این که چاره‌ای نداشتن، مجید جواد رو برد یه گوشه‌ای و کلی باهاش حرف زد و بعدش جواد شد دروازه‌بان تیم و همه آماده مسابقه شدن. بازی با سوت داور شروع شد، اولین توپی که اومد روی دروازه «رسالت»، شد گل اول حریف! بچه‌ها همدیگه‌رو نگاه کردن و مونده بودن که چیکار کنن. مجید گفت: «بچه‌ها طوری نیست، عیبی نداره، ‌خیلی وقت داریم»، اما انگار مجید خیلی خوش‌‌خیال بود، چون وقتی نیمه اول بازی تموم شد نتیجه بازی 3 بر صفر به نفع تیم «یاد»‌بود. همگی بیرون اومدن و کنار زمین نشستن، ناراحت بودن و شایدم مجید رو مقصر می‌دونستن، اما راه دیگه‌ای نداشتن. مجید که حس می‌کرد همه نگاش می‌کنن و دلسرد شدن، گفت: «بچه‌ها هنوز یه نیمه وقت داریم، اگه با هم باشیم، می‌تونیم نتیجه رو عوض کنیم؛ حالا هر کی تیمو دوست داره، دست بده و یاعلی بگه». بعدش دستشو دراز کرد و بچه‌ها یکی‌یکی دستاشونو گذاشتن روی دست مجید و قسم خوردن که خیلی جدی بازی کنن و با امید به خدا رفتن توی زمین.

همون اولای نیمه دوم یه توپ افتاد جلوی پای محمد، اونم بی‌معطلی یه شوت محکم زد و توپ رفت توی گل، عجب گلی بود. از خوشحالی همه ریختن رو سر محمد. حالا دیگه یه کمی امیدوار شده بودن و حمله‌هاشونو ادامه دادن. یه توپ گیر مجید اومد، اونم سریع رفت به طرف دروازه و یکی دو نفر رو جا گذاشت و شوت کرد، توپ بعد از برخورد به یکی از بچه‌های «یاد» رفت گوشه دروازه. باورشون نمی‌شد، حالا فقط یه گل عقب بودن. مجید گفت: «یالا بچه‌ها حالا دیگه نوبت ماس». باور کردنی نبود تیم «رسالت» با نیمه اول از زمین تا آسمون فرق کرده بود، فقط می‌‌خواستن برنده باشن. امیدوار بودن. چند دقیقه بعد حسین توپ رو تا نزدیکی دروازه حریف جلو برد و یه شوت دقیق زد و گل سوم. بازی مساوی شده بود و حلقه شادی بچه‌های تیم «رسالت» وسط زمین درست شد، سراز پا نمی‌شناختن، حسین دست شو بلند کرد و داد زد: «خدایا شکرت».

آخرای بازی بود که یه توپ فرستاده شد روی دروازه تیم «یاد» و گلراونا نتونست توپ رو جمع کنه و افتاد جلوی پای بهروز، باورش نمی‌شد، اون بود و دروازه خالی، مجید فریاد زد: «بهروز، زود باش تمومش کن» و‌... گل چهارم و بعد خوشحالی زیاد بچه‌ها که ریختن روی همدیگه، اما خوشحال‌‌ترین نفر جواد بود که گریه می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید. بازی تموم شد و اون روز برای بچه‌های تیم «رسالت» یه روز فراموش نشدنی بود و اونا فهمیدن که با همدلی و توکل به خدا هر کار سختی رو می‌شه انجام داد.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها